ه مثل هالووین
نویسنده: سمیه رستمی
های مای پکی!
ای پاکترین عشق زندگیام!
بالاخره رسیدم. اینجا استقبال خوبی داشتند. اینجا بهشت همه جشنهای دنیاست و دنیا در حال تغییر. نباید از اتفاقات جدید فرار کرد.زودتر بیا. چرا باید جایی بمانیم که دیگر درکمان نمیکنند؟
دلبر بهاریام! آنجا هوا برای نفسکشیدن کم است. این جمله را اینجا یاد گرفتهام؛ خیلی فاز میدهد! البته گمانم بهخاطر آلودگی هواست، ولی تو بیا، ای مظهر پاکی!
امضا: هالی یو
تاریخ: اولین روز رسیدنم
—
سلام
چرا جوابم را نمیدهی؟ بچهها میگویند فراموشم کردهای. ولن میگوید؛ اما کریس معتقد است تو زیادی دچار او سیدی هستی؛ یعنی زیادی فکر میکنی و از اینکه اینجا ریشه نداری، میترسی.
مگر من و کریس و جشنهای دیگر ریشه داشتیم؟ نبودی ببینی بهخاطر من چه ریختوپاشی راه انداختند. چیزهایی را که لازم داشتم با قیمتهای آنچنانی میخریدند. وقتی قیمتها را فهمیدم، با اینکه خودم ژانر وحشت هستم، دچار بیاختیاری شماره یک شدم!
محبوب من، این ترسها طبیعی است؛ اما به همه تخممرغ رنگیهای دنیا قسم، اینجا سرزمین جشن است. ریشه نمیخواهد. نازنین ناز نفرما و بیا که تو را من آیز در رُدم!
امضا: هالی تو
تاریخ: اواخر آبان
—
سلام
اگر کات کردهای، بگو تکلیفم را بدانم. بالاخره اینجا هم میشود با یکی اوکی شد. مثلاً کریس یکی را پیدا کرده: یلدا.
صورتش مثل ماه شب چهارده سفید، موهایش مثل شب سیاه و لبهایش مثل لبو؛ البته از نظر حجم، چون ژل تزریق کرده. چشمهایش هم مثل تخمه هندوانه ریز است!
اینجا خیلی عجیب است. باور میکنی مردم پولدار طرفدار ما هستند؟ مگر من متعلق به طبقه کشاورزان نیستم؟ پس چرا اینجا به هیچ جای بذر و تخم محصولات کشاورزی هم نیستم؟ ولن میگوید بیخیال، فقط عشق کن! من هم بدم نمیآید.
راستی، اینجا هم که بهار بیاید تخممرغ رنگی دارند و حاجیفیروز و عمونوروز که این دوتای آخری ربطی به تو ندارد. نبینم با اینها بگوبخند راه بیندازی!
به قول شاعر: «دلت رو گوشمالی میدم/ که عشقو از یاد ببره»
امضا: خود خودم، هالووین!
تاریخ: تهته آبان
—
ه مثل هالووین
سلام
پَپَک من کی؟ پپک چرا جواب هالی نمیده؟!
اینجا رسم است ناز معشوق را بخرند. اسمش مخزنی است. اگر معشوق کاسه عاشق را بشکند، یکجورهایی جواب بله داده!
حالا فهمیدهام تو هم که مرا مثل داگ کتک میزدی و حتی لاستیک صندلی چرخدارم را با کارد شکاری ریشهریشه میکردی، از شدت عشق من بوده!
البته عشاقِ اینجا کات هم میکنند؛ مثل کریس و یلدا. تراپیستشان گفته فهم مشترکی از زندگی ندارند. چون یلدا میخواسته برای بومیسازی کریسمس؛ درخت چنار را زلمزیمبو آویزان کنند. کریس میگفت یلدا پرتوپلا میگوید و یلدا هم اعتقاد راسخ دارد کریس خر است!
میدانی یلدا برای اینکه به کریس برسد، سبزه گرهزده بود. آن هم گره فرانسوی. لابد فکر میکرده؛ چون فرانسه کشور عشاق است، گره فرانسوی بهتر جواب میدهد.
ولن میگوید کریس احتمالاً میخواسته از هدیه ولنتاین قسر در برود. چون اینجا عشاق نزدیک ولنتاین کات میکنند، بعد کامبک میزنند یا مورد جدیدی شروع میکنند.
ولن سلام میرساند و میگوید خودت را به چهارشنبه اخر سال اینجا برسان؛ اصل جشن است.
پینوشت: ولن میگوید اینجا «هالو» یعنی کسی که از عشق رد داده؛ تازه با اسم من هم مناسبت دارد. باحال است، نه؟!
تاریخ: دو ماه مانده که پاییز به یغما برود.
—
س!
من دیگ نمت. چ ج نِمِدی؟
حال کردی؟ اینجا زبان خیلی باحالی دارند و وقتی حرف میزنند انگار شعر میخوانند؛ اما خستههایشان مخفف حرف میزنند! البته بهجز فحش که خیلی دقیق و نقطهزن مینویسند؛ چون موارد حیاتی در فحش ذکر میشود!
تا یادم نرفته بگویم علت اصلی کات کریس و یلدا چه بود. حتی اسم بچهشان را هم انتخاب کرده بودند: اگر پسر باشد یلدیک و اگر دختر باشد یلدیس! کریس گفت یلدا یک لیست جشنهای دورهای برای بچه چیده: جشن اعلام بارداری، تعیین جنسیت، سیسمونی، تولد، دندانی، پاقدم و گودبای پمپرز!
هرچه کریس حساب کرده، دیده حتی اگر هدایای کریسمس را با پیک بفرستد تا حقوق پاپانوئل، کرایه سورتمه و گوزنها را هم کم کند، چیزی برای برگزاری همه جشنها ته جیبش نمیماند.
اما یلدا میگفته برای بچه پیج میزنند، تبلیغات میگیرند و خرجش را درمیآورند. حتی میخواست جشن گودبای آروغ بگیرد؛ چون هیچکس تا حالا برای بچهاش چنین جشنی نگرفته بود!
کریس هم گفته: جانم خلاص! ولی عشق پاک من، بیا که همه جشنها را برایت برپا میکنم. ولنتاین مبارک، هانی!
هالوی همیشگیات. هالووین!
تاریخ: بی تو روزهایم شب است.
—
سلام
عید پاک عزیزم!
در حال مراجعت به وطن هستم. توقعی ندارم که برای بازگشت پیروزمندانهام را جشن بگیری؛ اگرچه میدانم مثل همیشه محل داگ هم به نامههایم نمیدهی. ولی واقعاً هیچ جایی، خانه خود آدم نمیشود.
چه خوب چهارشنبهسوری اینجا نبودی! ولنتاین میگفت برویم در خانهها را بزنیم تا به ما خوراکی و تنقلات بدهند. بدجنسها زنگ میزدند و مرا مثل هالوها جامیگذاشتند و فرار میکردند!
میگفتند این شوخی چهارشنبه آخر سال است؛ ولی نمیدانم چرا مردمشان از این شوخی خبر نداشتند و خیلی جدی کتکم زدند؟ ولنتاین میگفت آتشبازی اینجا هیچ جای دنیا ندارد. راست میگفت؛ البته آتشباری بود، نه آتشبازی!
چهارشنبهسوری آنقدر خشن بود که جنگ جهانی دوم جلو آن کم میآورد. هر حرفی را با توپ و ترقه جواب میداد. نمیدانستم چه کسانی و سر چه چیزی میجنگند. ولنتاین گفت صدای بومب نارنجک دستی حال میدهد. گفتم اوکی، ولی چرا وسایل عمومی را میترکانیم؟
او عصبانی شد و کولهاش را کوبید زمین و نارنجکهایش ترکیدند. آنقدر ترسیدم که از هالووین تو؛ فقط یک «ها» ماند!
الان کدوحلواییام را زدهام زیر بغلم و بهسوی تو برمیگردم. ولنتاین میگفت بمانم نوروز را ببینم، اما من ترجیح دادم برگردم. اگر چهارشنبهسوری جشن کوچکشان باشد، نوروز احتمالاً دیگر همین «ها» را هم برایم باقی نمیگذارد.
میدانم از اینکه مثل قهرمان از این جنگ نابرابر پیروزمندانه برمیگردم خوشحالی، ولی متواضعانه میخواهم دو سه طاق گل بیشتر نزنی. قهرمان واقعی تو هستی عید پاک نازنینم.
های یو!
پینوشت: من با این خانم کهنسالی که توی کدوحلواییام جا خوش کرده و میگوید «یه قِل بده بذار برم» هیچ نسبتی ندارم. ظاهراً در افسانههای کهن اینجا کدوحلوایی وسیله نقلیه بوده!
امضا، هالووین باوفای تو.
تاریخ: دو قدم مانده که آوریل به یغما برود.
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



