کتاب در شهر مادری رستم و نگاهی دیگر به افغانستان
نویسنده: منا محمدنژاد
چگونه میتوان تصویر یک ملت را از زیر آوار جنگ و بحران بیرون کشید و به تپش قلب زندگی در آن رسید؟ کتاب در شهر مادری رستم، اثر سمیرا قرهداغی، پاسخ متفاوتی به این پرسش است.
سفرنامهای که با اتکا به نگاه زنانه و طنزی صمیمی، از مرزهای امن نگاه توریستی و گزارشهای رسمی عبور میکند تا هویت، روزمرگی و فرهنگ مشترک در افغانستان را از زاویهای انسانی بازتعریف کند؛ طنزی که البته شاید در تمام سطور منطبق بر فاکتورها و فرمولهای شناختهشدهی طنزنویسی نباشد، هرچند در فرازهایی کاملاً جلوه میکند اما در بسیاری از بخشها، بیش از هر چیز حاصل زبانی شیرین، صمیمیتی بیواسطه و لحنی خودمانی است.
کتاب در شهر مادری رستم با عنوان فرعی «سفرنامه طنز افغانستان» اثر سمیرا قرهداغی، منتشره در انتشارات میخ، روایتی است زنانه، تازه و ناگفته از سفر به دل فرهنگ و روزمرگی افغانستان.
کتاب در شهر مادری رستم
نویسنده: سمیرا قره داغی
ناشر: میخ
سال انتشار: 1403
تعداد صفحه: 128
پیش از آنکه حتی سطر نخست کتاب خوانده شود، فرم و گرافیک اثر با مخاطب وارد گفتوگو میشود. ابتدای کتاب با نقشهای از افغانستان مزین شده؛ ترسیمی که مخاطب را در جغرافیای همسایه مستقر میکند و هرات، بلخ، کابل و سمنگان را روی خطوط مرزی پیش رو میآورد.
اما یکی از منحصربهفردترین ویژگیهای بصری کتاب، رنگ جوهر آن است: نوشتهها نه با مشکی یکدست و رسمی، بلکه با رنگ آبی کمرنگ متمایل به خاکستری چاپ شدهاند؛ آبی نجیبی که قرار بوده سرمهای عمیق باشد اما در فرآیند چاپ به لحنی ملایمتر، خودمانیتر و شبیه به رنگ خودکار یادداشتهای شخصی بدل شده است؛ گویی مخاطب دفتری از خاطرات محرمانه و دستنویس را ورق میزند.
ورود به کتاب از درگاه یک دوئل طنزآمیز میان ناشر و مؤلف آغاز میشود. ناشر در مقدمه با زبانی تند و شیرین، پرده از کشمکشها و سر و کله زدنها با نویسنده برای تحویل این سفرنامه برمیدارد و دست روی دو نقطه قوت کتاب میگذارد؛ نخست طنز موقعیت و زبان روان در شرایطی که عمده تولیدات مکتوب درباره افغانستان رنگی از مصیبتنامههای بیروح دارند، و دوم نگاه زنانه و نفوذ به لایههای نامرئی جامعه؛ قابلیتی اختصاصی که تنها یک زن میتواند از عهدهی آن برآید، یعنی گذر از سد دروازههای سنتی، نشستن پای سفره اندرونیها و دمخور شدن با زنان افغانستانی بدون واسطه.
پاسخ نویسنده به این مقدمه، فصلی پیشدرآمدی است با تیتر معنادار «در یک زورگیری آشکار». سمیرا قرهداغی صراحتاً اعلام میکند که داعیه سفرنامهنویسی کلاسیک و تخصصی ندارد، بلکه تسلیم اصرارها و پیگیریهای بیامان محمدرضا شهبازی شده تا دستنوشتهها و تکهروایتهای متراکم ذهنش را روی دایره بریزد.
تیترهای رسانهای دهههاست تصویر ثابتی از افغانستان مخابره میکنند؛ آوارگی، فقر مطلق، ترور، انفجار و خاکستر. قرهداغی با زیرکی این میدان را به خبرگزاریها و گزارشگران بحران واگذار کرده است. او مانیفست اثرش را بر احضار شور، زندگی، صبوری و طنازیهای انسانی مردم بلادیده بنا میگذارد.
سفر در کتاب به نقاط تاریخی مهمی سرک میکشد؛ از جمله شهر غلغله در نزدیکی باميان که ارتفاع بالاتر از سطح شهر باميان و قدمتش به پيش از اسلام میرسد و بهدلیل قتلعام تمام ساکنانش به دست مغول به این نام خوانده شده است.
نویسنده با طراوت و نگاه متفاوتی از میان این صخرهها میگذرد و در فضایی دنج و دور از هیاهو، با راهنمایی یک زن آمریکایی اورجینال با قدمتی نسبتاً بالا، سر راه خود با آدمها و چالشهای ذهنیشان روبهرو میشود؛ جایی که راوی با کنایه به نگاه توریستی و کلیشهای غربیها، به بحث درباره تناقضهای آزادی و سنت در پوشش زنان میرسد و از مواجهه خود با پوشش چادری و برقع میگوید.
مسیر سفر در ادامه به بلخ باستانی و مزار شریف میرسد؛ جایی که عکسهای آبیرنگ و متمایز کتاب، گوشهچشمی از فضای مرمتشده، بناهای تاریخی، جادههای خاکی و آثاری چون «دندانپزشکی در قلمرو قصابها» یا آرامگاه چهرههای تاریخی را به تصویر میکشند.
راوی در این گذر، با آقارضا، راهنمای محلی همراه میشود؛ مردی شکسته که عمرش را در جنگ تمامعیار از دست داده و جز حسرت و افسوس چیزی برایش نمانده است. اوج این پیوند تاریخی و ادبی در بلخ، گذار بهسوی آرامگاه رابعه بلخی، شاعر نامدار قرن چهارم در باغ خواجه پارساست.
جایی که راوی با لحنی طاماتگونه و طنازانه، عشق ناکام رابعه به بکتاش و محدودیتهای ارتباطی آن دوران را با ابزارهای ارتباطی و شبکههای اجتماعی مدرن مقایسه میکند و با حسرتی خندهدار یادآور میشود که در آن زمان خبری از فالوور، لیست سین و چک کردن پروفایل نبوده و رابعه مجبور بوده در دفتر حضور و غیاب غلامان بهدنبال نشانهای از معشوق بگردد.
گواهی صفحات کتاب بر مواجهه مستقیم مؤلف با زندگی بیروتوش خانوادههای افغانستانی، او را با کنجکاوی زنانه وارد جزئیاتی میکند که در هیچ گزارش رسمی یافت نمیشود؛ از قیاس میان لباسهای کارگری غربی، شلوارهای محلی گشاد، بدونفاق و راحتی که برای اقلیم منطقه بافته شدهاند، تا مناسک ورود، تشریفات خانوادگی، خوابیدن روی تشکهای رنگارنگ دستدوز در اندرونیها، لهجهها، نسبتها و سرک کشیدن به روابط زن و شوهری، پذیراییهای مفصل با چای شیرین و صمیمیتهای بدون فاصله.
کتاب در شهر مادری رستم اثری نیست که در هتلهای پنجستاره و ماشینهای ضدگلوله افغانستان نوشته شده باشد؛ این کتاب زاییده راه رفتن در کوچههای خاکی، همنشینی با آدمهای صمیمی، همکاسه شدن با زنانی که در دل مصیبت هنوز میخندند و ثبت هویت یک تمدن مشترک با زبانی بیپروا، خندهآور و در عین حال بهشدت محترم است که نگاه ایرانیان به همسایه شرقیاش را از زاویهای انسانی و زنانه بازتعریف میکند.
پایان
بخش نقد و بررسی «کتاب» دفتر طنز را دنبال کنید




