همیشه پای یک فامیل در میان است
نویسنده: فریبا قاسمی حامد
موی سرهم از آن متعلقاتی است که معلوم نیست متعلق به خودت هست یا نیست. چرا این حرف را میزنم؟ الان برایتان تعریف میکنم.
یادم می آید روز تولد چهارسالگیام، فامیل نزدیک، یعنی دخترخاله شیرین، با فامیل دور یعنی خواهرشوهرش اعظم خانم، به خانهی ما آمدند.
با دیدن اعظم خانم، از خوشحالی، یواشکی قند در دلم آب شد. چون برایم یک اسباب بازی خفن آورده بود. خفن من در آن روزگار، یک سرویس غذاخوری پلاستیکی بود.
چند روز بعد، مادرم که به دیدار شیرین رفته بود، وقتی به خانه برگشت، درحالیکه چادرش را برمیداشت، نگاهی به سروکلهام انداخت و گفت: «اعظم خانم و شیرین میگفتن موهای اون بچه رو کوتاه کنید. چیه فر میخوره. مثل پشم گوسفند شده. جلوی رشدش رو هم میگیره.»
بعد گفت: «بشین».
از قاطعیت مادرم موقع گفتن «بشین» معلوم بود، حکم اعظم خانم و وسوسه های شیرین، کارساز بوده است.
از آنجا که به دلیل ارتباط عمیق خاله و خواهرزاده، عمده و حتی خرده اتفاقات مربوط به ما، از فیلتر شیرین می گذشت، و از طرفی در نسل ما، بچه ها درخانه، به قول سینماییها، آکسسوار صحنه به حساب میآمدند و دخل و تصرفی در اموال و متعلقاتشان نداشتند، با ترس نشستم.
مادرم شانه را تا اعماق سرم فرو برد و من خودم را به تیغ جراحی وی که همان قیچی خیاطیاش بود، سپردم.
در آن لحظه از هرچه فامیل دور و نزدیک و اسباب بازی بود، بدم آمد.
دلم میخواست از خودم دفاع کنم و بگویم: «من موهایم را همینجوری دوست دارم» اما هرچقدر عملیات دفاعیام را به کار بردم و اشک ریختم، کاری از پیش نبردم. چون مادرم به شدت نگران رشدم شده بود. هرچند بعد از آن روز تابه حال هم رشد چشمگیری نداشتم اما حداقل آرایشگری را در خفا تمرین میکردم.
موهای عروسکها را کوتاه کرده و منتظر رشدشان می ماندم. چند روز بعد، عروسکهای طاس روی دستم میماند.
همیشه پای یک فامیل در میان است
سالها بعد، اوایل نوجوانیام، به اتفاق خانواده برای مسافرت از شهرمان به منزل خالهام در تهران آمدیم.
روحش شاد، بعد از چند روزماندن، وقتی دید ما قصد رفتن نداریم، ما را با همفکری خودش به منزل دخترش زرین، برد.
زرین، زبان زهرینی داشت و ما خیلی دوستش نداشتیم. اما برای اینکه به خودمان بقبولانیم در سفریم و شدیدا خوش میگذرد، بالاجبار رفتیم. احتمالا او ما را خیلی که نه، اصلا دوست نداشت، اما برای اینکه به ما بقبولاند مهمان دوست است، بالاجبار پذیرفت. به قول شاعر اگر «چشمهایمان را میشستیم»، بازهم جور دیگر نمیدیدیم.
در آن دوران موهایم را به هر ترفندی، تقریبا به اندازه دلخواهم حفظ کرده بودم و به قول زرین شبیه اسحاق نیتون شده بودم. گویی یک دسته مو بودم که دست و پا درآوردهام.
آن روز در منزل زرین، داشتیم اسم و فامیل بازی میکردیم و من لذت جرزنی را تجربه میکردم که حس کردم جسمی پشت گردنم و لای موهایم گیر کرده است.
از آنجایی که گره خوردگی درسر من، اتفاقی عادی بود و من با گرههایم مانوس بودم. دستم را بردم تا بازش کنم، اما به طور غیرمنتظرهای گره از سرم جدا شد و در دستم ماند!
از لحظه ی جداشدن شیء از موهایم، تا پرتاب آن به یک گوشه، نمیدانم چطور گذشت، فقط میدانم که مثل سوت قطار جیغ میکشیدم.
وقتی همه به سمت گوشه رفتند، در کمال ناباوری یک بچه مارمولک دیده شد. تازه به عمق فاجعه پی بردم. داشتم سکته میکردم که زرین آمد و مرا در آغوش گرفت. از تعجب، سکتهام شاخ درآورد.
از پشت اشکهایم، خاله ام را دیدم که دمپایی به دست آمد. با یک حرکت، ضربه ای برمارمولک وارد کرد. فاتحانه به سمت من برگشت و گفت: «مارموله دی دا، نمنه دن گورخوسان» یعنی: «مارمولکه دیگه، از چی میترسی.»
همه ما به خاطر این شجاعتش غرق در حیرت شدیم و آرزو کردیم کاش دل و جراتی مثل وی داشتیم.
آن شب به خوش قلبی زرین و خوش قدمی بچه مارمولک که از سر من، سردر آورد و باعث گرم شدن رابطه بین ما شد فکر میکردم و به خاطر قضاوت زرین و مرگ مارمولک، وجدان درد گرفته بودم، که صدای پچ پچ مادرم و او را شنیدم. داشت به مادرم میگفت: «صبح بعد از صبحانه راضیش میکنیم.»
توطئه علیه موهایم بود. حس گوسفندی را داشتم که قبل از ذبح آبش میدهند. همان لحظه رابطهی قلبیام با زرین ولرم شد.
صبح طبق قرار شبانه با خودم، دست روی دلم گذاشتم و شروع به نالیدن کردم.
زرین چشمهایش را گشاد کرد و به مادرم گفت: «وای مارمولک سیانور داره.»
راجع به سیانور و نحوه جاسازیاش، چیزهایی شنیده بودم. داشتم فکر میکردم مارمولک سیانور را کجای یقهاش پنهان کرده بود، که در یک لحظه، زرین جهشی زد و قیچی را به مادرم داد. تا خواستم حالت دفاعی بگیرم، نصف موهایم بصورت اریب رفت.
درحالی که نالهام از تصنعی به فوق طبیعی تبدیل شده بود، گفتم: «چرا زدی؟»
زرین گفت: «مو بلند میشه. سلامتیت مهمه»
بعد با خندهی شیطنتآمیزی ادامه داد: «میخواستیم راضیت کنیم نوک موهاتو بزنی تا سبکتر بشه و جونور توش نره، ولی الان این دلدرد خطرناکه. تازه بامزه هم شدی. شبیه آلبرت انیشتین شدی».
در آن لحظه، بغض و عصبانیتم با تشبیهات فیزیکال زرین درهم آمیخت و رابطهام با او را به نقطه انجماد رساند.
همیشه پای یک فامیل در میان است
چند سال بعد و در عنفوان جوانی، یک روز شیرین به منزلمان آمد. درلابلای صحبتهایش بامادرم، نگاهی سمت من چرخاند و گفت: «موهات خیلی بلند شده. شبیه پیشگوی سلطان و شبان شدی.»
از آن جایی که حس مالکیت بر متعلقاتم تقویت شده بود، سکوت کردم و در دلم گفتم: «عمرا. مگر از روی نعش من رد بشی.»
چند روز گذشت و من و شیرین، از روی نعش من گذشتیم و طبق قرار تحمیلی به آرایشگاه رفتیم.
از اضطراب روسری را تا دماغم پایین کشیده بودم. در دلم اندازه یک ماشین لباسشویی خشکشوییها رخت میشستند.
بالاخره روی صندلی آرایشگری که حکم صندلی الکتریکی را داشت، نشستم.
آرایشگر اصلی که دوست شیرین بود، در آن سوی سالن، مشغول کوتاهی موی مشتری و خاطره بازی با شیرین بود.
از اینکه در آن لحظات از شیرین دورتر بودم، خدا را شکر میکردم.
آرایشگر من، که دختر جوان و تازه کاری بود، با خنده تمسخرآمیزی روسریام را برداشت. نگاهی به موهایم انداخت و کارش را شروع کرد.
با هر خرچ خرچ قیچی قلب من به دهانم صعود میکرد. در تمام این مدت سرم پایین بود. بالاخره کارش تمام شد و من به سرعت از جایم بلند شدم.
شیرین از همانجا که نشسته بود و با خانم آرایشگر با لبخند صحبت میکرد و شاید به ریش نداشتهی من میخندید گفت: «مبارکه. خیلی بهت میاد. شبیه کاظم آقا شدی.» منظورش پدرم بود.
البته به نظر خودم، بیشتر شبیه قارچ رعد و برق خورده، شده بودم.
خواستم روسریام را سر کنم که دخترک سشوار را روشن کرد. مرا به زور، روی صندلی نشاند و گفت: «کجا؟ الان سشوار میکشم، خوشگلتر میشه.»
بعد مثل تردستها سریع برس را زیر موهایم برد تا هنرنماییاش را به رخ بکشد، که موها از سرم کنده شده و روی برس ماندند. دخترک جیغی کشید و برس را رها کرد.
برس به همراه کلاه گیس و جورابهای رنگ پای پارازین مادرم روی زمین افتادند. آرایشگر و شیرین با دهان نیمهباز و سرعت غیرمجاز سمت ما جهیدند.
من با ترس اما فاتحانه، درحالیکه موهایم را از پشت سر جمع میکردم، به سرعت از صندلی آرایشگری دور شدم.
واقعا نمیدانم همه نسل ایکسیها از این فامیلهای نسل «بی» بیرحم و داغتر از آش داشتند یا اقبال من چنین بود.
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



