استفاده از بدشانسی در طنزنویسی
نویسنده: محمد تسلیبخش
همه مردم با تعجب و حیرت به ماشینی که با سرعت زیاد از بالای سرازیری به سمت پایین میآمد نگاه میکردند. راننده سرش را از پنجره بیرون آورده بود و یک ضرب جیغ میکشید.
دائم فرمان ماشین را به این و طرف و آن طرف حرکت میداد که کسی را زیر نگیرد یا به ماشین کسی نزند. سیم ترمز را اشتباهی وصل کرده بود به سوپاپ موتور و حالا هرچه بیشتر پدال ترمز را فشار میداد سرعت ماشین بیشتر میشد.
به انتهای سرازیری که رسید یک بنز آخرین مدل را جلوی خودش دید که پشت چراغ قرمز متوقف بود. تا آمد به خودش بجنبد کوبید به بنز گرانقیمت و صندوق عقب بنز از شدت ضربه تا دم صندلی راننده جمع شد.
با خودش فکر کرد دیگر از این بدشانسی، بزرگتر وجود ندارد این همه ماشین ارزان قیمت را در شهر رد کرده بود ولی حالا زده بود به یک ماشینی که هزینهاش از کل زندگی ایل و طایفهشان بیشتر بود.
راننده بنز پیاده شد. عموی ثروتمند نامزدش بود که خیلی با او رودربایستی داشتند. سر خانعمو در اثر تصادف رانندگی شکسته بود و در حالی که خون از صورتش می چکید با خشم و غضب به او نگاه میکرد. بدشانسی بزرگتر از تصادف با ماشین آخرین مدل هم وجود داشت.
بدشانسی در طنزنویسی
اتفاقات خارج از کنترل و برنامهریزی که برای شخصیتها پیش بیاید و عموما شخصیت اصلی داستان را گرفتار میکند میتواند ابزار خوبی برای ساخت شوخی باشد.
اگر کسی پایش روی پوست موز برود و سر بخورد، اگر کسی در تماس تلفنی مشغول غیبت کردن در مورد کس دیگری باشد بعد بفهمد که اشتباهی به خود آن طرف تلفن زده، اگر کسی بخواهد برود عروسی ولی جلوی در تالار، لباسش لای در ماشین گیر کند و به شکل اساسی جر و واجر شود و کلی موضوع دیگر میتواند بدشانسیهای یک داستان طنز باشد.
آنقدر در زندگی همه ما بدشانسیهای مختلفی پیش آمده که نیاز به توضیح بیشتر ندارد. فقط بدانید که طنزنویس باید به همه اتفاقات خوب و بد با خوشرویی و نگاه لطیف مواجه شود تا بتواند از آنها شوخیهای خوبی بسازد. با اعصاب خرد نمیشود شوخی بامزه نوشت.
دو سه تا قلق هم در مورد استفاده از بدشانسی در کمدینویسی وجود دارد که شاید به کار شما بیاید
قانون مورفی
قانون مورفی یک اصطلاح و تا حدی خرافات فرنگیهاست که به درد شوخیسازی ما میخورد. قانون مورفی میگوید: اگر شما فقط و فقط به یک اتفاق خوب به خصوص احتیاج داشته باشید، ممکن است کلی اتفاق خوب برای شما بیفتد ولی قطعا آن اتفاقی که به آن احتیاج دارید نمیافتد.
ولی برعکس اگر از بین کلی حادثه و اتفاق خوب و بد و معمولی یک اتفاق باشد که اگر بیفتد به ضرر شما شود هرچقدر هم که احتمالش کم باشد قطعا همان اتفاق بد میافتد.
مثلا کسی داخل یک اتاق بمبگذاری شده گیر کرده و در آن لحظه به کلید اتاق احتیاج دارد که قبل از انفجار خودش را نجات دهد او داخل اتاق کلی پول و طلا و دلار پیدا میکند ولی کلید اتاق را پیدا نمیکند.
حتی ممکن است تلفنش زنگ بخورد و به او خبر بدهند که برنده جایزه بزرگ قرعهکشی بانک شده در حالی که هیچکدام از این اتفاقات خوب به دردش نمیخورد.
یا اگر کسی بار خیلی زیادی داشته باشد و به خاطر کمبود جا، لاستیک زاپاس را از صندوق عقب خارج کند تا بار و وسایلش را دوتا خیابان بالاتر برساند و برگردد، صد در صد در راه چرخ ماشینش پنچر میشود.
مطابق قانون مورفی چیزی که میخواهی نمیشود ولی اگر همان چیز را نخواهی میشود.
هرچی سنگه مال پای لنگه
این هم نوعی دیگر از بدشانسی است که برای آدمی که مشکلاتی دارد به وجود میآید. مثلا خراب شدن ماشین عروس، برای یک آدم ثروتمند مسئله خاصی نیست و از یک ماشین دیگر استفاده میکند ولی برای یک آدم فقیر که ماشین را قرض گرفته کلی دردسر ایجاد میکند.
قاعده بدشانسی مضاعف
بدشانسی مضاعف یعنی یک بدشانسی خندهآور، خودش پایه بدشانسیهای بعدی شود.
مثلا اگر یک آدم فقیر را با یک آدم پولدار اشتباه گرفته باشند و هر چه توضیح دهد کسی گوش نکند، بدشانسی است. ولی اگر در حالی که بحث بالا گرفته و طرف حسابی مستاصل شده ناگهان طلبکارش هم برسد و فکر کند همه این مدت به او دروغ گفته است، میشود بدشانسی مضاعف.
یا اگر کسی بخواهد برود بالای درخت ولی پایه نردبان که لق است بشکند و او زمین بخورد، بدشانسی است. ولی اگر طرف از نردبان سقوط کند و صاف بیفتد روی یک وسیله با ارزش و آن هم نابود شود. میشود بدشانسی مضاعف.
نکته: اگر بدشانسی نتیجه اعمال خود آدم باشد، داستان هم بامزهتر و هم از نظر مفهومی قویتر میشود. مثلا کسی خودش را عمدا جای یک آدم پولدار جا میزند و بعد همین مسئله گرفتاریها و بدشانسیهای متعددی را برایش پیش میآورد.
پایان
سایر مقالات دفتر طنز را بخوانید



