بررسی کمدی سیاه و گروتسک در رمان ملکوت
نویسنده: منا محمدنژاد
کمتر اثری در تاریخ ادبیات داستانی ایران را میتوان یافت که اینچنین مخاطب را میان وحشتی فلجکننده و لبخندی هیستریک، تلخ و گزنده سرگردان کند اما رمان ملکوت اثر بهرام صادقی که به اعتراف خود نویسنده در یک نشست شبانه و طوفانی نگاشته شده و با جملهی سینمایی و کابوسوار «سپیده زد» به پایان رسیده، دقیقاً در همین برزخ گروتسک و ابزورد تنفس میکند.
داستانی که با طنین سهمگین و هشداردهندهی آیهی بیستم سورهی آلعمران یعنی «وَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ» آغاز میشود، در ظاهر روایتی است از عذاب و سقوط ازل اما در لایههای زیرین ساختار پیرنگ خود، نمایشی است از یک سیرک پوچگرایانه و کمدی موقعیتی سهمگین که در آن، مناسبات انسانی به ابتذال کشیده میشوند و نبوغ قلم هجوپرداز و ضدکلاسیک صادقی، فاجعه را به سخره میگیرد.
فضای داستان با یک شبنشینی مفرح و ظاهراً دوستانه در باغی سرسبز آغاز میشود که ناگهان با ماجرای جنزدگی ناگهانی آقای مودت از ریشه منقلب میگردد؛ اتفاقی که در نگاه نخست، یادآور باورهای خرافی، کهنه و عامیانهی سنتی است اما درخشش طنز سیاه صادقی دقیقاً از نقطهی برخورد این خرافه با ابزارهای مدرن آغاز میشود؛ جایی که دوستانِ سراسیمه به جای توسل به ادعیهنویس یا جنگیر، بیمار را دواندوان به مطب پزشکی مرموز به نام دکتر حاتم انتقال میدهند.
اوج این موقعیت مضحک و ابزورد زمانی رقم میخورد که جنِ حلولکرده در تن بیمار، نه با اوراد مذهبی و بخورات، بلکه با تکنیک پیشپاافتاده و مدرن شستوشوی معده از تن او اخراج میشود!
طنز ماجرا زمانی به اوج گزندگی خود میرسد که جنِ مطرود، پیش از ترک قطعی کالبد مودت، در اقدامی سراسر فانتزی، یادداشتی رمزآلود به جا میگذارد و با خونسردی گزارش میدهد که بیمار اصلاً جنزده نبوده، بلکه از سرطان معده رنج میبرد؛ گرهگشایی عجیبی که ساختار ترسی قدسی را به یک شوخی تراژیک و فراداستانی تبدیل میکند.
رمان ملکوت
نویسنده: بهرام صادقی
ناشر: نیلوفر/ معین
سال انتشار: 1349
تعداد صفحه: 125
صادقی در پرداخت شخصیت کلیدی و محوری داستان یعنی دکتر حاتم، شاهکاری ماندگار از کمدی گروتسک و شخصیتپردازی دوگانه خلق کرده است؛ پزشکی با بینی عقابی طعمهربا، صدایی رعدآسا، تنی چالاک اما با پیرترین سر و گردن جهان که سوار بر اتومبیلی سیاه شبیه به نعشکش و در پوشش شنلی فراخ حرکت میکند.
تصویری که یادآور کهنالگوی مدرن دکتر جکیل و مستر هاید است. لوح سردر مطب او پارودی و هجوی آشکار بر آکادمی افلاطون است: «هر که میخواهد داخل شود باید هیچ چیز نداند!»؛ عبارتی که خود دکتر نیز آن را تقلیدی مبتذل و کمی بیمعنی از یونان باستان میداند.
رفتار حرفهای، تبلیغات موذیانه و عملکرد درمانی دکتر حاتم، کاریکاتوری بیرحمانه از طمع و سادهلوحی کورکورانهی انسانهاست. او در سفرهای شهر به شهرش، آمپولهای سحرآمیز بهعنوان اکسیر طول عمر و تقویت قوای جسمی عرضه میکند.
سموم مهلکی که شهروندان طمعکار و مشتاق برای تزریق آنها و خریدن مرگ خویش، در صفهای طویل التماس میکنند. این کنش، طنزی بهشدت سیاه از پزشکی است که رسالت نجاتبخشی خود را به سازوکاری خودخواسته برای خودکشی جمعی جامعه تبدیل کرده است.
مواجهه با شخصیت مثلهشدهی «م.ل» مرزهای کمدی فیزیکی، مازوخیسم و فاجعهی انسانی را کاملاً در هم میریزد؛ مردی متمول که در پی تسویهحسابهای عاطفی و انتقام از دکتر حاتم که سالها پیش پسرش را فریفته و خود م.ل ناچار پسر را کشته بود، سالهاست اعضای بدن خود را یکییکی داوطلبانه قطع کرده و اکنون تنها با یک دست باقیمانده و کالبدی قنداقشده به مطب آمده تا آخرین عضو باقیمانده را نیز از دست بدهد.
گلشیری در مورد شخصیت م.ل معتقد است که «در دایرۀ دوم م.ل است که شاید دو حرف اول ملکوت باشد که چون اکنون جز یک دست و تنی مثله برایش نمانده است، م و ل برای نامیدنش کافی باشد».
این تقلیل وجود انسان به اشیایی مکانیکی و جداشدنی، تصویری سوررئال و بهشدت طعنهآمیز از انفعال بشر معاصر ارائه میدهد؛ شوخی تلخ سرنوشت با او تا جایی پیش میرود که در لحظهی حساس انتقام، حتی عضوی برایش نمانده تا ماشه را بچکاند یا خشمی فیزیکی اعمال کند.
در کنار او حضور شخصیتهایی چون «شکو»، راننده و نوکری که زبانش بریده شده و برای انتقام، همسر دکتر را به خیانت وامیدارد، بافت روایی داستان را به یک تراژدی سخیف و نمایشنامهای گروتسک پیوند میزند.
پایانبندی ملکوت تجلیگاه نهایی نگاه سرد، کنایهوار و هجوآمیز بهرام صادقی در بستن پروندهی شخصیتهاست؛ جایی که نویسنده به هیچیک از آدمهایش مرگهای قهرمانانه، باشکوه یا رمانتیک نمیبخشد، بلکه آنها را در مضحکترین و غیرمنتظرهترین موقعیتهای ممکن حذف میکند.
مرد چاق داستان، نه در میدان نبرد یا بر اثر کهنسالی، بلکه صرفاً از شدت وحشت شنیدن یک حقیقت تلخ، درجا سکته میکند و به شکلی طنزآمیز به خاک میافتد؛ منشی جوان برای خنثی کردن توطئهی شوم قتلعام دکتر، تصمیم میگیرد خودکشی کند تا نقشهی او ناقص بماند و سرانجام، آن شبنشینی و میگساری دوستانه در سپیدهدم با همان عبارت معروف «سپیده زد» در حالی به نقطه پایان میرسد که بساط عیش و سودازدگی به خرابهای از اجساد یخزده، تردید و کابوس مبدل شده است.
طنز جاری در رمان ملکوت، از جنس آیرونی سقراطی، کمدی سیاه و خندیدن روی پرتگاه پوچی است. بهرام صادقی با تسلطی خیرهکننده بر تکنیکهای اغراق، دگرگونسازی اسطورهها، تقابل مدام میان امر قدسی و امر کاملاً مبتذل و تبدیل عناصر سهمگین ترس به موقعیتهای کاریکاتوری، اثری خلق کرده است که پیش از هر چیز، جامعهی متظاهر، خرافی، اسیر رخوت و خودویرانگر پیرامونش را به استهزا میگیرد.
در جهان تاریک رمان ملکوت، شر مطلق و اهریمن داستان (دکتر حاتم) موجودی خشمگین، هیولاگونه نیست، جنتلمنی است خونسرد، آراسته و مبادی آداب که نشسته و با لبخندی آرام، نظاره میکند که چگونه حماقت، طمع و انفعال انسانها، بهترین و خندهدارترین نمایش روزگار اوست.
پایان
بخش نقد و بررسی «کتاب» دفتر طنز را دنبال کنید




