مرگ ایوان ایلیچ و جنازه ای که همکارانش را به فکر ارتقا انداخت
نویسنده: علیرضا عبدی
لف نیکولایویچ تولستوی در «مرگ ایوان ایلیچ» مرگ را از پشت پرده تراژدی بیرون کشیده و درست وسط اتاق جلسه دادگاه گذاشته. قاضیها نشستهاند، دارند درباره پرونده حقوقی حرف میزنند، که ناگهان خبر میرسد ایوان ایلیچ مرده.
اولین واکنش همکارانش چیست؟ تأسف؟ اندوه؟ الفاتحة مع الاخلاص و الصلوات؟ نه. اولین فکری که از ذهن همهشان میگذرد این است: «حالا جای او خالی میشود، چه کسی به جایش میآید؟» و شاید خودشان؟
اینجا اولین میخ دیوار طنز تولستوی است. مردی که تمام عمرش را وقف قضاوت کرده، حالا خودش موضوع قضاوت شده؛ اما نه قضاوت اخلاقی، که قضاوت اداری. آگهی فوتش در روزنامه با حاشیه سیاه چاپ میشود و بهجای اینکه یادآور یک زندگی باشد، بیشتر شبیه بسته شدن یک پرونده است. انگار مرگ او هم یکی از همان پروندههایی است که باید سریع بسته شود تا میز بعدی خالی شود.
طنز تولستوی در مرگ ایوان ایلیچ از جنس سیلی محکم است، اما نه به صورت مخاطب. به صورت خود آدمهایی که فکر میکنند زندهاند. در صحنه مجلس ترحیم، همسر ایوان، پراسکویا فدوروونا، با همان ژست سوگوارانه، پیتر ایوانوویچ را گوشهای میگیرد و شروع میکند به گریه.
اما لابهلای هقهق، سؤال اصلیاش را میپرسد: «چطور میتوانم از دولت پول بیشتری بگیرم؟». و بعد، آن جزئیات درخشان: شنلش به میز گیر میکند، فنر مبل بالا میپرد، و کل آن فضای مقدس سوگ، تبدیل میشود به یک صحنه کمدی خالص.
تولستوی این فنر بالا و پایینرونده را عمداً گذاشته؛ چون خود سوگ آن آدمها هم چیزی جز یک فنر بیهدف نیست: بالا میرود، پایین میآید، و در نهایت، کسی را تکان نمیدهد.
کتاب مرگ ایوان ایلیچ
نویسنده: لف نیکولایویچ تولستوی
مترجم: سروش حبیبی
انتشارات: چشمهتعداد صفحه: 104سری چاپ: 1535قطع کتاب: رقعی
بعد میرسیم به خود ایوان. مردی که تمام عمرش از «پلههای ترقی» بالا رفته بود، در نهایت از یک نردبان سقوط میکند. نردبانی که برای آویزان کردن پرده آپارتمان جدیدش بالا رفته بود.
تولستوی اینجا یک شوخی تلخ تمامعیار کرده: ایوان تمام عمرش از پلههای ترقی اداری بالا رفت، و درست لحظهای که میخواست پرده «آپارتمان رویاییاش» را مرتب کند، از همان پلهای که نماد تمام زندگی پوچش بود، سقوط کرد.
بعد، با لبخندی تلخ به خودش گفت: «من بیجهت ورزشکار نیستم. یکی دیگر ممکن بود خودش را بکشد». این جمله، طنز نهایی تولستوی است: ایوان خودش را نکشت؛ او تمام عمرش را صرف مردن کرده بود، و حالا فقط «مکانیزم» مرگش کامل شده است.
اما شاید تلخترین طنز کتاب مرگ ایوان ایلیچ جایی باشد که ایوان در بستر مرگ، به سادگی منطق قیاسی کتابهای درسی میرسد: «کایوس انسان است، همه انسانها فانیاند، پس کایوس فانی است.»
بعد با خودش میگوید: «این فقط برای کایوس است، نه برای من!». یعنی یک قاضی تمام عمرش «قانون» را بر دیگران اجرا کرده، اما حالا که نوبت خودش شده، حاضر نیست قانون مرگ را بپذیرد. و این، بزرگترین شوخی تولستوی با تمام «قاضیهای» عالم است: قانون را برای همه میخواهند، جز خودشان.
طنز «مرگ ایوان ایلیچ» از جنس خندهای است که در آن، آدمها به جنازه همکارشان نگاه میکنند و به ارتقای خودشان فکر میکنند. خندهای است که در آن، سوگ همسر، با فنر مبل قطع میشود.
شاید بهترین توصیف برای طنز این رمان همین باشد: تولستوی نشان میدهد که مرگ، نه پایان زندگی است و نه آغاز آن؛ فقط یک «آگهی روزنامه» است که با حاشیه سیاه چاپ میشود تا بقیه بتوانند به کارشان برسند.
پایان
بخش نقد و بررسی «کتاب» دفتر طنز را دنبال کنید




