شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ ماجرای سیاوش و سودابه
نویسنده: محمدحسن صادقی
در این یادداشتها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخطبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصلهای استثنایی! پیش میرویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقتفرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.
یادآوری
«از میان همه نوشتههای نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان بهدر برده و به دست ما رسیدهاند، هیچ نوشتهای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینشها و آیینهای باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)
«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحالکردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)
داستان سیاوخْش
گفتار اندر داستان عشقآوردن سوداوه بر سیاوخش
مصاحبه دلالانه سودابه با سیاوش و تلاش مذبوحانهاش برای اغوای او و پاسخ سیاستمدارانه سیاوش (ص ۲۲۲-۲۲۰):
چو ایشان برفتند سوداوه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت (نهفت: نهان)
نگویی مرا تا نژاد تو چیست؟
که بر چهر تو فرّ چهر پریست
هر آنکس که از دور بیند تو را
شود بیهُش و برگزیند تو را
ازین خوبرویان به چشم خرد
نگه کن که با تو که اندرخورد (درخورد: سزاوار باشد)
سیاوش فروماند و پاسخ نداد
چُنین آمدش بر دل پاک یاد
که گر بر دل پاک شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم
…
سیاوش به پاسخ چو نگشاد لب
پریچهره برداشت از رخ قَصَب (قَصَب: روبند، پرده)
بدو گفت: خورشید با ماه نو،
گر ایدونک بینند بر گاه نو، (ایدونک: اکنون؛ گاه: تخت پادشاهی)
نباشد شگفت ار شود ماه خوار (خوار: بی قدر و ارزش)
تو خورشید داری خود اندر کنار
کسی کو چو من دید بر تخت عاج
ز یاقوت و پیروزه بر سرْش تاج
نباشد شگفت ار به مه ننگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد (نشمرد: حساب نکند)
اگر با من اکنون تو پیمان کنی
نپیچی و اندیشه آسان کنی (آسان: آسوده)
یکی دختری نارسیده به جای (نارسیده: نابالغ، خردسال)
کنم چون پرستار پیشت به پای
به سوگند پیمان کن اکنون یَکی
ز گفتار من سر مپیچ اندکی
چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بُدن زو مرا یادگار
نمانی که آید به من بر گزند
بداری مرا هم چُنو ارجمند
من اینک به پیش تو استادهام (استاده: ایستاده)
تن و جان روشن تو را دادهام
ز من هر چه خواهی، همه کام تو
برآید، نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک بوسِ چاک (چاک: سریع، باشتاب)
بداد و نبود آگه از شرم و باک
رُخان سیاوش چو گل شد ز شرم (رُخان: گونهها)
بیاراست مژگان به خوناب گرم (خوناب: اشک خونین)
چُنین گفت با دل که از راه دیو (دیو: شیطان، ابلیس)
مرا دور داراد کیهانخدیو (کیهانخدیو: پادشاه عالم، باری تعالی)
نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرِمن آشنایی کنم
وُگر سرد گویم بدین شوخچشم (سرد: ناخوشایند؛ شوخچشم: بیشرم، گستاخ)
بجوشد دلش، گرم گردد ز خشم
یکی جادُوی سازد اندر نهان (جادُوی: جادوگری)
بدو بگرَود شهریار جهان (بگرَود: متمایل شود، ایمان بیاورد)
همان به که با او به آوای نرم (نرم: ملایم، آرام)
سخن گویم و دارمش چرب و گرم (چرب و گرم: خوشایند و محبتآمیز)
سیاوخش از آن پس به سوداوه گفت
که اندر جهان خود تو را نیست جفت
نمانی مگر نیمۀ ماه را
نشایی کسی را جز از شاه را (نشایی: شایسته نیستی)
کنون دخترت بس که باشد مرا
نباید جزو کس که باشد مرا
…
که تا او نگردد به بالای من
نیاید به دیگر کسی رای من
وُ دیگر که پرسیدی از چهر من
بیامیخت جان تو با مهر من
مرا آفریننده از فرّ خویش (فر: فروغ، شکوه و شوکت)
بپرورد و بنشاند در پرّ خویش (پر: پرتو، پهلو)
تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتنسخن نیست روی (نهفتنسخن: رازداری؛ روی: قصد)
سرِ بانوانی و هم مهتری
من ایدون گمانم که تو مادری (ایدون: این چُنین؛ گمانم: تصور میکنم)
تلاش مذبوحانهای دیگر از سودابه برای اغوای سیاوش و پاسخ طعنهآمیز سیاوش (ص ۲۲۴-۲۲۳):
نشست از بر تخت با گوشوار
به سر بر نهاد افسر پُرنگار (افسر: تاج)
سیاوخش را در بر خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند
بدو گفت: گنجی بیاراست شاه (بیاراست: آماده کرد)
کز آنسان ندیدهست کس تاج و گاه (گاه: تخت پادشاهی)
ز هر چیز چندان کِهش اندازه نیست
اگر برنهی، پیل باید دویست
به تو داد خواهی همی دخترم
نگه کن به روی و سر و افسرم
بهانه چه داری که از مهر من
بپیچی ز بالای و از چهر من (بالا: قد و قامت)
که من تا تو را دیدهام، بردهام (برده: کنیز، خاطرخواه)
خروشان و جوشان و آزَردهام
همی روز روشن نبینم ز درد
بر آنم که خورشید شد لاژورد (لاژورد: تیره، سیاه)
کنون هفت سالست تا مهر من
همی خون چکاند برین چهر من
یکی شاد کن در نهانی مرا (در نهانی: مخفیانه، در خلوت)
ببخشای روز جوانی مرا
فزون زان که دادت جهاندارشاه
بیارایمت یاره و تاج و گاه (یاره: دستبند)
اگر سر بپیچی ز فرمان من
نیاید دلت سوی پیمان من
کنم بر تو این پادشاهی تباه
شود تیره روی تو بر چشم شاه (تیره: سیاه)
سیاوش بدو گفت: هرگز مباد
که از بهر دل من دهم سر به باد
چُنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم (دانش: دانایی، خرد؛ جدایی: دوری)
تو بانوی شاهی و خورشیدِ گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه
ماجرای سقط جنین ندیمه سودابه و از بین بردن دوقلوهای دیوزادش به دستور سودابه مکار برای اینکه [سودابه] آن دو جنین مُرده را به جای بچههای ساختگی خودش از کیکاووس را به او (کیکاووس) قالب کند (ص ۲۲۸):
زنی بود با او به پردهنْدرون (پردهنْدرون: در پرده، در حرمسرا)
پر از جادُوی بود و بند و فسون (بند: حیله؛ فسون: افسون)
گران بود و اندر شکم بچه داشت (گران: باردار)
همی از گرانی به سختی گذاشت
بدو راز بگشاد و زو چاره جست
کز آغاز پیمانْت خواهم نخست
چو پیمان سِتَد، زرّ بسیار داد (سِتُد: ستاند، گرفت)
سخن -گفت- ازین در مکن هیچ یاد
یکی دارُوی ساز کین بفکنی (بفکنی: بیندازی، سقط کنی)
تَهی مانی و راز من مشکنی (تَهی: فارغ؛ مشکنی: فاش نکنی)
مگر کین چُنین بند و چندین دروغ
بدین بچّگان تو گیرد فروغ (فروغ: رونق، جذابیت)
به کاووس گویم که این از منست
چنُین کشتۀ ریمنآهَرمنست (ریمن: پلید، حیلهگر؛ آهَرمن: اهریمن، شیطان)
مگر کین شود بر سیاوش درست (کین: انتقام؛ درست: واقع)
کنون چارۀ این ببایدْت جست
گر این نشنود آبِ من نزد شاه (آب: آبرو و اعتبار)
شود تیره و دور مانم ز گاه
بدو گفت زن: من تو را بندهام
به فرمان و رایت سرافکندهام
چو شب تیره شد دارُوی خورد زن
بیفتاد ازو بچۀ اهرِمن
دو بچه چُنانچون بود دیوزاد (چُنانچون: چُنانکه)
چه باشد چو دارد ز جادو نژاد؟
یکی تشت زرّین بیاورد پیش
بگفت آن سخن با پرستار خویش (پرستار: خدمتکار)
نهاد اندرو بچۀ اهرِمن
خروشید و بفکند بر جامه تن (خروشید: نالهوفریاد کرد)
وصف اغراقآمیز سیاوش از زبان سودابه مثلاً مرعوب او (ص ۲۳۲-۲۳۱):
چنُین پاسخ آورد سوداوه باز
که نزدیک ایشان جز اینست راز (راز: ماجرا)
فزونستشان زین سخن در نهفت
ز بهر سیاوش نیارند گفت (نیارند: جرأت ندارند)
ز بیم سپهبَد گَوِ پیلتن (گَو: پهلوان)
بلرزد همی شیر بر انجمن
کجا زود دارد به هشتاد پیل
ببندد چو خواهد ره آبِ نیل
همان لشکر نامور صدهزار (همان: همچنین)
گریزند ازو در صف کارزار
مرا نیز پایاب او چون بود (پایاب: پایداری، طاقت)
مگر دیده همواره پرخون بود
جز آن کو بفرماید، اخترشناس
چه گوید سخن وز که جوید سپاس؟
اغراق در وصف اشکریزی سودابه برای دوقلوهای افسانهای از بین رفتهاش (ص ۲۳۲):
ز دیده فزون زان ببارید آب (فزون: بیشتر)
که بردارد از رودِ نیل آفتاب
پایان قسمت سیزدهم (ماجرای سیاوش و سودابه)
منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹
پایان
قسمتهای دیگر را از این لینک دنبال کنید



