لطيفه‌ها و تحليل ساختاري آنها | سعيد سليمان‌پور ارومي

 

چکيده
لطيفه ها به عنوان يکي از فراگيرترين انواع ادبي، بي شک پر کاربرد ترين آنها نيز مي باشند. لطيفه ها در زندگي روزمره‌ي مردم و در لا به لاي گفتگوهايشان خلق و نقل مي شوند. لطيفه ها معمولا از دو بخش تشکيل شده اند: 1- زمينه چيني 2 – نکته ي اصلي. «زمينه چيني» اطلاعاتي است که به مخاطب ارائه مي‌شود و بستر را براي ضربه ي نهايي لطيفه – که نکته ي اصلي ناميده مي شود – آماده مي کند. در تحليل ساختاري لطيفه ها با اندکي دقت مي توان ردپاي بسياري از علوم ادبي را مشاهده کرد. دربسياري از فنون بلاغي تفاوت بين معناي ادبي و معناي ظاهري مي تواند باعث خلق شوخي شود. اين بحث را در مباحث علم معاني نيز مي توان بررسي کرد که ما در کنار ديگر بحثهاي مرتبط با لطيفه ها، به آن پرداخته ايم.

واژه هاي کليدي:
لطيفه – طنز – ساختار – تحليل – معاني

مقدمه:
طنز و شوخ طبعي همواره در زندگي بشر حضور داشته است و در کنار مشکلات فراوان وغمها و رنج هايي که جزوجدايي ناپدير زندگي بشري بوده؛ باعث تلطيف فضا و شرايط نامطلوب شده است و نشاط و روحيه را در کالبد حيات انسان تزريقکرده است.
طنز بسيار پيشتر از آني که در هنر انساني مانند: شعر، نقاشي، موسيقي و… متجلي شود در قالب شوخ طبعي هاي روزمره در زندگي و کلام خود او تجلي يافته است.يکي از مهم ترين تجليات اين شوخ طبعي را مي توان در لطيفه ها مشاهده کرد.
در طول تاريخ و در زندگي انسانهاي ادوار مختلف طبيعتا افرادي بوده اند که حس شوخ طبعي آنها از ديگران بيشتر بوده است وگاه همين خلاقيتهاي فردي يا گروهي باعث شده است حکايت هايي به عينه اتفاق بيفتند  يا ساخته و پرداخته‌ي ذهن شوخ طبعان ، دهان به دهان وسينه به سينه گشته ، نه تنها در آن دور ه بلکه در دوره هاي بعدي نيز قاصد و منادي شادي در زندگاني انسانها باشند.امروزه لطيفه ها بي اغراق مطرح ترين و پرطرفدارترين نوع ادبي هستند که در جوامع ما جايگاه منحصر به فردي دارند.«لطيفه در انواع فرهنگي دامنه‌ي طنز چون نمايشي ، فيلم و… وجود دارد. لطيفه به عنوان يکي از سرگرمي هاي روزانه و هفتگي در روزنامه ها، مجله ها و گفتگوهاي خانگي حضور گسترده اي در دنياي امروز دارد. مخصوصا مطبوعات خارجي و ايراني در چند سال اخير (حدود هفتاد سال اخير) از نعمت لطيفه سرشار است و عوام از اين مقوله استقبال مي‌نمايند.» (1)
 در اين مقاله ابتدا قصد داريم لطيفه را تعريف کنيم و به عنوان يکي از انواع ادبي نسبت آن را با تقسيم‌بندي‌هاي شوخ طبعي بيان کرده ، از چگونگي به وجود آمدن آنها آگاه شويم. بعد آنها را از نظر ساختار بررسي و تحليل کنيم.

لطيفه چيست؟
لطيفه ها جزء لاينفک جوامع بشري هستند و در همه جا حضور دارند! از محفل هاي خانوادگي يا دوستانه گرفته تا صفحات نشريات مختلف. لطيفه ها امروز ه گاه از گوشي‌هاي تلفن همراه سر در مي‌آورند و گاه به مدد شبکه‌ي جهاني ارتباطات از اين گوشه‌ي به آن گوشه جهان مي‌روند تا لبخندي بر لبي بنشانند.
ما لطيفه‌ها را مي شنويم يا مي خوانيم و بعد از آنکه سهم لبخند و شادي خود را از آنها گرفتيم؛ آنها را به ديگري هديه مي کنيم. اگر بخواهيم با مدد گرفتن از کتب مرجع واژه‌ي لطيفه را تعريف کنيم به تعاريف ذيل بر خواهيم خورد:
«لطيفه(= Joke,wit,maxim): نکويي و چيزي نيک ونازک (غياث) ، سخني که متضمن نکته‌اي دلاويز باشد به نظم يا به نثر. سخنان دل نشين ونغز، شوخ طبعي ، بذله، شوخي و گفته اند: لطيفه به معني نکته‌اي است دقيق که در ذهن بيايد، و باب آنکه فهم آن مشکل نباشد ،اما غالبا تعبير آن مشکل باشد.اللطيفةُ: کلُّ اشارةٍ دقيقة المعن?َّ ِ تلوحُللفهم ولاتسعها العبارة کعلوم الاذواق ِ ( تعريفات جرجاني، 169 مصر ، 1938/1357» (2) اگرچه با اين تعاريف مفاهيم واژه ي لطيفه براي ما روشن مي شود ؛ هنوز تا رسيدن به معناي امروزي آنچه که ما آن را به عنوان لطيفه مي شناسيم فاصله داريم. «لطيفه به اين معني اگر چه با مقصود ما نيز مناسبتي دارد ، ولي بيشتر به معني عرفاني آن نزديک است.جمع لطيفه ، لطائف است و مراد به آن شوخي ها و خوشمزگي هايي است که غالبا متضمن انتقادي ، و انتباهي است هر چند ظاهر الفاظ آن هزل آميز وشوخ طبعانه باشد.» (3) اگر بخواهيم تعريف دقيق تري از لطيفه ارائه بدهيم بايد بگوييم: «لطيفه‌ها، روايت داستاني مفرح و کوتاه است درباره شخص يا حادثه‌اي يا وضعيت و موقعيتي. بنياد آن بر پيوند حلقه‌هاي واقعي و تصادفي استوار است لطيفه از پيوستن اين حلقه‌ها به يکديگر تکوين و تحقق مي‌يابد و معمولاً حلقه آخر موجب شگفتي و خنده مي‌شود. اگر در لطيفه، يکي از اين حلقه‌ها وظيفه خود را انجام ندهد، شيرازه‌اش از هم مي‌پاشد.» (4) درباره ي اين حلقه ها و چگونگي ارتباط آنها با همديگر در بخش ساختار لطيفه مطالبي ارائه خواهد شد اما آنچه در اينجا قابل ذکر است اين است که لطيفه ها معمولا در محمل زبان ارائه مي شوند اگر چه امکان دارند تصويري باشند.
برخي از لطيفه ها امکان دارند بدون اتکا به گفتگو صرفا اعمال و حرکاتي باشند که ما آن را نظاره‌گر باشيم. اغلب اين لطيفه‌هاي بصري قابليت اين را دارند که کاملا در قالب زبان ارائه شده، به عنوان لطيفه‌اي بازگو شوند. اما برخي لطيفه ها آميختگي زبان و حرکاتند. بي شبهه همگي ما شاهد اينگونه لطيفه ها بوده ايم. شخصي براي ما لطيفه اي گفته است و ما در بخش پاياني آن با حرکتي از جانب گوينده ي لطيفه مواجه شده‌ايم که نکته‌ي اصلي و پاياني لطيفه بوده است. صرف نظر از اين گونه لطيفه ها، بخش اعظم لطيفه‌ها قابليت اين را دارند تا به صورت لفظي ارائه شوند و همين باعث مي شود که اين لطيفه هاي زباني، شکل مکتوب به خود بگيرند و در قالب کتابهاي جوک و لطيفه گردآيند يا زينت بخش وبلاگها وسايتهاي بي‌شمار در دنياي مجازي ارتباطات شوند. «از روزگار قديم گرد آوري اين نوع لطيفه ها در کتب معتبر وجدي نيز مرسوم بوده است و در حقيقت نويسندگاني همچون ابن معتز، ابوالفرج اصفهاني، ابن عبد ربّهِ ، راغب اصفهاني، ياقوت حمو ي و بسياري ديگر در ضمن مباحث جدي و تحقيقي مبلغ زيادي از اين لطايف درج کر ده اند» (5)

لطيفه ها چگونه شکل مي گيرند؟
شايد اگر به دنبال يافتن اولين کسي باشيم که لطيفه اي ساخته يا گفته است دقيقا به همان مشکلي بر بخوريم که هنگام يافتن اولين شعر واولين شاعر داشته ايم! خالق بسياري از لطيفه‌ها معلوم نيستند. هر چند هميشه مي‌گويند که لطيفه‌ها از ذهن توده‌ها نشات مي گيرند و بال و پر مي‌يابند، اين به آن معنا نيست که يک لطيفه توسط عده اي و در طول مدت زمان خاصي و به صورت گروهي خلق مي‌شود! بايد به نکته‌اي توجه کرد و آن اينکه اجزاي يک لطيفه از نظر ساختار آن هماهنگي‌اي را مي‌طلبد که بايد بر خاسته از ذهني واحد باشد. هر چند بعد از خلق آن ممکن است در آن تغييراتي اعمال شود، جنبه‌ي طنز آن بيشتر و يا کمتر شود،‌ کوتاه تر يا بلندتر شود، شخصيتهاي آن و حتي مقاصد مترتب بر آن به کل عوض شده، مثلا يک لطيفه ي خانوادگي تبديل به يک لطيفه ي سياسي گردد و يا نهايتا تنها جوهره‌ي آن حفظ شده، توسط ذهن خلاق ديگري به لطيفه اي ديگر تبديل گردد.مي توان گفت که لطيفه ها عمدتا به دو شيوه ساخته مي‌شوند. گاه همانگونه که ذکر شد خلق لطيفه همانند خلق يک شعر حاصل ذهني خلاق است که طنز خود را در اين قالب مي‌ريزد و گاه آنچه باعث به وجود آمدن لطيفه مي شود. حوادث واقعي و مستند است. اين دو گونه، از نظر ساختار هيچ فرقي با هم ندارند تنها تفاوت در اين است که در لطيفه‌ي نوع اول زمينه چيني و مقدمه، حاصل تلاش ذهن خالق لطيفه است، اما در لطايف مستند، زمينه چيني يا بخشي از آن مرهون اتفاقات روزمره و تصادفي زندگي است. به عبارت ديگر در لطيفه‌ي مستند، زمينه چيني از پيش تعيين شده نيست و اين ذهن حاضر جواب و شوخ طبع شخصيت دخيل در آن است که در بخش پاياني واقعه‌اي، با در کنار هم گذاشتن آن مقدمات، نتيجه‌اي شوخ طبعانه مي گيرد و در نتيجه پاسخي طنزآميز ارائه مي دهد.

تقسيم بندي لطيفه ها از نظر نوع شوخ طبعي آنها:
محتواي لطيفه ها را مي توان در هر يک از انواع اصلي شوخ طبعي بررسي کرد. اما بايد توجه داشت که اصلي‌ترين وظيفه‌ي يک لطيفه به وجود آوردن خنده مي‌باشد و به همين خاطر نيز بيشتر لطيفه ها فکاهي هستند. در کنارفکاهي بودن، طنز، هجو و هزل نيز به کرات در لطيفه‌ها ظاهر مي شون. يا به عبارت بهتر محتواي لطيفه مي‌تواند فکاهي، طنزي، هجوي، هزلي و گاه آميزه‌اي از اينها باشد. بيشتر مواقع لطيفه، فکاهي است. يعني براي خنداندن صرف مخاطب، به همه جا سرک مي‌کشد تا روابطي شوخ طبعانه براي آن محيط و شخصيت‌ها خلق کند. گاه طنزآميز است. هدف لطيفه اصلاح وروشنگري است و انتقادي ظريف را در خود پنهان دارد.گاه هجوآميز است. براي انتقام گرفتن از شخصي يا گروهي ساخته مي‌شود. گاه هزل آميز است وآن زماني است که براي خنداندن مخاطب تنها در جاهايي به دنبال خلق شوخي است که مسائل غيراخلاقي در آن آمد و شد دارند!
همانطور که ذکر شد گاه محتواي لطيفه‌ها آميزه‌اي از هر سه موردي است که بيان شد. بسياري از لطايف عبيد در کنار طنزآميز بودن رگه‌هايي از هزل و هجو را در خود دارند. به لطايفي که عبيد درباره‌ي سلطان محمود آورده توجه کنيد. محمود غزنوي در دست طنز عبيد تخته مشق مناسبي است که تمام نفرت وخصومت مردم ايران را نسبت به حکومت جابر بيگانگان، تازيانه وار بر «يمين الدوله محمود بن سبکتگين» که در نظر وي به حق مظهر خباثت وشرارت ورذالت و بي پيماني و نابکاري وخليفه چاکري است فرود آورده است. در طنز عبيد، محمود _ علاوه بر آنچه خود به فطرت بوده است يا به اکتساب به دست آورده _ مظهري از حکام مغول و فرمانروايان ستمگر روزگاران بعيد وايام خود عبيد نيز هست و در واقع محمود مستحق خوردن دو چوب از دست اين طناّز شيرينکار است. يکي چوب محمود غزنوي بودن و دو ديگر چوب سبکتکين زادگي يعني مشابهتي که از نظر بيگانگي و نژادي با حکام مغول دارد. (6) آيا در لطيفه هايي که عبيد براي محمود نوشته است و در آن او را با فحشهاي رکيکي چون «قلتبان» و «ديوث» مي خواند شاهد هجو نيستيم؟ آن هم نه هجوي که هدف آن تنها شخص باشد بلکه همانگونه که آمد، هجو ظلم و ستم شاهان غزنوي، در واقع هجو حکام مغول نيز مي باشد.

ساختار لطيفه ها:
لطيفه ها معمولا از دو بخش تشکيل مي شوند يا به عبارت بهتر فرم ساده يا گسترش يافته‌ي دو بخش مي‌باشند:
1-     زمينه چيني (7)       2- نکته ي اصلي(8)
در زمينه چيني معمولا مقدمه ‌ي بيان مي شود و عناصر اصلي لطيفه معرفي مي شوند و اين زمينه‌چيني و اطلاعاتي که به مخاطب داده شده اند فضا را براي ضربه‌ي نهايي و نکته‌ي اصلي لطيفه آماده مي کنند. نکته‌ي اصلي لطيفه معمولا جمله‌اي است که به خاطر تضاد و تناقض غير منتظره اي که با بخش اول لطيفه دارد ما را غافلگير مي‌کند:
 خراسانيي را اسبي لاغر بود. گفتند: «چرا اين را جو نمي دهي؟» گفت: «هر شب ده من جو مي خورد.» گفتند «پس چرا اينچنين لاغر است؟»…. (زمينه چيني)
… گفت: «يکماهه جوَش در نزد من به قرض است!» (9) ( نکته ي اصلي) 
  
اشکال گوناگون يک لطيفه:
لطيفه‌ها همانطور که قبلا نوشتيم يا ساخته و پرداخته‌ي ذهنهاي طنزآميز هستند و يا بر اثر اتفاقي مستند خلق شده اند. در هر دو صورت لطيفه ها شکلهاي گوناگوني مي يابند و گاه يک لطيفه در چند حالت گوناگون روايت مي شود. اين تغييرات، گاه در ساختار لطيفه است و لطيفه در زمينه‌چيني و نکته‌ي اصلي خود دستخوش تغييراتي مي شود و گاه اين تغييرات در شخصيتهاي آن صورت مي پذيرد. و به عنوان مثال «ملا نصرالدين» تبديل به «دخو» مي‌شود و گاه هردو تغييرات را در آن شاهديم. حدود نيم قرن پيش لطيفه‌هاي دخو در کتابي جمع‌آوري شد و در مقدمه‌ي آن آمد:
«اين مجموعه که به نام «دخونامه» جمع آوري شده، مجموعه حکايات و داستانهاي کوچکي است که قهرمان آن مظهر صفا و سادگي است. قهرمان ديگري ما داريم به نام «ملا نصرالدين» که اشتباهاً قسمتي از داستانهاي اين دو قهرمان با هم آميخته شده است و چون تا کنون مجموعه داستانهاي دخو گردآوري و چاپ نشده بود برخي از اين داستانهاي دخو را به نام ملا‌نصرالدين نيز ضبط کرده اند. ولي با يک نظر تيزبين معلوم مي‌شود که اقوال اين دو از هم متمايز است زيرا افکار ملا نصرالدين حاکي از يک زرنگي و حرامزادگي است که در قالب ساده‌اي ريخته شده باشد اما افکار دخو معرف سادگي و خوش باوري وسلامت نفس دهقاني است. مثلا ترديدي نيست که قضيه‌ي گير کردن سر گاو در خمره و گروکشي پالان خر و مانند آن که به ملّا نسبت مي‌دهند، مخصوص دخو است که در اين مجموعه به نام دخو نوشته شده.»(10)
گردآورنده و ناشر براي اولين بار لطايف مربوط به دخو را جمع آوري کرده است با اين گلايه که چرا بسياري از لطيفه هاي دخو با لطايف ملانصرالدين اشتباه شده است. بدون توجه به اين نکته که اينگونه تقسيم بندي‌ها و صفات متمايزي که براي دخو و ملا آورده است هيچ مبنايي حقيقي ندارد. علاوه بر اينکه بخش اعظم قريب به اتفاق لطايف ملا نصرالدين از اصالت برخوردار نيستند و از لطايف قديمي ساخته شده اند، در لطايف ملا نصرالدين هم به وفور سادگي و خوش باوري و به عبارت واقعي تر بلاهت و حماقت به وفور ديده مي شود.
«يکي از شب‌ها ملا نيمه شب زنش را با عجله از خواب بيدار کرد و گفت: «زود باش عينک من را بياور.» زن بلند شد و عينک ملا را آورد و پرسيد: «اين وقت شب عينک مي‌خواهي چه کني؟» ملا جواب داد: «داشتم خواب خوشي مي ديدم بعضي مناظر آن به نظرم درست و واضح نبود، خواستم عينک بزنم و دوباره بخوابم تا جاهاي تاريک را واضح تر ببينم» (11)
يا:
«از ملا پرسيدند: «وقتي که ماه نو مي شود، ماه هاي کهنه را چه کار مي کنند؟»
ملا قدري فکر کرد و جواب داد: «ماه‌هاي کهنه را ريز ريز کرده و از آن ستاره مي سازند.»(12)
از آنجاييکه بخش اعظمي از لطيفه ها به صورت شفاهي خلق شده‌اند و ساخته و پرداخته‌ي خود مردم بوده‌اند، عملا چنين تقسيم بندي‌ها و حساسيتهايي براي تفکيک اين لطايف از هم کاري بيهوده مي‌نمايد. حتي زماني که لطيفه‌ها در جايي ثبت مي شوند و سند و ماخذ مکتوبي دارند باز هيچ امري مانع از آن نمي‌شود که مردم خود تغييرات دلخواه خود را بر روي آنها نداده، آنها را منطبق با شرايط روز ننمايند.
بسياري از لطايف رساله دلگشاي عبيد با تغييراتي که مردم عصر ما در آنها اعمال کرده اند، حال وهوايي امروزي يافته‌اند و گاه حتي رنگ و بوي سياسي و روز گرفته‌اند. عملا ايجاد مرز در بين اين شخصيتهاي عامه‌پسند و داستانهاي آنها غير ممکن است. با کمي دقت در دخونامه مي‌توانيم پي ببريم که بسياري از لطايف رساله‌ي دلگشا در آن عينا به نام دخو ذکر شده است (که در لطيفه هاي منسوب به ملا‌نصرالدين نيز چنين است.)
«دخو يکروز رخت پدرش را پوشيد و به منزل عمه اش رفت در زد. عمه خانم از پشت در پرسيد: کيستيد؟ دخو جواب داد: باز کن! پرسيد: تو که هستي؟دخو جواب داد: باز کن! من بابام هستم! تو چطور صداي برادرت را نمي شناسي؟!» (13)
«يکروز دخو رفت پيش طبيب آه و ناله کرد. طبيب پرسيد بگو ببينم چه شده است؟ کجايت درد مي‌کند. اينهمه ناله مي‌کني؟ دخو گفت: موي ريشم درد مي‌کند.
طبيب پرسيد: ناهار چه خورده‌اي؟ دخو گفت: نان و يخ؟ طبيب گفت: برو که نه دردت به آدم مي ماند و نه غذايت!» (14)
گاه حتي بعضي از اين لطيفه ها که قدمتي چند صد ساله دارند با تعجب به عنوان يک لطيفه‌ي مستند در نقل قول نويسنده اي با اطمينان به افرادي معاصر نسبت داده مي شود:
«دخو با مهمانش سرشان را روي يک متکا گذاشته و خوابيده بودند. در اين موقع دخو سرش را خاريد دست کرد سر مهمان را اشتباهي خاراند رفقش از خواب پريد و پرسيد چه مي گويي؟ دخو گفت: هيچ سرم را خاراندم! مهمان گفت: بابا اينکه سر من بود تو خاراندي! دخو گفت: – چه خوب شد گفتي ! من ديدم هر چه سرم را مي‌خارانم خارش آن کم نمي شود!» (15)
و مقايسه کنيد با اين لطيفه ي به ظاهر مستند معاصر، که نکته‌ي اصلي لطيفه را نيز در حد شاهکار خراب کرده است!
 «قاضي عالم خواجه» پسر قاضي کلانِ مولوي ( شريف خواجه) فقط به رعايه پدرشان به منصبهاي کلان سر فرازي داشتند. با اينکه شعور نداشتند، عملشان صدور بود. عجايب و غرايب بسيار از آن جناب به ظهور مي آمد. از آن جمله: باري همراه زن خود خفته بودند ،پاسي از شب گذشت، سر زوجه ي خود به شدّت مي خاريدند. زوجه شان بيدار شده گفت: چه مي کنيد؟ گفت: سر خود مي خارم زن گفت: سر من است. سر خود را خاريد. حضرت ايشان گفتند: اگر سر توست، پس سر من کو؟ (16)
 و از آن جالب تر وقتي است که اعتزاض گردآورنده‌ي لطيفه هـــاي دخو را در مقدمه‌ي آن بخوانيم و بعد در همين مجموعه با اين لطيفه روبرو شويم که:
«روزي دخو بالاي منبر رفت و گفت: اي مردم همه بگوييد شکر!….الخ»
 که نشانگر آن است که ملا را از منبر پايين کشيده اند و يک دهقان ساده را بي هيچ منطقي بر بالاي آن نشانده اند! يا اين لطيفه را از عبيد در نظر بگيريد:
«شيخ شرف الدين دره گزيني و مولانا عضد الدين در خانه‌ي بزرگي بودند. چون سفره بياوردند عوام بجوشيدند که تبرّک شيخ را مي خواهيم». يکي مولانا عضدالدين را نمي‌شناخت گفت :«خواجه! پاره‌اي نيم خورده‌ي شيخ به من ده.» مولانا گفت:
«نيم خورده ي شيخ از ديگري بطلب که من تمام خورده‌ي شيخ دارم!» (17)
و بعد اين حکايت را در تذکرة الشعرا ي سمرقندي بخوانيد:
 «قنقرات خاتون که همشيره ي رضاعيه ي سلطان ابو سعيد خان بوده به زيارت بي بي صفيه رفت و سراج‌الدين در آن مجلس حاضر بود. چون سفره کشيدند قنقرات خاتون گفت : قدري از نيم خورده بي بي صفيه به من دهيد تناول نمايم و بقيه به تبرّک به خانه برم.سراج الدين گفت: اي خاتون اگر شما رغبت نماييد من تمام خورده ي بي بي دارم قنقرات خاتون از اين سخن به هم بر آمد…..» (18)
از ديگر تغييرات عمده در لطيفه ها اين است که گاه از نثر به نظم و گاه از نثر به نظم رحل اقامت مي افکنند و در اين بين معمولا با تغييرات ساختاري جزئي يا کلي همراهند.
اين حکايت منظوم از سنايي را با هم مي‌خوانيم:
آن شنيدي که در حــد مرداشت        بود مردي گدا وگــاوي داشت
از قضا را وباي گــاوان خاست        هر که را پنج بود ، چار بکاست
روستــــايي ز بيــم درويشي        رفت تا بر قضـــــا کند پيشي
بخريد آن حريص بي مــــايه        بدل گاو ، خــــــر زهمسايه
چون بر آمد ز بيع روزي بيست        از قضـا خر بمرد و گاو بزيست
سر بر آورد از تح?ّر و گفت        کاي شناساي رازهاي نهفت
هر چـه گويم بــود ز نسناسي        چون تو خر را ز گاو نشناسي!(19)
عبيد همين لطيفه را در «رساله‌ي دلگشا» به نثر مي آورد در حاليکه ساختار لطيفه‌ي او به مراتب حساب شده‌تر و طنز آميزتر شده است. چون زمينه چيني لطيفه‌ي عبيد کامل تر و حساب شده تر از کار در آمده است:
«روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري باکره. خر بمرد. شير‌ِ گاو به کره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين کره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ِ ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردک را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟» (20)
خمير مايه‌ي اين لطيفه، قرنها بعد در شعري از پروين اعتصامي دوباره به نظم باز گشت و به جرات مي‌توان گفت که نشانه هاي طنز در مثنوي پروين جلوه اي مضاعف يافت. پروين داستان را عوض کرده است اما اصل شوخي همان است. پيرمردي مفلس و برگشته بخت پسر و دختر ي بيماري دارد و نکدي مي کند، مقداري گندم به او مي دهند و او آن را در دامن گره مي زند و در راه خانه اينگونه مناجات مي‌کند:
زد گــــره در دامــن آن گندم فقير         شــــد روان و گفت : اي حي قدير
گرتو پيش آري به فضل خويش دست            بر گشايي هر گـــــــره کايام بست
مي خريد اين گندم ار يکجاي کس            هم عسل زان مي خريدم هم عدس
آن عدس در شوربـــــا مي ريختم                وان عســــــل با آب مي آميختم
بس گـــره بگشوده اي از هــر قبيل           اين گره را نيز بگشــــــا اي جليل
اين دعا مي کرد و مي پيمـــود راه            ناگـــــــــه افتادش به پيش پا نگاه
ديد گفتـــارش فســــــــاد انگيخته          وان گره بگشوده ، گندم ريخته
بانگ بر زد : کــــاي خداي دادگر                  چـــــون تو دانايي نمي داند مگـــر
سالهـــــا نــــــــرد خدايي بـــاختي        اين گـــره را زان گـــــره نشناختي
اين چه کار است اي خداي شهر و ده        فرقهـــــــا بود اين گره را زان گره
چون نمي بيند چو تـــــو بيننده اي        کاين گــــره را بر گشايد بنده اي؟
تا که بر دست تــــــــو دادم کار را         ناشتــــــــــــا بگذاشتي بيمــــار را
هر چــــــــه در غربال ديدي بيختي           هم عســــــــل هم شوربا را ريختي
من تو را کي گفتم آخر اي خداي            گر تواني اين گــــــــره ر ابرگشاي
آن گره را چــــون نيارستي گشود            اين گره بگشودنت ديگر چه بود؟
مـــــــن خداوندي نديدم زين نمط        يک گره بگشودي و آن هم غلط…(21)
نکته‌ي اصلي لطيفه که در شعر سنايي يک بيت و در لطيفه‌ي عبيد نيز يک جمله است؛ در شعر پروين به گونه‌هاي مختلفي ارائه مي شود. به عبارت ديگر پروين همان نکته‌ي اصلي لطيفه را هر بار از يک زاويه و هر بار با بياني متفاوت مي‌گويد و هربار نيز در اوج طنز آميز بودن. همين يک مثنوي و ساختارشناسي طنز آن کافي است که اعتراف کنيم اگر پروين تمايلي به حيطه ي طنز داشت بي شک يکي از بزرگترين طنزپردازان شعر فارسي محسوب مي شد.
 
لطيفه ها و علم معاني :
ما در ساختار بخش اعظم لطيفه ها ردپاي بسياري از فنون بلاغي را مي بينيم، مانند مجاز، کنايه، ايهام، تشبيه، استعاره، جناس و… که بررسي هر يک از آنها – به وي‍ژه «جناس» که طيف وسيعي از لطايف را در بر مي گيرد – مي تواند موضوع مقالات و حتي کتب باشد. در اينجا ما قصد داريم مروري گذرا بر نقش علم معاني در ساختار لطيفه ها داشته باشيم.چرا که بسياري از حالات مطايبه و شوخ طبعي و به تبع آن لطيفه هاي گوناگون را مي توان از ديد گاه علم معاني بررسي کرد. بدين معني که نشانه‌ي طنز بسياري از لطيفه‌ها ريشه در بحثهاي مطروحه در علم معاني دارد. علم معاني با تغييراتي که در معناي اوليه‌ي جملات مي دهد سخن را بليغ مي کند. در علم معاني بحث راجع به جملاتي است در معناي اوليه و اصلي خود به کار نمي‌روند و اين در حالي است که هيچ قرينه‌ي لفظي براي دستيابي به معناي قصد شده وجود ندارد و تنها راه دريافتن معني مورد نظر، دريافتن موقعيت بيان جمله و نيت گوينده است. با اين حساب در علم معاني بسياري از انواع جملات مانند جملات پرسشي و خبري، داراي معاني ثانوي مي باشند. بسياري از اين جملات آنگونه به صورت کليشه اي و معمول در آمده‌اند که ما ناخود آگاه بدون هيچ زحمتي اين معاني را در مي‌يابيم. وقتي کسي مي گويد: بابا اين سگ است يا شتر؟ همه مي دانند که اين سوال واقعا براي پرسش کننده به وجود نيامده است و او دارد تعجب خود را از بزرگ جثگي سگ اينگونه و با جمله اي پرسشي بيان مي‌کند. اما اينجا مشکلي وجود دارد! سخن ما وقتي بليغ و تاثيرگذار خواهد بود که گيرنده ي پيام ما اگر هم يک دوره علم معاني نخوانده باشد با اين روند معمول آشنا باشد! اگر مخاطب ما بر خلاف اکثريت مردم تمامي اين جملات بلاغي ما را بدون توجه به معاني ثانوي در مفاهيم اصلي فهميده، يا معنوي ثانوي جمله اي را اشتباهي دريافت کند و متناسب با دريافت خويش در مقام پاسخگويي بر آيد؛ معمولا خود را در رديف شخصيتهاي ابله لطيفه ها قرار خواهد داد و اين گفتگو، نتيجه‌ي طنزآميزي خواهد داشت و بدينسان احتمالا لطيفه‌اي شکل خواهد گرفت.

معاني ثانوي جمله‌ي خبري
در معناي هشدار و تهديد:

«شخصي دعواي خـــد ائي مي‌کرد ـ او را پيش خليفه برد ند ـ او را گفت ــ پارسال يکي اينجا د عواي پيغمبري مي‌کرد او را بکشتند ـ گفت ـ نيک کرد ه‌اند که او را من نفر ستاده بودم»(22)
نشانه‌ي طنز وشوخ طبعي در اين لطيفه از جمله‌ي خليفه نشات مي گيرد. جمله‌ي خليفه جمله اي خبري است که معني ثانوي آن تهديد است. خليفه مي‌خواهد با اين تهديد، هشداري به خداي دروغين بدهد و او را از عواقب کارش با خبر سازد. اما خداي درو غين به معناي ثانوي آن توجه ندارد و آن را در همان معناي اوليه مي‌فهمد. تا وقتي که او پاسخ نداده است ما فرضمان اين است که او هم مثل ما و همه‌ي افراد ديگر، با توجه به شرايطي که به وجود آمده – اين معناي ثانوي را به سادگي دريافته است. اما وقتي او پاسخ مي دهد و کار خليفه را تاييد مي کند، ما غافلگير مي شويم و خنده مان مي گيرد. چرا که متوجه مي شويم او به معناي اوليه و خبري جمله توجه کرده است.
در معناي استرحام:
گدا: آقا من سه روز است غذا نخورده ام! مرد پولدار: چرا از قرص اشتهاآور استفاده نمي‌کنيد!
گدا اين جمله‌ي خبري را به منظور بر انگيختن حس ترحم مرد پولدار به کار مي برد اما وقتي مرد پول‌دار قرص اشتها آور را به او پيشنهاد مي کند ما با ليخندي در ميابيم که مرد پولدار معني ثانوي جمله وبه تبع آن مشکل گدا را اشتباهي فهميده است.
در معناي استهزا:
(مير رونق سمندر) آستين نمد را بريده بر سر گذاشت. روزي به همان دستور به قهوه‌خانه آمد. مير شوقي گفت که: سمند، ميراث بابا آدم به سر گذاشته اي! در جواب گفت که: مصرع بلنديست اگر مي بنديد پيشکش! (23)
قصد مير شوقي از اداي جمله‌ي خبري در واقع مسخره کردن طرف مقابل است که با پاسخي طنزآميز تر روبرو مي شود!
ضمير جمع به جاي ضمير مفرد:
در علم معاني ضميري که مفرد است گاه در مواقع احترام به صورت جمع مي آيد. اگر کسي اين را در نظر نگرفته باشد حکايتش شبيه حکايت کاروانسرايي مي شود که در ماجراي منسوب به مظفرالدين شاه از پشت در کاروانسرا بعد از شنيدن معرفي با طول و تفصيل شاه، که براي خود ضمير و فعل جمع به کار مي برد، با سادگي مي گويد: ما براي اينهمه آدم جا نداريم!
کاربرد عامدانه و زيرکانه ي اين قضيه را هم در اين لطيفه‌ي خارجي يافتم:
«يک روز دوک اديمبورگ» همسر ملکه ي انگلستان متوجه شدکه سيگارهاي برگ او قدري زودتر از موعد معين تمام مي شود. سوءظنش متوجه «جيمس» يکي از خدمتگزاران گرديد و…. نظرش آمد که او گاه و بيگاه به سيگارهاي وي ناخنک مي زند؛ پس او را صدا کرد و گفت: جيمس، من متوجه شده ام که.. حيمس که از قضيه بويي برده بود حرف دوک را بريد و گفت: جناب عالي فرموديد: «من» در صورتيکه والاحضرت دوک هميشه بايد بفرمايند: «ما» دوک لبخندي زد و گفت:
بسيار خوب جيمس، ما زياد سيگار مي کشيم! (24)
استفاده‌ي ضمير جمع در جمله‌ي آخري ظاهرا بنا به توصيه ي پيشخدمت بر زبان دوک مي آيد اما دوپهلوست چرا که در معناي اصلي خود به دوک و پيشخدمت اشاره دارد و اينکه دوک دارد به پيشخدمت مي گويد: من و تو زياد سيگار مي‌کشيم!!
در وهله‌ي بعدي يک نکته‌ي طنزآميز ديگر هم وجود دارد. دوک سيگارهاي خودش را مي کشد اما پيشخدمت به سيگارهاي دوک ناخنک مي زند. در عرض هم قرار دادن سيگار کشيدن دوک و پيشخدمت و استفاده‌ي يک ضمير و يک فعل براي اين دو مورد متفاوت، طنز به وجود مي آورد.
معاني ثانوي جملات پرسشي:
همه‌ي سوالاتي که حاوي معاني ثانوي هستند؛ غير ايجابي هستند که پاسخ نمي خواهند، وقتي طرف مقابل اين جنبه را در نظر نمي‌گيرد و بر مقاصد سوال، مرتبت حقيقي قائل شده، در مقام پاسخگويي بر مي آيد؛ طنز به وجود مي آيد.
در معناي توبيخ و ملامت:
خانم: تو چطور ظرف چيني مرا شکستي؟ کلفت ظرف ديگري را از دستش رها کرد و گفت: اينطور!
خانم خانه در واقع از جمله‌ي پرسشي خود قصد توبيخ وملامت دارد اما کلفت به معناي ثانوي توجه ندارد و ابلهانه تصور مي کند خانم خانه واقعا طريقه ي شکسته شدن ظرف را مي‌خواهد بداند و ببيند!
در معناي تقاضا و کسب اجازه:
– مي تونم بپرسم ساعت چنده؟- بله مي تونيد!
بديهي است که منظور پرسش کننده‌ي مودّب اين است که:ساعت چند است؟
در معناي استفهام انکاري:
مـــرد ي دعواي خــد ائي کـــرد شهر يــار وقت بــه حبسش فـــرمان داد ـ مــرد ي بـــر او بگــــذ شت و گفت ـ آ يـــآ خـــد ا د ر ز نــد ان باشــد ـ گفت ـ خـــد ا همـــه جــا بـا شـــد ـ(25)
 مرد با اين جمله ي پرسشي که در معناي انکار به کار رفته بر او و ادعاي پوچش تعريض مي کند و همچنين منظور او از: خدا در زندان باشد؟ اين است که: خدا را مگر مي توان به زندان انداخت! اما مرد زنداني نه به معني ثانوي جمله‌ي پرسشي او توجه مي کند و نه به معناي باشد… و با آن دقيقا به عنوان يک سوال در معناي اصلي بر خورد مي کند.

تجاهل مفيد به اغراق
«شخصي به مزاري رسيد ـ گــوري سخت د راز بد يد ـ پر سيد اين گور کيست ـ گفتند ـ از ان علمد ار رسول است ـ گفت ـ مگر با علمش در گور کرد ه اند؟»26)
گور علمدار دراز است. علمدار کسي است که علم دارد پس نکند او را با علمش دفن کرده اند! تجاهل آن شخص و همچنين ارتباط طنزي که بين درازي گور و دفن شدن علم با جنازه يافته است ما را به خنده وا‌مي‌دارد.
عيوب فصاحت:
منظور از فصاحت اين است که کلمات، ترکيبات و جملات صحيح به کار برده شوند و در نتيجه کلام با بهره‌گيري از دستور زبان و نگارش صحيح، رسا و استوار باشد. وقتي که ما از اين چارچوب خارج مي شويم دچار عيوب فصاحت مي شويم که انواع گونا گوني دارد. در طنز و لطيفه اما اين عيوب گاه کاربردهايي دارند که کسي نمي‌تواند با ديد سرزنش بار به آنها بنگرد!طنز و لطيفه در پي گرفتن لبخندي از مخاطب است و چه محملي براي قاعده‌ي عدم تجانس بهتر از همين کلمات که بر خلاف انتظار ما درست و مطابق مرسوم به کار نمي روند.
مخالفت با قياس:
يکي از شيوه هاي به وجود آمدن و به وجود آوردن طنز نابجايي است.
«نا بجايي مشتمل بر زبان تحريف شده‌اي است که آدمي کودن و ابله ، بدون تعمد، آن را به کار مي‌برد.» البته عکس اين قضيه نيز صادق است که اين به کار بردن توسط فردي دانا و نکته سنج و کاملا با تعمد صورت پذيرد. فردي که به او طنزپرداز اطلاق مي شود! يکي از شو من هاي دهه‌ي چهل آمريکا که آدم مهم و با نفوذي هم در صنعت سينما محسوب مي شد در اغلب برنامه هاي سرگرمي وطنزي که مجريشان بود از دستورزبان غلطي استفاده مي‌کرد که باعث نوعي نابجايي مي شد و به نام خود او تا مدتها به سبک گلدوينيسم مشهور بود. مثلا: «جهت اطلاع شما مي خواهم سوالي بپرسم» به جاي: «مي خواهم از شما اطلاعاتي بگيرم» و يا «باصداي آرام گوش کنيد!» به جاي «آرام باشيد و گوش کنيد!»(27)
مي توان گفت اين نابجايي در به کار بردن زبان که در ادبيات ما مخالفت با قياس ناميده شده است، وقتي بي‌تعمد صورت مي پذيرد – و نه لزوما توسط فردي کودن و ابله! – همان چيزي مي‌شود که امروزه در زبان کوچه و بازار با نام «سوتي» مي شناسيم.
«يکي در را بست و دست ديگري ماند لاي در و داد زد: واي تو که منو مردي!»
ما انتظار داريم با توجه به مقدمه‌ي «تو که منو» که هم فاعل وهم مفعول را براي ما معرفي مي کند شاهد يک فعل متعدي باشيم از قبيل «کشتي» اما وقتي بر خلاف قياس با فعل معلوم «مردن» روبه‌رو مي شويم؛ اين ناهماهنگي باعث خنده مي شود. يا در اين لطيفه: اولي: مگه ديگه اداره نمي روي؟ دومي: نه. منو از اداره بيرون رفتم!
باز مانند مثال بالايي با آمدن فاعل ومفعول جمله بر خلاف قياس و فعل «بيرون کردند» شاهد آمدن فعل لازم «بيرون رفتم» هستيم. با اين تفاوت که در لطيفه‌ي اولي فقط اين لغزش زباني غير عمد ما را به خنده وامي‌دارد اما در نمونه‌ي اخير لغزش زباني در فرد دوم آگاهانه است و در واقع نه لغزش که مخالفت با قياسي خود خواسته است براي هدفي. دومي با طنز مي خواهد اخراج خود را خيلي محترمانه نشان بدهد و در جمله‌اش آن تحقير فعل «بيرون کردند» نباشد.
غرابت استعمال:
گويند دهقاني چند الاغ هيمه به شهر آورده بود. شخصي به او رسيده و گفت: اين حمل حطب مرتب بر حمار اسود اللون را به چند در هم شرعي به معرض بيع در مي‌آوري؟ دهقان که از گفته‌ي آن شخص چيزي مفهومش نشده بود:
اگر قرآن مي خواني برو به مدرسه اگر هيزم مي خواهي الاغي دو ريال قيمت آن است! (28)
اين لطيفه طوري است که زمينه چيني آن نيز در کنار نکته ي اصلي، طنز آميز است…
جمله‌ي آن شخص از نظر علم معاني به صورت اغراق شده اي دچار غرابت استعمال است که از عيوب فصاحت به شمار مي رود. غرابت استعمال به کار بردن کلماتي است مهجور و دور از ذهن که در زبان معمول کاربردي ندارد و در اين مورد خاص استفاده‌ي بي‌حساب است از کلمات عربي در زبان فارسي.اين غرابت استعمال افراطي اولين لبخند را بر لبان مخاطب مي نشاند. پاسخ دهقان نيز طنز آميز است. مبتني بر تشبيهي طنز. او کلمات آن شخص را – از انجاييکه بيشترشان عربي مي باشند – شبيه کلمات قرآن يافته و پنداشته است که او دارد قرآن مي خواند. مشابه همين لطيفه را هم در دوره ي اخير شنيده ايم: يک نفر با مرد عربي دعوا مي‌کرد و به او فحش مي داد و بعد با تعجب نگاهش مي کرد. گفتند چه شده؟… گفت: من به او فحش مي دهم اما او دارد قرآن مي خواند!!
ترجمه ناپذيري لطيفه هاي مبتني بر بازيهاي کلامي (جناسي و ايهامي…)
مشکلي که همواره در ترجمه‌ي شعر رخ مي‌کند بسيار قدرتمندانه تر در ترجمه‌ي لطيفه نيز نمود دارد. اگر اين امکان وجود دارد که در ترجمه ي يک شعر طولاني، حد اقل بخشهايي از گذرگاه ترجمه سالم عبور کنند؛ در يک لطيفه، از آنجاييکه معمولا اتکا به يک جمله ( نکته ي اصلي) مي باشد همان يک جمله ي ترجمه ناپذير باعث مي شود که لطيفه غير قابل ترجمه باشد. لطيفه‌هايي که متکي بر ايهامند معمولا ترجمه نمي شوند. هيچ يک از اين نوع لطيفه ها را نمي توان به زباني ديگر گزارش کرد. چون دو واژه اي که در زبان فارسي داراي ظاهر يکسان و معناي متفاوتي هستند در زبان ديگر دو واژه‌ي متفاوت خواهند بود. همين مشکل در برگردان لطيفه‌هاي زبانهاي ديگر به زبان فارسي نيز نمود پيدا خواهند کرد.
به عنوان مثال: (29)
-Why were the teacher’s eyes crossed?
-She couldn’t control her pupils 
-چرا چشم معلمان آلبالو گيلاس مي چيند؟ – چون نمي توانند مردمکشان را کنترل کنند!
اين ترجمه درزبان فارسي هيچ نکته ي طنز آميزي ندارد. اما در زبان انگليسي ايهام در واژه‌ي pupil که هم به معناي مردمک چشم است و هم به معناي دانش آموز، باعث به وجود آمدن طنزي ظريف مي شود. پس در کنار معناي اول، اين معني هم حضور دارد: چون نمي توانند شاگردان را کنترل کنند!
يا اين لطيفه:
-Why was Cinderella thrown off the basketball team?
-She ran away from the ball
-چرا سيندرلا از تيم بسکتبال بيرون گذاشته شد؟ – چون از توپ فرار کرد!
باز مي ب

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید