طنز نويسي به زبان ساده | بخش چهارم

صحبت ما رسيده بود به عواملي که طنز را در نوشته ما ايجاد مي کنند. تا اينجاي کار، از «غافلگيري» و «تضاد» حرف زديم و مشتقات آنها را هم در حد امکان بررسي کرديم. نوبت رسيده به «ارجاع». اين اسمي است که من برايش انتخاب کرده ام. اگر داريد مطلب طنز مي نويسيد، «ارجاع دادن» به بانمک تر شدن نوشته تان کمک مي کند. منظورم از ارجاع دادن اين است که با يک اشاره کوچک و غير مستقيم، خواننده تان را ياد چيز ديگري بيندازيد. چيزي که خارج از متن شماست و در بين سطوري که مي نويسيد، هيچ اثر مشهودي از آن وجود ندارد. اين که شما چه طور اين کار را مي کنيد برعهده خودتان. البته در مثالهايي که مي آورم، به شيوه هاي ارجاع هم مي توانيد نگاهي بيندازيد. اما فعلا بحث مهمتر اين است: بايد خواننده را به چه چيزي ارجاع بدهيم؟ خواننده يک نوشته طنز، اگر ياد چه چيزي بيفتد خنده اش مي گيرد؟

يکي از شيريني هاي ارجاع به اين است که شما به چيزي ارجاع بدهيد که فقط شما و خواننده از ماجراي آن خبر داريد. مثلا ممکن است شما در يک هفته نامه، ستون ثابت طنز داشته باشيد و در عين حال در هفته نامه شما نويسنده اي مطلب بنويسد که همه خواننده ها او را و خصلت هاي او را  بشناسند. اين شخص، شهرت يک بازيگر سينما را ندارد. ولي براي خواننده آن هفته نامه خاص، کاملا شناخته شده است. مثلا خواننده مي داند که او – فرضا آقاي براتي- مرد پر خوري است. حالا اگر شما داريد يک طنز اقتصادي درباره بودجه هاي گم شده در يک سازمان مي نويسيد، ممکن است چنين جمله اي در متنتان به کار ببريد: “به هرحال فقط ما که آقاي براتي نداريم، بخش مالي سازمان[…] هم آقاي براتي دارد لابد! همه هم که مثل آقاي براتي ما به يک پرس اضافه قناعت نمي کنند…»

يک بخشي از خوشمزگي- فرضي- اين شوخي برمي گردد به تکيه آن بر درک مشترکي که شما و خواننده تان از «آقاي براتي» داريد. درکي که فقط مخصوص شما و خواننده مجله شماست. انگار که راز مشترک خود و خواننده تان را به او يادآوري مي کنيد. اين، شيريني مضاعفي به شوخي شما مي دهد. بيشتر ما اين رازبازي ها را در شوخي دوست داريم.

در عين حال شما با ارجاع دادن، يک امکان لذتبخش ديگر هم در اختيار خواننده تان مي گذاريد: لذتِ کشف. طنز نويس خوب، خيلي وقتها خواننده را در انتهاي مسير تنها مي گذارد و به خواننده اش اعتماد مي کند. به هوش او اعتماد مي کند و مي گذارد نکته ماجرا را خودش کشف کند. اين کشف، علاوه بر آن که لذتِ درک مشترک و لذتِ پيروزي در يک آزمون هوش کوچک را به خواننده مي دهد، به نوعي غافلگيري او را در مواجهه با نکته خنده دار بيشتر مي کند. طبيعي است که همه اينها در کنار هم، خنده پرصدا تري را به همراه خودش مي آورد!

اين شعر در پرونده ي مجله اي با موضوع غرق شدن کشتي تايتانيک چاپ شده است:

«ناخدا! فکر ِ راه مي کردي

حلِّ هر اشتباه مي کردي

ليک کوه ِ يخ به آن عظمت…

تو کجا را نگاه مي کردي؟!»

طبيعي است که بايد فيلم تايتانيک را ديده باشيد تا بدانيد نقش «ناخدا» در فيلم چيست و «کوه يخ» چه ماجرايي دارد، اما سواي اين، مصرع آخر به چيزي اشاره دارد که اساسا در شعر حرفي از آن زده نشده. ضمن اين که تشخيص آن چيز و در واقع پاسخ به سوال مطرح شده در مصراع آخر، با اعتماد به هوش مخاطبي که فيلم را ديده، برعهده خود او گذاشته شده. اين «ارجاع» و «کشف»، هردو در تبديل شدن اين دو بيت به طنز، نقش اساسي دارند.

برگرديم به اين که: به چه چيزي ارجاع بدهيم. علاوه بر چيزهايي که دانسته هاي منحصر به شما و خواننده شماست، موضوع ديگري هم هست که معمولا اشاره به آنها(ارجاع به آنها) براي مخاطب شيرين است. آن هم موضوعاتي است که همه از آن خبر دارند ولي کسي تا به حال رک و عريان درباره آنها صحبت نکرده. اين قبيل موضوعات وقتي مورد اشاره قرار مي گيرند، آن هم بدون اين که حتي يک کلام درباره آنها مستقيما در متن صحبتي شود، پتانسيل خنده بالايي دارند.

يک نمونه ديگر از ارجاع را از قول شباني بشنويد که در اهميت کار خودش اين شعر را خواند:

«هزارتا راه داره گوسفندچروني/هواپيما که نيست قِر قِر بروني!»

لابد مي دانيد اين چوپان دارد به چه وقايعي ارجاع مي دهد!

تکرار

حتما ديده ايد که توي سريالهاي طنز تلويزيون، معمولا يکي- دو تا از تيپ ها يا شخصيت ها يک تکيه کلام ثابت دارند. مثلا «گل مراد» در سريال «باغ مظفّر» دائم مي گفت: «ها؟» اين «ها»ي سوالي را دم به دقيقه تکرار مي کرد. کاري هم نداشت که اصلا گفتنش ربطي به بحث دارد يا نه. تکرار اين تکيه کلام، خنده مي آورد. يادتان هست خيلي از ماها وقتي «خشايار مستوفي» در سريال «زير آسمان شهر» دائم مي گفت: «مي زنم تو مختا!» چقدر مي خنديديم؟ اين اصلا حرف خنده داري نيست. تنها چيزي که خنده دارش مي کند، تکرار آن است. تکرار مکرّر و بي شمار. اين تکرار درواقع از همان مکانيسم ارجاع، توليد خنده مي کند. در واقع شما با تکرار دائم يک کلمه يا يک جمله، داريد مخاطبتان را به دفعات قبلي ارجاع مي دهيد.

شبيه سازي

مي خواهم از يک شيوه کلي براي شما صحبت کنم که با پياده کردنش، مفصلّا از موهبتهاي «ارجاع» بهره مند مي شويد. آن هم شيوه «شبيه سازي» است. کافي است شما بدون آن که توضيح بدهيد که شبيه چه چيزي را ساخته ايد، جنس مشابه را به مخاطب عرضه کنيد. ولي شباهت بايد در حيطه معلومات مخاطب و آنقدر زياد باشد که مخاطب، خود، باقي راه را برود. شما ممکن است يک داستان درباره شخصي بنويسيد و خصلتهاي او را با شوخي نقد کنيد. اگر اين شخص يک مقام مسوول باشد که خواننده تان او را مي شناسد، شوخي کردن با هر خصلت بدش و هر اتفاقي که در داستانتان براي او رقم مي زنيد-به خصوص که بر اتفاقهاي واقعي هم منطبق باشد- کلي مايه انبساط خاطر و خنده مخاطب شما خواهد شد.

راز موفقيت «شبهاي برره» همين بود. نويسندگان سريال شبهاي برره، نمونه هاي تيپيکالي از شخصيتهايي که در جامعه، مي بينيم، در يک ده جمع کرده بودند. در واقع برره، يک نمونه مينياتوري از جامعه بود. شخصيتهاي اين سريال، با کارهايشان خلأهاي اخلاقي ما را جلوي چشممان مي آوردند. اتفاقهايي که در برره مي افتاد، خيلي وقتها از اتفاقهاي واقعي در جامعه خودمان وام گرفته شده بود. به خاطر همين بود که خيلي ها يک دل سير به «شبهاي برره» خنديدند.


تقليد مسخره آميز

يک دستور العمل کلي وجود دارد که با به کارگرفتنش، شما مي توانيد از مواهب «تضاد»، «ارجاع» و «غافلگيري» در خنداندن مخاطبتان، يکجا و در آن واحد بهره ببريد. مي توانيم اسم اين دستورالعمل يا فرمول يا شيوه را بگذاريم: «تقليد مسخره آميز».

در اين شيوه، وظيفه شما تقليد است. از «زبان يا لحني ديگر»، از «قالب يا ساختاري ديگر» و يا اساسا از «اثري ديگر».

تا اينجاي کار را داشته باشيد تا اگر فرصتي شد، درباره آن بيشتر بگوييم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید