شبکه چهار همان بچه مردمی است که یک عمر توی سرمان میزدند
نویسنده: مهنا صادقی
داشتم پای تلویزیون از روی بیکاری و شاید کمی بیماری لواشک میخوردم که دستم به اشتباه رفت روی دکمه شماره چهار! او مای گاش! میان این همه عدد و دکمه که روی کنترل تلویزیون تعبیه شده، چرا باید قرعه کار من به شبکه چهار بیفتد اساسا؟!
تسلیم سرنوشت شدم و مهلت دادم شبکه بالا بیاید. چشمتان روز بد نبیند. دیدم در دکوری شیک و مجلسی و قطعا مفاخرپسند، با نور پس زمینه آبی لاجوردی به انضمام سیاه مشقهای شکسته نستعلیق، استاد علیرضا افتخاری نشسته و آواز میخواند.
طبیعتا گمان بردم برنامه موسیقی است و احتمالا تولید شبکه اصفهان برای شبکه چهار. در همین خیالات داشتم از آواز استاد لذت میبردم که تصویر استاد رضا فیض رؤیت شد.
یا للعجب! فیض مجری برنامه موسیقی شده؟ جمله سؤالیام هنوز به علامت سؤال نرسیده بود که تصویر استاد علی محمد مؤدب به ضمیمه استاد محمدکاظم کاظمی را مشاهده کردم.
وا قیامتاه! آخر یک برنامه چند مجری میتواند داشت؟! سه نفر در این سطح و طراز نشستهاند به اجرا تا یک نفر بخواند؟! اصلا چرا برای اجرا تیم بستهاند؟! آن هم با این ترکیب سنگین… هنوز در حال وزنکشی مجریان جلیلالقدر بودم که آخرین تیر هم به چشمانم اصابت کرد و لبخند استاد قزوه در صفحه نسبتا بزرگ تلویزیون ما نقش بست.
من دیگر کوپنهای تعجبم تمام شده بود. به همین دلیل خانواده را برای تماشای این صحنه غیر قابل باور صدا کردم. خانواده که چشمان گرد مرا دید با دقت به صفحه تلویزیون خیره ماند و تا اوضاع را دید و خواست بگوید دم شبکه چهار گرم، جناب سیار را دیدیم که گفتند: به نام خدا و خداحافظ.
به اتفاق خانواده تا دو ساعتی ذوق زده، از طریق تلوبیون چند قسمت از همین مسابقه را روی دور تند دیدیدم و هی گفتیم ایول؛ تا موقع شام که زدیم مسابقه طنز یکی از شبکههای طنز که اتفاقا شعر طنز هم جزو مسابقه بود.
شاعری داشت با اعتماد به نفسی کذا و صدایی هکذا شعر میخواند. او خواند و خواند وخواند و ما نخندیدیم و نخندیدیم و نخندیدیم. اینکه میگویم «خواند و خواند و خواند» از این جهت است که مثنوی سروده بود در حد چی و ما هم طبیعتا پا به پای او نخندیدیم و نخندیدیم و نخندیدیم تا تمام شد.
البته دو سه جایی را هم با خانواده مشکوک به غلط وزنی شدیم و بدون کلمهای حرف با خیره شدن به چشمهای هم، این موارد را با همچک کردیم. مثلا من با ریز کردن چشم گفتم: اینجا سکت هست و خانواده با درشت کردن چشم فرمود: دیدی عجب گندی در قافیه رقم خورد.
حتی یک جایی هم هر دو دستمان را بر دهان کشیدیم و بعد به زیر چانه بردیم که یعنی یارو هجای بلند را کوتاه خواند که کسی نفهمد مثلا و قس علی هذا.
خلاصه همه نشاطی که از شبکه چهار حاصلمان شده بود به یکباره به غمی مبهم بدل شد. خانواده کمی اندیشید و فرمود: چه جالب که در شبی سرد، مسابقهای طنز توانست چنین غمگینمان کند و مسابقهای جدی چنان شاد!
کف کردیم از قضار بودن جملهاش و در نتیجه به درجات تیزبینی و معرفتش درود فرستادیم. بعد به صد و شصت و دو زنگیدیم و همین جمله نغز را در گوش ضبط کننده آن، نجوا کردیم. چرا نجواکردیم ؟! خب گویا ساعت دو نیمه شب شده بود و همه خواب بودند الا ما که با چشمانی بیدار به شعر و ادبیات این مرز و بوم عشق میورزیدیم.
پایان
برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید.



