زمان شاه اینطور نبود!
نویسنده: علی بهاری
اگر چه وضعیت دلار و مسکن و دارو و ناترازی و آلودگی و مهاجرت و معیشت جوریه که واسه آدم دل و دماغ نمیمونه بخواد از بدیهای دوره قبل بگه ولی وقتی آقا رضا پهلوی رو میبینیم که راستراست راه میره و اینور و اونور میگه دوران مرحوم بابا و بابابزرگم مملکت گل و بلبل بود آدم انگیزه پیدا میکنه چند خطی ادای تکلیف کنه.
رضاخان پهلوی بسیار انسان قدرشناسی بود و محال بود خوبی کسی رو بدون پاسخ بذاره. مثل بعضی عزیزان که وقتی کسی تو انتخابات ازشون حمایت میکنه بعد پیروزی بهش پست میدن ولو این که یارو انتگرال رو از گوشت کوبیده تشخیص نده.
رضاخان وقتی رفته بود ترکیه، بعد از صرف ناهار مشترک با آتاتورک و سرکشیدن لیوان دوغ و انجام آروغ ظهرگاهی بهش گفت: «قارداشیم! کوفته استانبولی عالی بود. آرارات مال خودت. شما در ازاش چی میدید؟» که آتاتورک با انگشت شست به خدمتکار اشاره کرد چایی و باقلوا بیاره.
ایشون در یک اقدام جالب دیگه هم تصمیم گرفت دشت ناامید در جنوب شرق رو به عبدالرحمان، حاکم وقت کابل ببخشه.
البته قرار شد در ازاش دولت افغانستان هم نیمی از آب هیرمند رو بده به ما که الان نمیده و به جاش چند میلیون آدم فرستاده که البته عزیز ما هستند و کلا بفرما تو داداش… ما داریم میریم.
بخشی از خشکسالی سیستان و بلوچستان به خاطر بخشندگی جناب پهلویه. تو توافق گنجوندند که اگه اختلاف پیش اومد باید حَکَم داشته باشیم. حالا حکم کیه؟ آفرین، انگلیس!
بامزهتر اینکه یه بار رئیس وقت عراق اومد خدمت ایشون و افتاد به پاش و گفت: «اعلیحضرت! درسته شط العرب یا همون اروند شما مال هر دوی ماست ولی شما رود زیاد دارید.
این یکی رو بدید ما. ملت ما تشنهاند» اعلیحضرت هم از این که یکی افتاده به پاش و داره التماس میکنه خوشش اومد. یه تاب به سیبیلش داد و با صدای کلفت گفت: «باشه مال شما. فقط یادتون نره مصرف بیرویه، کار خیلی بدیه.»
خلاصه اروندرود رو هم داد رفت و همین قضیه هم مبنای جنگ ایران و عراق شد و آخرش هم ما خسارت چند میلیارد دلاری رو نگرفتیم. بالاخره تو در و همسایگی زشته. خلاصه ماجرا گذشت تا نوبت به پادشاهی آقاپسرش شد.
از قدیم گفتن «پسر کو ندارد نشان از پدر». آقا محمدرضا هم تو چند تا موقعیت نشون داد که چیزی از آقارضای کبیر کم نداره و پاش بیفته از رضاخان هم فتحعلی شاهتره.
از جمله این که شوروی سابق یه بدهی سنگین به ایران داشت که زمان بازپرداختش افتاد به دوره مصدق.
روسها گفتن: «تا این مصدق رو کاره ندیم. ایرانیها قوی و پررو میشن. از این ستون به اون ستون کودتاست.» شاه هم بدش نمیاومد.
میگفت: «این مصدقِ نکبت برمیداره همه رو خرج کشور میکنه. کچل وطنپرست!» اینقدر ندادند تا کودتای 28 مرداد پیش اومد و مصدق رو کتبسته فرستادند آب خنک بخوره.
بعد کودتا، شوروی پول رو داد. بگذریم از این که بعضیها میگن پول رو به حساب شخصی شاه ریختن نه خزانه. محمدرضا هم تصمیم گرفت برای تشکر بابت خوشحسابی در پرداخت اقساط، دهکده فیروزه که رو که سرش با روسها دعوا داشتیم بده بهشون.
این منطقه فوق العاده خوش آب و هواست و در ترکمنستان فعلی قرار داره. بعدش هم گفت از خرید شما متشکریم و تا معامله برد – برد دیگری به درود.
از همه باحالتر قضیه بحرین بود. میگن یکی رفته بود دعوا. آش و لاشش کرده بودن. بعد به رفیقاش گفته بود این هنر من بود که تونستم صورتم رو با حرکات مشت و لگدشون تنظیم کنم.
حالا قضیه بحرینه. اسدالله علم تو خاطراتش میگه بحرین رو که از دست داده بودیم گوینده رادیو یه جوری داشت با آب و تاب و حماسه، اعلامیه استقلال بحرین رو میخوند که انگار فتحش کردیم.
به اینجا که میرسه علم میگه فکر نکنید من خیلی وطنپرستم ها نه! من با شوهر دادن بحرین موافق بودم. فقط با این جوری شوهر دادن موافق نبودم.
یعنی مهریه رو سنگینتر میگرفتن آقا اسدالله هم شیرینی عروسی بیشتر بهش میچسبید. یکی هم نگفت بابا آدم دختر میخواد شوهر بده مهریهای، شیربهایی، نفقهای، چیزی… همین جوری خالی خالی…
ولی خوب دادند رفت و الان شاه بحرین داماد ماست و به قول عادل فردوسیپور یعنی دختر ما رو خوشبخت کرده.
آقامحمدرضا به منافع ملی هم خیلی اهمیت میدادند و هر بار میخواستند با دولتهای خارجی معاملهای بکنند جوری قرارداد میبستند که انگار دارن برای خار و مادر خودشون خرید میکنن.
مثلا ایشون هواپیمای اف 4 امریکایی خریده بود دونهای 3 و نیم میلیون دلار. همون موقع شوروی جنگنده میگ رو میفروخت دونهای 600 هزار دلار.
یعنی با پول یه اف 4 میشد 5 تا میگ بخری و بگی بقیهاش رو هم خمپاره و پاستیل بده. موقع خرید هم احتمالا فروشنده بهش گفته «به روح جرج واشنگتن واسه خلبانهای خودمون هم از همین بردیم راضی بودند.
ببرید که سری بعد میره بالا» بعدِ معامله هم محمدرضا یه نگاه به موجودی بانکیاش کرد و گفت: «بیوجدانها لختمون کردند!» البته ما سابقه لخت شدن زیاد داریم. یه بار سر اف 4 واسه امریکا لخت شدیم، سر اس 300 واسه روسها و اخیرا هم به خاطر چند میلیارد دلار واسه کره جنوبی و قطر کلا لباسها رو کندیم.
حالا همین هواپیما رو هم وقتی میخواستیم استفاده کنیم باید با آمریکا هماهنگ میکردیم.
مثلا اگه امریکا میخواست به کشوری حمله کنه میاومد هواپیمای فروختهشده رو موقتا از ما قرض میگرفت و چند تا هواپیمای آشغالی – در حد پراید و تیبا – به ما میداد تا بذاریم جاش و بعدا اگه عمری باقی بود و آمریکا صلاح دونست هواپیمای خودمون رو پس بده که معمولا هم یا عمری نبود یا صلاح نمیدونست. ولی عوضش امنیت داریم… ببخشید ژاندارم منطقه بودیم!
ایشون همچنین اقتدار فوقالعادهای هم داشتند و هرگز اجازه دخالت بیگانگان در کشور رو نمیدادند.
آقا محمدرضا دوست داشتند خشونت نادرشاه افشار، جدیت شاه عباس صفوی و اقتدار کوروش رو با هم ترکیب کنند که البته در نهایت اونچه به دست اومد ضعف فتحعلی شاه، بیخیالی احمد شاه و خستگی شاه سلطان حسین بود.
در همین زمینه زاهدی تو کتاب «25 سال کنار پادشاه» میگه بیش از 90 درصد مدیران میانی و حتی فرماندهان نظامی عضو تشكیلات فراماسونی بودند و شاه نمیتونست هیچ کدومشون رو كنار بذاره.
این البته تنها مورد نبوده. مادر شاه میگه یه روز محمدرضا اومد پیشم و گفت: «مرده شوره این سلطنت رو ببره که من، شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما رو بردهاند ویتنام» اون موقع جنگ ویتنام بود و امریکاییها که از قدیم تو ایران نظامی داشتند هر وقت نیاز پیدا میکردن از پایگاهها و امکانات ایران با صلاحدید خودشون استفاده میکردن.
فکر کن شاه ممکلت از خواب بلند شده زنگ زده به وزیر دفاع گفته: «چه خبر؟» ارتشبد هم جواب داده: «هیچی، سلامتی، هواپیماهامون رو بردن.» شاه هم گفته: «آدم دستشویی هم میخواد بره دو بار میگه اوهووون!
اینها همین هم نمیگن. دفعه بعدی خواستند بهشون نده. نه بده ولی یه ذره اذیت کن. البته اگه دیدی خیلی دارن شاکی میشن اذیت نکن. اذیت بشن اذیتمون میکنن.»
علاوه بر اینها، آقا محمدرضا پهلوی از همون ابتدای سلطنت اهل زن و زندگی و خانواده بودند.
واسه همین ایشون با هر بزرگواری که عقد میکرد میگفت: «از میان همه خوبان، تو را من برگزیدم» و بعد از مدتی معلوم میشد تو را من برگزیدم یعنی اینکه بالاخره تونستی تو لیست صد برنده خوششانس من باشی. کتگوریام کامل شد لعنتی جذاب!
وفاداری آقا محمدرضا سرآمد و مثالزدنی بود. مثلا تو خاطرات مادر ایشون اومده که یک روز همسر بزرگوارشون سر کار خانم فرح دیبا داشت تو کاخ راه میرفت.
یکهو دید یک جلوه از وفاداریهای آقامحمدرضا داره همین طور واسه خودش تو کاخ میچرخه.
رفت جلو و خوابوند تو گوشش. بعدش هم داد و بیداد راه انداخت و کار به جایی رسید که مادر محمدرضا بهش گفت: «پسرم خجالت بکش. تو همسر داری. فرح جان ناراحت میشه.»
محمدرضا جواب داد: «مامان چرا تهمت میزنی؟ این بنده خدا از علاقهمندان سلطنته. اومده واسه بازدید از کاخ.» که مادرش گفت: «از این به بعد بازدید مال بیرون کاخه. داخل کاخ، کانون گرم خانواده است.»
این شد که از اون تاریخ به بعد محمدرضا مهربون و وفادار شد و دید و بازدیدی هم اگه اسدالله خان علم و دیگران واسش جور میکردند بیرون کاخ انجام میشد تا مبادا که ترک بردارد چینی نازک اعصاب فرح.
قبل از این که شیرینکاری دیگری از این عزیزان بگم باید عرض کنم که رانتخواری و سوء استفاده از موقعیت قاعده داره. همین جوری هردمبیل و الکی نیست.
مثلا اگه فامیلِ آدم، بهترین جراح مغز و اعصاب تهران باشه نباید ازش بخواد بدون نوبت بهش آمپول بزنه. (هر چند دیده شده تو بعضی کشورها که از بهترین دیپلماتشون درخواست میکنن توییت بزنه و ماله بکشه.)
یعنی کلا بهتره کار بدون نوبت ازش نخواد ولی اگه قرار شد رانتی بِکَنه باید متناسب باشه. مثلا میتونه عمل جراحی تومور مغزیاش رو بندازه جلو تا مغزش درستتر کار کنه و از رانتهای اطرافش بتونه سوء استفاده بیشتری بکنه. حالا اینها رو برای چی گفتم؟
در دوره آقا محمدرضا پهلوی که اطرافیانش همه دستپاک بودند، رئیس مجلس شورای ملی جناب سردار فاخر حکمت با استفاده از مصونیت سیاسیای که داشت با ماشینش از شیراز به تهران مواد مخدر میآورد و تو تهران میفروخت. فکر کن طرف رئیس مجلس بوده. بعد اوج استفادهای که از نفوذش میکرده این بوده که ساقی مواد باشه.
خب مرد حسابی با اشرف، خواهر اعلی حضرت میبستی. اون بنده خدا هم خودش مصرفکننده بود و هم چون آشنا بود هواتو داشت.
اصلا آدم اگه نفوذ در حد سردار فاخر حکمت داشته باشه ضایعس خودش بره جنس بیاره. میتونه خانوادهاش رو بفرسته جاهای دیگه کالا بیارن. حالا از شیراز، استانبول، یا جاهای دیگه و این طوری یه شب شاد رو رقم بزنه. از این هم بگذریم …
اگر چه لوبیاچیتی شده قیمت گوشت برهی دو سال پیش و گوشت چرخکرده به قیمت چرخ گوشت معامله میشه و پراید به پورشه رسیده و عقاب دلار هم جوری پریده که کفتر ریقوی ریال به گرد تخمهایی که تو غار گذاشته هم نمیرسه و آقایون هم میخوان با رفع فیلتر دل فقرا رو شاد کنند ولی این که بعضیها تو این شرایط میگن دوره پهلوی همه چیز مفت بود دود رو از کله آدم بلند میکنه.
جناب علی امینی، نخست وزیر محمدرضا پهلوی در سال 41 بعد از گرون کردن بهای آب به مردم گفته بود: «قیمت آب باید دو سال قبل زیاد میشد اما دولت وقت این کار رو نکرد تا بندازه گردن دولت ما. ما هم انجامش دادیم تا دیگه دولت بعد لازم نباشه گرون کنه.» احتمالا بعد از زدن این حرف، یه موز از روی میز محمدرضا برداشت و رفت بقیه قیمتها رو واقعیسازی کنه.
یارو آب به مردم نمیداد میگن خدابیامرز شکوه دوران هخامنشیان رو برگردونده بود. میگن از وقتی کوروش این رو شنیده میگه «به من نگید هخامنشی! من کوروش السلطنة قاجاریام.» حالا ممکنه بگید عوضش فساد اداری نداشتیم. میگم براتون …
یه نامردی تو اداره از رفیق ما درخواست رشوه کرده بود. حالا یه نامرد که نه، چند تا نامرد بودند.
دوستم عصبی شده بود و به در و دیوار فحش میداد: «دزدی همه جا رو گرفته، همهشون دزدند. نامردهای دروغگو، ولی اون خدا بیامرز کشور رو مثل ساعت اداره میکرد، کابینهاش هم مثل گل پاک بودند.»
گفتم: «دزدی زیاد و فراگیر شده درست. ولی نصف کابینهاش گل میزدند نصف دیگه توزیعکننده بودند.»
گفت: «چی میگی تو؟ مخت رو تو ایتا شستشو دادند.» گفتم: «تو ایتا شستشو زیاده ولی من دیلیت اکانت کردم. یه دیقه گوش کن: آرتور میلسپو مشاور سابق وزارت خارجه امریکا تو کتابش میگه: در دهه بیست که اوایل پهلوی بود کارمندای دولت مدام رشوه میگرفتند و هر وقت که بهشون رشوه نمیدادن پرونده رو محو میکردند.
کالاهای دولت رو میدزدیدند؛ تو جمعآوری غلات با مالکها زد و بند میکردند؛ کالاهای انحصاری رو تو بازار سیاه میفروختند و لاستیک و سایر وسایل اتومبیلهای دولتی رو برمیداشتند.
حالا فهمیدی اوضاع ایران همیشه این طوری بوده؟» اینها رو که گفتم رفیقم قانع شد و با خوشحالی رفت پول چایی اون چند نفر رو داد و خدا رو شکر کارش راه افتاد. شاید بگید فساد اداری بوده ولی عوضش اولویتبندیهای کشور مشخص و معقول بوده. میگم خدمتتون.
میگن یکی رفته بود سربازی. وقتی برگشت باباش گفت: «پسرم این چند وقت که نبودی واست زن گرفتم. این زنته و این هم بچهات. خسته هم نباشی.» اسدالله خان علم تو خاطراتش میگه یه روز عبدالمجید مجیدی رئیس برنامه و بودجه اعلی حضرت بهم گفت: «اسدالله! ناموسا اوضاع خیلی خیته! رفتند کامیون خریدند ولی راه و راننده نداریم، ماشین لوکس آوردن ولی شهرها اتوبوس عمومی نداره.
همه بودجه مواد غذایی رو شکر وارد کردن ولی کلی کالای ضروری وارد نشده و همه اینها رو وقتی به من گفتن که انجام شده بود.
یعنی من رو در حد اطلاعرسانی هم حساب نکردند. من خودم صبح شنبه فهمیدم» البته درباره شکر اشتباه کرده.
مقامات دربار در مصرف شکر زیادهروی میکردند. واردات لازم بود. خلاصه که آسمون ایران همیشه یه رنگ بوده حالا گاهی یکم روشن و گاهی یکم تاریک. خودمون باید چراغی روشن کنیم و از تاریکی دربیاییم…
پایان
برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید!



