اندر احوالات ریاست بانک مرکزی و مریدانش
نویسنده: علی بهاری
آن دشمن مسرت، آن دکتر مملکت، آن میزان نوسان، آن قاتل ریال و تومان، آن بالابرنده ارز تا عرش رحمان، آن بر تورم ادل دلیل، آن صاحب یک عدد سبیل، آن گرانیهایش نه از ره کین، مولانا محمدرضا فرزین -ادام الله ظله علی کرسی البنک المرکزی- از عجایب روزگار و نوادر ادوار است.
نقل است که در عهد او که ریاست بانک مرکزی را بر عهده داشت، دلار چنان به سلوک و سماع آمد که به اشارتی، دویست درصد برکشید و به عرش رسید. رجال گفتند: «یا شیخ! این چه سیر و سلوکی است که ارز میکند؟»
گفت: «نگران مباشید که همهچیز تحت کنترل است.» و چون فردا شد و نرخ باز برجهید، باز گفت: «نگران مباشید.» و چون پسفردا شد و باز بالاتر رفت، گفت: «نگران نباشید، نگران نباشید، نگران نباشید و برحمتک یا ارحم الراحمین…»
پس خلق دانستند که ذکر او «نگران نباشید» است، چه دلار بالا رود و چه پایین نیاید.
اندر احوالات ریاست بانک مرکزی
آوردهاند که شیخ را با سبیل نسبتی خاص است؛ گاهی آن را میپرورد چنانکه نرخ ارز را و گاه محوش میکند، چنان که امید ملت را.
روزی اصحاب گفتند: «یا مولانا! این سبیل چرا چنین در قبض و بسط است؟» گفت: «اقتصاد، علمِ تعادل است؛ یک روز انبساط، روز دگر انقباض!» گر چه شیخ در مورد ظاهر خویش قبض و بسط هر دو را قائل بود چون به ملت رسید به انبساط اکتفا کرد.
نقل است که صندلی او در دفترش در بانک مرکزی با سیمان و گچ به زمین دوخته شده، چه آن که رئوسا میآیند و میروند و شیخ پابرجاست. روزی به مریدانش گفت: «ما به دو چیز ملتزمیم: تثبیت مقام و ثبات دلار که اگر به دومی نرسیم اولی هم مطلوب است بعون الله و عزته.»
گویند که حال و روز شیخ نیکوست و احوالش خوش؛ چنان که چون عید آید، اقرباء را به نیمسکه بنوازد و چون از او پرسند: «یا شیخ! این کرم از کجاست؟» بگوید: «عرض به محضرتان که از برکات ارز در میهنتان!» و خویشان دعایش کنند و دلار، راه خویش گیرد.
روزی یکی از مریدان گفت: «شیخنا! دلار چه افسارگسیخته شده!» گفت: «افسار در دست ماست.» گفت: «پس چرا چون اسب میدود؟» جواب داد: «اسب، ذاتاً میدود؛ ما طریقش را مدیریت میکنیم که اگر ما نبودیم تاکنون چند فرسخ بیشتر رفته بود»
بار دیگر مریدی اشکال کرد: «شیخ! این گرانی از چیست؟» شیخ لبخندی زد و اجابت فرمود: «کار عدو خائن است که معاش ملت و تدبیر دولت نشانه گرفته.» باز گفتش «ما چه میتوانیم کرد؟» شیخ جوابش داد: «دعا که دعا سلاح مومنان است».
پس شیخ را گفتند: «در این همه گرانی، مردم چه کنند؟» گفت: «صبر، که صبر کلید گشایش است؛ چون حقیر که سالها صبر ورزیدم و بدین جایگاه رسیدم. روزگار شما هم فرارسد و گشوده خواهید شد انشاءالله.»
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



