سال 1379 به سبب اولين جشنواره طنز دانشجويان کشور براي اولين بار گذارم به حوزه هنري افتاد. جشنواره بخشهاي مختلفي داشت اما جالب ترين قسمت آن دبير جشنواره بود که شهرام شکيبا در باره اش چنين سروده است:
«نکويي در نکويي آفريدند مثال خوبرويي آفريدند
سبيلي را به سروي نصب کردند ابوالفضل زرويي آفريدند»
مردي خوش سيما با قامتي کشيده که با لحني مهربان و صدايي دلنشين سخن مي گويد. شخصيت اين مرد بزرگ، دانش و فضل ايشان، حجب و حيا و مهرباني اش هر کسي را جذب مي کند. اين قسمت خوب و بخت نيکو، آشنايي با استاد ابوالفضل زرويي را به دنبال داشت که تا امروز افتخار شاگردي ايشان را نصيبم کرده است. استادي که حتي صحبت هاي معمولي اش هم برايم کارگاه آموزشي است.
ابوالفضل زرويي نصر آباد 15 ارديبهشت 1348 در تهران متولد شد. تحصيلات خود را طبيعتا از دبستان آغاز کرد و در نهايت از دانشگاه با مدرک کارشناسي ارشد زبان و ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد. سرودن شعر را از نوجواني، زماني که به راهنمايي مي-رفت آغاز کرد. بر اساس وزن شاهنامه شعري با نام شاگردنامه مي نويسد. اين شعر فضاي اول مهر را توصيف مي کند که معلمها و ناظم و مدير مدرسه خبردار ميشوند که لشکر شاگرد، قرار است هجوم بياورند، که لشکر خونخواري است و ميخواهد مدرسه را فتح کند. معلمها هم سنگر مي بندند تا مدرسه را حفظ کنند.
اولين نوشته هاي طنز زرويي در دوران دانشجويي اش در مجله ي طنز خورجين منتشر مي شود و مورد تشويق و استقبال مرتضي-فرجيان – سردبير نشريه – قرار مي گيرد. زرويي در اين باره مي گويد: «وقتي کارم در خورجين چاپ شد، آرزو ميکردم کاش، آنقدر پول داشته باشم که بروم همه ي مجلات خورجين را بخرم و به همه بدهم.»
زرويي در دوره ي فعاليت مطبوعاتي اش تا امروز با نشريات متعددي همکاري داشته است؛ که گل آقا، همشهري، جام جم، ايرانيان، انتخاب، زن، مهر، کيهان ورزشي، بانو، جستجو، تماشاگران از آن جمله اند و ملانصرالدين، چغندر ميرزا، ننه قمر، کلثوم ننه، آميز ممتقي، ميرزا يحيي، عبدل اسامي مستعار ايشان در نشريات است.
سال 1368 همزمان با انتشار هفته نامه گل آقا به عنوان معاون سردبير و عضو تحريريه در آن مجموعه مشغول به کار شد. يک سال بعد، هم زمان با انتشار ماهنامه ي گل آقا سر دبير ماهنامه شد. سال 1371 به همشهري رفت و سرويس طنز همشهري را پايه گذاري کرد و يکسال هم به عنوان سر دبير اين سرويس فعاليت داشت؛ تا اينکه دوباره به گل آقا بازگشت و به مدت سه سال دبير اجرايي سالنامه گل آقا بود. تاسيس دفتر طنز حوزه ي هنري به همت ابوالفضل زرويي نصر آباد و پس از آن پايه گذاري سلسله جلسات شب شعر طنز «در حلقه ي رندان» در تهران و برگزاري شب شعر هاي طنز در ساير استانها تاثير بسزايي در رشد طنز داشته است و بي شک مي توان استاد زرويي را يکي از تاثيرگذارترين چهره ها در رشد و تعالي طنز امروز ايران دانست. ايشان، تدريس در دانشگاه آزاد اسلامي،همکاري با راديو ، تلوزيون و سازمان فرهنگي و هنري شهرداري را نيز در پرونده ي فعاليت هاي خود دارد.
زرويي در سبک ها و شيوه هاي مختلف به زيبايي و قدرت تمام طبع آزمايي کرده است. شعر کلاسيک، شعر نو، داستان، حکايت، نثر از جمله قالبهايي است که ايشان به سراغ آنها رفته و در هر کدام آثاري زيبا و ماندگار از خود به يادگار گذاشته است. «تذکرة المقامات»، «افسانههاي امروزي»، «وقايع نامه طنز ايران »(کار مشترک او و خانم فريبا فرشادمهر)، «کتاب گوياي با معرفت هاي عالم» (اولين آلبوم صوتي شعر طنز)، «اصل مطلب»(مجموعه شعر طنز)، «افسانه هاي امروزي»(مجموعه داستان و حکايت طنز)، «رفوزه ها» (مجموعه شعر طنز)، «حديث قند» (مجموعه مقالات طنزپژوهي)، «غلاغه به خونه اش نرسيد» (مجموعه افسانه هاي طنزآميز) ، «ماه شب چهاردهم» (رماني براساس زندگي حضرت ابوالفضل(ع)) و «خاطرات حسنعلي خان مستوفي» از جمله کتابهاي منتشر شده ي از ايشان مي باشد.
«تذکره المقامات» ، مجموعه تذکره هاي طنزي است که زرويي در گل آقا به سبک تذکره الاولياء عطار مي نوشت. اولين تذکره 31 ارديبهشت 1370منتشر شد. وي در اين باره مي گويد: «آنچه من از ابتدا به آن نظر داشتم، اين بود که قالبي جديد ابداع کنم تا به مرور زمان، طنزپردازان ديگر هم در آن طبع آزمايي کنند و اين قالب به صورت ستوني ثابت و هميشگي در گل آقا منتشر شود؛ چرا که از سويي در خود بضاعت مداومت در نگارش تذکره را نمي ديدم و از سوي ديگر، دل مشغولي هاي من در سرپرستي ماهنامه ي گل آقا، مجال و فرصتي براي انجام اين کار وقت گير باقي نمي گذاشت. علي رغم ميل باطني ام، انتشار اين ستون، بيش از يک سال و اندي تداوم نيافت.»
«ذکر«کيومرث صابري»-حفظه الله- »
آن رونده راه صواب، آن زننده حرف حساب، آن طوطي وادي شکر خايي. آن صاحب منصب گلآقايي، آن منتقد طريقت جابري، مولانا «کيومرث صابري»- دامت توفيقاته- شيخ الشيوخ طنازان عصر خود بود.
برخي مغرضين گويند: ابتداي کار او آن بود که از فومنات آمده بود و شيخنا «سيد محمود دعايي» که از اجله ي زعماي جريده ي «اطلاعات» است، با بعضي اصحاب خاص در شارع عام ميرفت و با مولانا «جلالالدين رفيع» ميگفت: «مارا ميبايد تا شخصي گيج و گول بياريم و بعضي امورات جريده به او سپاريم. که عقلا در کار ما در ماندهاند.» مگر اين مرد – حفظهاللـه- بر آنجا ميگذشت و اين سخن شنيد. پس در دامن شيخ آويخت که: «يا شيخ! مرا کاري ده.» گفت: «نامت چيست؟»
گفت: «گول آغا!» پس گفت: «ايجلال! ما به مسمّي راضي بوديم و اين مرد اسمش هم در همان راستاست! دامنش از کف مده که راست کارماست»!
نقل است که در جواني تعمير ماشين ميکرد. وقتي ماشين پيش او بردند که تعمير کند. ساعتي نگذشت که کرد. پس بر طريق «پُز» با ايشان گفت که: «ما اينيم!» چون نظر کردند، سوپاپ در دستش ديدند و پنداشتند که يعني گفت: «ما سوفافيم!» و اين که او را سوپاپ ميگويند، هم از اين جهت است نه به جهات ديگر(!)
نقل است که مولانا حبيبي در زهد بدان درجه بود که جز نان خالي نخوردي و نام کباب و غيره نبردي و از ذکر نام اينها نيز اِبا داشتي، مگر شرح کباب خوردن گلآقا و مريدان با او گفتند. پس به گلآقا نامه برداشت که: «لاف غمخواري مردمان ميزني و در خفا با اصحاب، کباب نيم متري ميخوري؟!» چون اين بر گلآقا و اصحاب خواندند، فرمود تا شاغلام جوابي به قاعده دهد. مولانا شاغلام بر پشت آن رقعه نبشت: «حرف حساب را جواب نيست» و باز پس فرستاد.
او را گفتند: «حرف حساب چيست؟» گفت: ««آن است که قَلّ است و دَلّ است و اطنباش مُمِلّ نيست و ايجازش مُخِلّ نيست.» اين سخن پيش مولانا غضنفر بردند که: «ترجمت کن»! گفت: «ترجمت ندانم. ليک آن قدر دانم که حرف حساب، آن است که به واسطه آن، به نعل و ميخ ميزنند و از چپ و راست ميخوردند»!
نقل است که مچگيري ميکرد و حالگيري ميکرد. چنان که روزي به هيأت دولت رفته بود. گفت: «بيانصافي راه بر محموله کاغذ ما بستهاست.» مگر مولانا «وهاجي» که وزارت بازرگاني داشت، آنجا بود. گفت: «ما کي چنين کردهايم؟» پس همگي دانستند که کار کار اوست – حفظهاللـه- .
نقل است که «تويوتا»يش دزديدند. شکايت به حاکم برد. به زندانش کردند گفت: «مال من دزديدهاند. از چيست که مرا به زندان ميبريد؟» گفتند: «از آن که پيش از هر چيز، ميبايدت تا ثابت کني که با اين مايه بي مايگي(!)، تويوتا، چگونه خريده بودهاي؟»!
گويند: نَفسش شيخ ما- سلمه اللـه- از جاي گرم در ميآمد. چنان که مريدي يک صبحدم تا شام در صف ايستاده بود. مگر با اخم بر زبانش رفت که: «اين چقدر دراز است!» پس با مريد گفت: «برو که تو صحبت ما را نشايي. از آنکه:
خنده رو هر که نيست از ما نيست
اخم در چنته گلآقا نيست»!
وقتي ديگر گفت: «اگر معاون اول، به جاي يکي، شش تن بودي، نان ما توي روغن بودي»
نقل است که وقتي تند رفته بود. به سِرَّش ندا کردند که: «اي بنده خدا! هيچ از شاخ گربه ياد نکني و بدين تندي، نترسي که نَفَست بگيرد.» گفت: «چرا.» باز به سرّش ندا کردند که: «يا خائف من الشاخ الپيشي، اذهب بارتعاش و آتي يواش يواش!» يعني: «همين طور برو که داري خوب ميروي»!
شبي در مناجات ميگفت: «خدايا، بر مشکلات مردم بيفزا.» گفتند: «اين چه دعاست؟» گفت: «ما به نوشتن مشکلات مردم نان ميخوريم، هرچه مشکل مردمان بيشتر، وضعما بهتر»!
نقل است که گفت: مرد آن مرد است که چون جريده نويسد، چنان نويسد که چپ را خوش آيد و راست را، موافق را خوشآيد و مخالف را، دوست را خوش آيد و دشمن را، ظالم را خوش آيد و مظلوم را، حاکم را خوشآيد و… » و با اين همه، گفتي که:« ما«سوفاف!» نباشيم و اين کنيت بر مابستهاند!» والـله اعلم.
(از کتاب «تذکره المقامات»)
کتاب «اصل مطلب» شعرهايي است که زرويي به صورت روزانه در همشهري منتشر مي کرد. سرودن اين اشعار براي روزنامه ي همشهري نزديک به هفت ماه به طول انجاميد. ايشان اين شعر ها خطاب به فرزند خود – حسام الدين – سروده است. اين مجموعه با مقدمه اي از استاد موسوي گرمارودي آغاز مي شود. در کتاب «رفوزه ها» که مجموعه اشعار طنز آميز ابوالفضل زرويي است فصلي هم به اصل مطلب اختصاص داده شده است.
يک سلام بلند و گرم و لطيف
به تو خواننده عزيز و شريف
تو که البته بين برنامه
مينوشتي براي من ، نامه
که چه خوب است اين مطالب تاپ
همه در يک کتاب گردد چاپ
پس به حرف تو گوش کردم من
شعرها را رتوش کردم من
حاليا بعد مدتي تب و تاب
شده گوساله، گاب و شعر، کتاب
پس بخر اين کتاب را ، باري
جان هر کس که دوست ميداري!
…
دلتون شاد و سفرههاتون پر
تنتون بينياز از دکتر
بچههاتون سلامت و دانا
اهل بالوالدين احسانا
خنده بادا هميشه بر لبتان
اين شما، اين هم اصل مطلبتان!
(از کتاب «اصل مطلب»)
«رفوزه ها» مجموعه ي شعر هاي طنز زرويي است که سال گذشته از انتشارات نيستان منتشر شد. شعر نو، حکايت، از هر دري، اخوانيات، خودماني ها و اصل مطلب بخشهاي مختلف کتاب را تشکيل مي دهد. اشعار نو استاد زرويي از نمونه هاي بي نظير و ماندگار شعر نو طنز به شمار مي رود.
«پاره ترين قسمت دنيا ! »
کفشهايم کو؟!…
دم در چيزي نيست.
لنگه کفش من اينجاها بود !
زير انديشه اين جاکفشي !
مادرم شايد ديشب
کفش خندان مرا
برده باشد به اتاق
که کسي پا نتپاند در آن
…
هيچ جايي اثر از کفشم نيست
نازنين کفش مرا درک کنيد
کفش من کفشي بود
کفشستان !
که به اندازه انگشتانم معني داشت…
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شست پاي من از اين غصه ورم خواهد کرد
شست پايم به شکاف سر کفش عادت داشت… !
…
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي که در اندوه غروب
کوپن مرغش باطل بشود…
جيب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد و سه چوق
که پي کفش، به کفاش محل خواهد داد.
« خواب در چشم ترش مي شکند »
کفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
« ياد باد آنکه نهانش نظري با ما بود »
دوستان ! کفش پريشان مرا کشف کنيد!
کفش من مي فهميد
که کجا بايد رفت،
که کجا بايد خنديد.
کفش من له مي شد گاهي
زير کفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صفهاي دراز.
من در اين کله ي صبح
پي کفشم هستم
تا کنم پاي در آن
و به جايي بروم
که به آن« نانوايي» مي¬گويند !
شايد آنجا بتوان
نان صبحانه فرزندان را
توي صف پيدا کرد
بايد الان بروم
اما نه !
کفشهايم نيست !
کفشهايم… کو ؟!
(از کتاب «رفوزه ها»)
کتاب «غلاغه به خونهش نرسيد» مجموعهاي از افسانههاي مدرن طنزآميز است. در اين مجموعه زرويي56 افسانه، حکايت و داستان طنز را بر اساس شرايط زندگي امروز بشر و با دستمايه قرار دادن حکايت ها و افسانه هاي قديمي پيش روي مخاطب خود مي گذارد.
«خوابي که دير تعبير شد! »
روزي، روزگاري در ولايت غربت پادشاهي بود که هر شب يک خواب ميديد. اين پادشاه چهارصد و پنجاه تا خواب گزار داشت که هر کدامشان اهل يک ولايتي بودند و ميتوانستند هر خوابي را تعبير کنند.
يک شب پادشاه در خواب ديد که در دشت خرمي نشسته و سفرهاي پيشرويش گسترده است. ناگهان يک دختر زيبا پيدا شد و تمام غذاهاي سفره را خورد و پس از آن سر يک سفره ديگر رفت و از آن سفره هم خورد. در اين وقت پادشاه از خواب پريد.
تمام خواب گزاران دربار جمع شدند ولي هيچکدام نتوانستند خواب پادشاه را تعبير کنند.
در نهايت، خواب گزار اعظم دربار گفت: «اي پادشاه، من پيرمردي را ميشناسم که استاد من است و در يک ولايت ديگر زندگي ميکند. اگر او را احضار بفرماييد، حتماً خواب شما را تعبير ميکند.»
پادشاه فيالفور دستور داد تا خواب گزار اعظم، يک هيأتي را ترتيب بدهد و در معيت آن ها برود و پيرمرد را بياورد. خواب گزار اعظم با هيأتي مرکب از وزير دست چپ، وزير دست راست، فرماندههان قشون، چهارصد و چهل و نه خواب گزار ديگر، رسته آشپزان، گروه خياطان، يازده هزار و پانصد و شصت پهلوان، خانوادههاي هيأت همراه، خبرنگاران، عکاسان و… حرکت کرد به طرف ولايت موردنظر.
اين هيأت در يک سفر دو ماهه، نصف خزانه پادشاه را خرج کردند و سر آخر پيرمرد را پيدا کردند و با خودشان آوردند به ولايت غربت. پادشاه که بيصبرانه منتظر ورود پيرمرد بود، خوابش را براي پيرمرد تعريف کرد.
پيرمرد براي تعبير خواب، سه روز مهلت خواست. بعد از سه روز به دربار آمد و زمين ادب بوسه داد و گفت: «اي پادشاه، من در اين سه روز، خيلي فکر کردم اما نتوانستم خواب شما را تعبير کنم. با اين حال جاي اميدواري باقي است، چون من استادي دارم در ولايت جابلقا، اگر بودجه در اختيارم بگذاريد، ميروم او را به اينجا ميآورم.»
پادشاه به خزانهدار گفت: «هر قدر بودجه لازم است، در اختيار پيرمرد بگذاريد.» پيرمرد ليست مايحتاج و مخارج سفر و هيأت همراه را تحويل خزانهدار داد و خزانهدار، هرچه در خزانه باقي مانده بود، بار شتر کرد و تحويل پيرمرد داد.
پيرمرد هيأت همراه ولايت غربت را همراه خودش برد به ولايت خودش و از آنجا زن و فرزند و فاميل و آشناي خودش را هم برداشت و همگي با هم رفتند به ولايت جابلقا.
سه ماه طول کشيد تا استاد را همراه خودشان آوردند به ولايت غربت، در طول اين مدت، علاوه بر دارايي خزانه، يک مبلغ سنگيني هم از پادشاه ولايت جابلقا و بانک جهاني، وام گرفتند و خرج کردند.
وقتي قافله خوابگزاران و هيأت همراه به دروازه ولايت غربت رسيد، پادشاه امر کرد فيالفور به حضور او بروند. پادشاه با بيقراري خواب خودش را براي استاد جابلقايي نقل کرد و خواست که هرچه زودتر خوابش را تعبير کند.
استاد جابلقايي پرسيد: «شما کي اين خواب را ديدهاي؟» پادشاه گفت: «حدود پنج ماه پيش.» استاد، رمل و اسطرلاب را پيش کشيد و قدري حساب و کتاب کرد و در نهايت، پس کلهاش را خاراند و گفت: «اي پادشاه، اينطور که بروج فلکي و محاسبات رمل و اسطرلاب نشان ميدهد، اين خواب تا حالا ديگر تعبير شده است.» پادشاه گفت: «مگر تعبير خواب من چه بوده؟»
استاد جابلقايي گفت: «آن دختر زيبا، خواب و رؤياي شما بوده و آن سفره، خزانه شما. تعبير خواب شما اين است که شما تمام خزانه خود را ظرف پنج ماه صرف خواب و خيال خودتان ميکنيد.» پادشاه گفت:«آن سفره ديگر چي؟» استاد گفت: «آن سفره ديگر خزانه ديگران است.»
پادشاه از شنيدن اين تعبير و ديدن صورت حساب مخارج دو هيأت اعزامي و اسناد استقراض خارجي، از حال رفت و از آن روز به بعد تصميم گرفت که ديگر اصلاً خواب نبيند.
ما از اين داستان نتيجه ميگيريم که قبل از چاپ کتابهاي تعبير خواب، مردم تمام درآمدشان را صرف تعبير خواب و خيالشان ميکردهاند!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه ش نرسيد!
(از کتاب «غلاغه به خونش نرسيد»)
هميشه خواندن آثار زيباي استاد مرا شگفت زده مي کند. زبان صميمي و نگاه بديع زرويي، نوشته هايش را خواندني و ماندگار کرده است. زنده ياد کيومرث صابري فومني درباره زرويي چنين گفته است: « قلمي که عبيد و دهخدا در دست داشتند، الان بي صاحب نيست. طنز دارد جان مي گيرد. يکي از مشهورترين طنزنويسان امروز ما – ملانصرالدين (ابوالفضل زرويي نصرآباد) فقط ?? سال دارد! چراغ ها دارند روشن مي شوند.شهر چراغاني خواهد شد.» حالا استاد 45 سال دارد. چند وقتي است که اين سعادت نصيبمان شده تا ماهي يکي دو مرتبه در حوزه هنري گُل روي ايشان را ببينيم و بتوانيم همچنان در محضرشان شاگردي کنيم. عمرشان دراز باد و مکتبشان برقرار.
مهدي فرج اللهي


