جشنواره: گزارش اختتاميه

 

فرض کنيد جشنواره‌اي پرطرفدار باشد، دوستداران و شرکت‌کنند‌گان زيادي داشته باشد، برنامه‌ها و بخش‌هاي متنوع هم داشته باشد، آن وقت دو روزه هم باشد. فکر مي‌کنيد چه اتفاقي براي دست‌اندرکاران و ميهمانان بيفتد؟ نمي‌دانيد؟ خب… دقيقا همان اتفاقي که در پنجمين دوره جشنواره وزين و دوست‌داشتني طنز مکتوب افتاد. يعني هيچي…! همه چيز خوب و به خير و خوشي برگزار شد.

 

خارجي. روز. حياط حوزه هنري

ساعت 3 بعد از ظهر طبق وعده برگزار کنندگان جشنواره همه‌چيز مهياي بخش اول مراسم اختتاميه است. قهوه‌خانه رندان برپا شده و چند تخت چوبي مفروش جلوي آن، مهمانان را به نشستن دعوت مي‌کند. در گوشه ديگر يک چرخي با باقلاي پخته از مهمانان پذيرايي مي‌کند و يک لبويي هم آن اطراف ديده مي‌شود. در گوشه‌اي از حياط بساط خيمه‌شب‌بازي برپاست و لابد هنرنمايي مبارک و اوستا. صندلي‌هايي هم در ميان قسمت‌هاي مختلف براي مهمانان چيده شده است. يک نقال و شاگردش بخش اول مراسم را هدايت مي‌کردند…

نمايش خيمه‌شب‌بازي بخش اول برنامه‌است که اجراي ميثم يوسفي با استقبال حاضران روبه رو مي‌شود. سپس نقال برنامه از سنت‌ها و شغل‌ها و بازي‌هايي که از يادرفته سخن مي‌گويد. يک خروس‌قندي دستش گرفته و مي‌گويد اين يکي از چيزهايي است که ديگر امروز فراموش شده. بعد از شغل‌ها مي‌گويد و از صفاي گذشته و گذشتگان و بالاخره سخنش را به پنبه‌زن و پنبه‌زني مي‌کشاند. در سمت ديگر يک پنبه‌زن آماده نشسته و به فرمان نقال شروع مي‌کند به زدن پنبه‌هايي که جلويش است. همه حاضران دور او حلقه مي‌زنند و صداي اين پنبه‌زني دل حاضران را به کوچه پس کوچه‌هاي قديم و شايد بچگي مي‌برد. به بعد از ظهرهاي گرم تابستان و سکوتي که با نواي پنبه‌زني و آواي پنبه‌زن شکسته مي‌شد.

 

بر چشم بد لعنت!

همه محو تماشاي پنبه‌زن هستند که صداي نقال از سمت ديگر شنيده مي‌شود: «امشب مي‌خوايم تو اين قهوه خونه بساط ترنا بازي رو علَم کنيم…» مهمانان دور تا دور نقال جمع مي‌شوند. عده‌اي روي صندلي‌ها مي‌نشينند و عده‌اي به تماشا ايستاده‌اند. يکي امير مي‌شود و يکي وزير و … بازي شروع مي‌شود. در بين بازي نقال از حکمت آن مي‌گويد و از فلسفه بوجود آمدنش. مي‌گويد بايد نيت کنيد و وارد بازي شويد. مي‌گويد چه مريض‌ها که شفا گرفته‌اند و چه گره‌ها که باز شده و چه کدورت‌ها و مرافعه‌ها که در اين بازي پايان گرفته است. شاگرد که نقش وزير را دارد هرازگاهي جمله معترضه‌اي مي‌گويد و مانند معرکه‌گيران دور مي‌چرخد و از حاضران جواب مي‌خواهد. گاهي بر محمد آل محمد صلوات مي‌فرستد و گاهي مي‌گويد «بر قاتلان آقا امام حسين(ع)لعنت» و جمعيت مي‌گويد: «بيش باد…» سه نفر را براي بازي دعوت مي‌کنند. وزير بايد با دستمال سفيد و محکمي که در دست دارد حکم امير را اجرا کند. آن سه به ترتيب نشسته‌اند. امير براي نفر اول که حکم مي‌کند سه ضربه کف دستش بخورد و وزير با گفتن بر چشم بد لعنتِ بلندي يک ضربه را مي زند. نفر دوم  پيرمردي است با عصا و موهاي سپيد. امير مي‌گويد بزرگتر حکمش احترام است و بعد نوبت نفر سوم مي رسد. تا وزير مي خواهد حکم را اجرا کند و ضربه بزند امير دستش را مي‌گيرد و مي‌گويد حکم سيد اولاد پيامبر صلوات است براي سلامتي‌اش، همه حاضران صلوات مي‌فرستند. در اين ميان بازار عکس و فيلم و مصاحبه هم داغ است اما هوا کم‌کم سردتر مي‌شود و با رفتن خورشيد باد سردي هم مي‌وزد. يکي از گزارشگران، طنزپرداز پيشکسوتي را جلوي دوربينش روي تخت قهوه خانه نشانده و با او گفتگو مي‌کند. چند نفري با موبايل هايشان عکس مي‌گيرند و بالاخره بخش اول با دعوت از مهمانان به سمت تالار انديشه تمام مي‌شود.

 

داخلي. شب. تالار انديشه حوزه هنري

همه مهمانان براي آغاز بخش دوم مراسم اختتاميه به تالار انديشه آمده‌اند. ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته. کم‌کم بيشتر صندلي‌هاي سالن پر مي‌شود. باز هم همان صورتک‌هاي اخمو روي سن خودنمايي مي‌کنند اما اين‌بار در شمايلي جديد. يک قاب بزرگ و خالي وسط سن است که مردي با کت و شلوار و کلاه شاپو پشت آن طوري نشسته و به جمعيت خيره شده ‌است که انگار عکس است يا مجسمه. عباس سجادي هم که مجري است پس از خوشامدگويي به مهمانان و خسته نباشي به برگزارکنندگان از اکبر اکسير که مهمان ويژه پنجمين دوره جشنواره سراسري طنز مکتوب است دعوت مي‌کند تا روي سن بيايد و بخشي از آثارش را براي مهمانان بخواند.

 

از به نام خدا تا من و مليحه…

اکسير ابتداي سخنانش از ناصر فيض تشکرکرد که به تمام شهرستان هاي ايران سر زده و توانسته طنزپردازان زيادي را دور هم جمع کند. وي گفت: من و مليحه توانستيم با پذيرايي گرم مسئولان جشنواره هم دوستان خود را ببينيم البته فقط لبويش مانده که اميدوارم بخوريم…!

اکسير به قول خودش طبق معمول با نام خدا شروع مي‌کند و مي‌رسد به مليحه…

«همه گاوها گوساله به دنيا مي‌آيند/ منِ گوساله گاو به دنيا آمدم/ شاخم را شکستند/ شيرم را دوشيدند/ از دباغ‌خانه که آمدم عزيز شدم/ حالا نشسته‌ام پشت ويترين گالري کفش با سايز 37/ درست اندازه پاي مليحه…»

«بهزيستي نوشته بود/ شير مادر، مهر مادر، جانشين ندارد/ شير مادر نخورده/ مهر مادر پرداخت شد/ پدر يک گاو خريد و من بزرگ شدم/ اما هيچ‌کس حقيقت مرا نشناخت/ جز معلم عزيز رياضي‌ام/ که هميشه مي‌گفت:/ گوساله بتمرگ…»

سپس محمدرضا محمدي روي سن آمد و قسمت‌هايي از آثارش را خواند و نوبت به سيدعمادالدين قرشي رسيد. قرشي با داستان «گزارشي از يک ماجراي عشقي» روي سن حاضر شد. داستان با پند و اندرزهاي پدري دلسوز و مهربان به پسرش شروع مي‌شد و بعد با حرف‌ها و اعترافات عاشقانه پسر به پايان مي‌رسيد و بالاخره معلوم مي‌شد که پسر گربه‌اي بوده که عاشق دختري شده و  در عشق شکست خورده.

سجادي از قاسم رفيعا دعوت مي‌کند تا شعر محلي بخواند. رفيعا هم با اشاره به شخصي که روي سن به صورت مجسمه نشسته بود، از خسته شدن وي اظهار نگراني کرد و بعد شعري را با عنوان «شب عروسي» خواند و دست آخر هم به درخواست حاضران شعر «بچه محله امام رضا» را با لهجه مشهدي تقديم به حاضران کرد:

«مو ره مي‌بيني که شر و باصفا?ُم/ بچه محله امام رضايم/ زلزله‌يم، حادثه‌يم، بلايم، بچه محله امام رضايم…»

رضا احسان‌پور هم با نثر محلي «چه جوري زن بستونيم؟» ماجراها و راهکارهاي خواستگاري آسان را با لهجه شيرين اصفهاني در 12 بند براي حاضران خواند و توصيه کرد هم دختر به اصفهاني‌ها بدهند و هم از آن‌ها دختر بگيرند!

 

بالاخره کدام شب باراني…؟

برنامه بعدي نمايش طنز «قاطي وان» بود که به نويسندگي و کارگرداني رحيم بهبودي‌فرد براي دقايقي مهمانان را شاد کرد. در اين نمايش هنرمندي محمدرضا عليمرداني در صحبت کردنِ هم زمان به جاي 6 بازيگر حاضر در صحنه و کاگرداني و نويسندگي خلاقانه بهبودي‌فرد بسيار مورد توجه قرار گرفت. بهبودي‌فر در اين سال ها و در همکاري‌هايي که با دفتر طنز داشته نشان داده از خلاقيت و نکته‌سنجي خوبي براي خلق آثار برخوردار است.

نمايش درباره پسري بود که به دنبال پدر و مادر واقعي خود مي‌گشت که در اين ميان 6 مدعي وجود داشت. مادر پسر هر وقت مي‌خواست سوالي را پاسخ دهد و به گشايش راز کمک کند از يک شب باراني سرنوشت ساز حرف مي‌زد و در آخر معلوم شد که او ازين شب هاي باراني زياد در زندگي داشته است.

هنرمندي عليمرداني به صحبت کردن به جاي همه نقش‌ها محدود نشد و در آخر با نواختن گيتار و آواز خواندن هنرنمايي و درخشش را تکميل کرد.

سجادي هم در پايان اين نمايش گفت: «يکي از رسالت‌هاي طنز، گفتن حرف‌هايي است که جدي گفتن آن‌ها تلخ است و اين نمايش کاستي‌هاي شبکه ملي را که باعث روي آوردن مردم به شبکه‌هاي خارجي و سريال‌هاي اين چنيني مي‌شود به ما يادآوري کرد.»

عباس احمدي شاعر ديگري بود که به شعرخواني پرداخت و بعد از آن ابوالفضل حري خلاصه‌اي از مقاله‌اي خواند که به قول خودش طنز در آن خيلي جدي گرفته شده بود. اين مقاله به بازي هاي کلامي در پيامک مي‌پرداخت.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید