«آبنبات هل دار»

…
 
 من که مِدانم خودنويسِ تو برداشتي … يالله بگو کجا گذاشتي‌ش.
ـ به خدا من ورنداشتم.
ـ بزنش مليحه. خودش ورداشته. ايناهاش. توي وسايلش پيداش کردم. بزنش تا ديگه ان‌قدر دروغ نگه و براي دروغ قسم خدا رو نخوره.
ـ واي … سلام داداش محمد … تو از کجا فهميدي محسن برداشته؟ تو که توي جبهه بودي! خودنويس چطوري به دست تو رسيد؟
ـ اين‌جوري …
محمد خودنويس را توي آر.پي.‌جي. 7 گذاشت و آن را شليک کرد. با فرود آمدن خودنويسْ صداي انفجار آمد و بعد، با اشارة محمد، همة رزمنده‏ها با گفتنِ «الله‌اکبر» دنبال من دويدند. حتي همان پيرمردي که با کمک ديگران راه مي‏رفت، با دشنام دادن به من و صدام، از روي زمين سنگ برمي‏داشت و به طرفم پرت مي‏کرد. مثل عراقي‌ها داشتم فرار مي‏کردم و نمي‏دانستم از چه کسي کمک بخواهم.
ـ محسن … محسن … پا شو …
ـ ها؟ … ها؟ … چيه بي‏بي؟ … برم آب بيارم؟
ـ نه … آب نمخوام. ديدم داري ناله مکني، بيدارت کردم. داشتي خواب بد مِديدي؟
ـ ها، بي‏بي خوب شد بيدارم کردي.
ـ حالا که خوب شد بيدارت کردم مِري برام آب بياري؟!
بعد از چند هفته تعطيلي، مدرسه رفتن مثل عذاب بود؛ اما براي اولين بار اصلاً به اين مسئله فکر نمي‏کردم. ذهنم درگير عذاب بزرگ‌تري بود؛ اينکه چطور خودنويس را برگردانم. در حال خوردن صبحانه، مدام داشتم نقشه مي‏کشيدم. بايد هر طوري بود خودنويس را گير مي‏آوردم. از خانه که بيرون رفتم، عمداً از جلوي مغازة لوازم‏التحرير اکرمي رد شدم تا ببينم مثل خودنويس محمد را دارد يا نه. مغازه بسته بود؛ اما از همان پشت ويترين توانستم قيمتش را بخوانم؛ صد و پنجاه تومان. از عيدي‏هايم فقط چهل و سه تومان باقي مانده بود و بقيه‏اش را ساندويچ و نوشابه و تخمه و آدامس و قره‌قروت خريده بودم. قيد خريد خودنويسِ نو را زدم و سعي کردم هر طور شده با امين صحبت کنم.
توي مدرسه دوباره بازار چمبولي تازه داغ شده بود و اين بار من هم بي‌نصيب نبودم. البته آن‌قدر جنس لباسم بد بود که مي‏ترسيدم اگر محکم چمبولي بگيرند، پاره شود. فرهاد و حميد مثل دوقلوها لباس پوشيده بودند؛ شايد هم دو نيمة يک سيب. مطمئناً حميد نيمة کرموي سيب بود.
امين براي همة بچه‏ها از مشهد نخودچي آورده بود. سرِ کلاس به همه تعارف کرد. با اينکه سعيد همة جيب‌هايش را پر کرد و حتي به قدري خورد که براي سال‌ها در کوهان‌هايش ذخيره کند، باز هم آن‌قدر نخودچ?ْ اضافي آمده بود که حميد با آن‌ها بقيه را مي‏زد.
معلممان، به محض تبريک سال نو و شوخي با بچه‏ها و خوردن نخودچي، مشق‏ها را خط زد. مشق مرا با دقت بيشتري نگاه کرد. دفترم توي دستش بود و، ضمن اينکه ورق مي‏زد، نيم‌نگاهي هم به من مي‏انداخت. احساس کردم قطره‏هاي عرق از پيشاني‌ام دارد بيرون مي‏زند. آقاي معلم يک‌دفعه دفتر را توي سرم کوبيد.
ـ فکر کردي خيلي زرنگي؟ … ها؟ … فکر کردي نصف کلمه‏ها و جمله‏ها رِ جا بندازي من نمِفهمم؟
ـ اجازه … 

***

مهرداد صدقي در  کتاب «آبنبات هل‌دار» سال‌هاي دوران دفاع مقدس تا بازگشت آزادگان به کشور را از نگاه يک کودک بجنوردي روايت مي‌کند. قصه از اين قرار است که يکي از اعضاي خانواده اين کودک به جبهه مي رود و اسير مي‌شود. کودک که تا به حال درگير بازي‌ها و شيطنت‌هاي دوران کودکي بوده، با شرايط جديدي در اطراف خود مواجه مي‌شود. وي سعي مي‌کند به احترام شخصيت و جايگاه برادرش، رفتار خود را تغيير داده تا به ديگران نشان دهد که ديگر بزرگ شده و مي‌توانند روي او حساب کنند اما هر بار اتفاق‌هايي مي‌افتد که نتيجه عکس مي‌دهد… 
درباره نام کتاب بايد گفت آبنبات هل‌دار سوغات شيرين بجنورد است و کتاب «آبنبات هل‌دار» هم طعم شيرين طنز دارد. 
آبنبات هل دار به همت دفتر طنز حوزه هنري و انتشارات سوره مهر منتشر شده است. شما مي توانيد در مسابقه بخون، بخند و بِبَر خندوانه که ظاهرا جوايز ارزده اي هم دارد شرکت کنيد.
 
براي تهيه کتاب "آبنبات هل دار" با شماره 66460993-021 تماس بگيريد.
حمل رايگان تا درب منزل در سراسر کشور
قيمت با 10 درصد تخفيف: 13500 تومان
 
لينک نرم افزار کتابخوان:
http://ebook.sooremehr.ir/download 
لينک کتاب الکترونيک:
http://ebook.sooremehr.ir/content/6706/
 
براي خريد اين کتاب به صورت الکترونيک و شرکت در مسابقه «بخون و ببر» بايد ابتدا نرم افزار کتابخوان اختصاصي سوره مهر را دانلود و سپس از طريق آن به خريد کتاب الکترونيک آبنبات هلدار اقدام کنيد. دانلود نرم افزار رايگان است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید