شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ مهاجرت سیاوش به ترکستان

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ مهاجرت سیاوش به ترکستان

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ مهاجرت سیاوش به ترکستان

نویسنده: محمدحسن صادقی

در این یادداشت‌ها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصله‌ای استثنایی! پیش می‌رویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقت‌فرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.

یادآوری

«از میان همه نوشته‌های نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان به‌در برده و به دست ما رسیده‌اند، هیچ نوشته‌ای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینش‌ها و آیین‌های باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)

«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحال‌کردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)

داستان سیاوخْش

گفتار اندر رفتن سیاوخش از ایران‌زمین به ترکستان

اغراق در وصف اشک‌ریختن سیاوش (ص ۲۸۲):

سیاوخش لشکر به جیحون کشید
از آب دو دیده رخش ناپدید

اغراق در وصف صحنه استقبال تورانیان از سیاوُش (ص ۲۸۳):

همه خاک مُشکین شد از مُشک و زر
همی اسپ تازی برآورد پر

توصیف رندانه پیرانِ ویسه از شخصیت افراسیاب برای قوّتِ‌قلب‌دادن به سیاوُش (ص ۲۸۵):

پراکنده نامش به گیتی بدیست
ولیکن جزآنست مرد ایزدیست

خرد دارد و هوش و رای بلند
به‌خیره نتابد به راه گزند      (به‌خیره: بی‌سبب؛  نتابد: نپیچد)

خیرِمقدم دلبرانه افراسیاب در استقبال از سیاوُش (ص ۲۸۶):

از آن پس چُنین گفت افراسیاب
که بد در جهان اندرآمد به خواب

ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ
به آبشخور آیند میش و پلنگ

برآشفت گیتی ز تور دِلیر
کنون روی کشور شد از جنگ سیر

دو کشور همه‌ساله پرشور بود
جهان را دل از آشتی کور بود

به تو رام گردد زمانه کنون
برآساید از جنگ و از جوشِ خون

حق‌شناسی سیاوُش (ص ۲۸۷):

سپاس از خدای جهان‌آفرین
کزویست پرخاش و آرام و کین      (پرخاش: تندی و خشم)

اغراق طنزآمیز افراسیاب در ستایش زیبایی سیاوش (ص ۲۸۷):

به روی سیاوُش نگه کرد و گفت
که این را به گیتی ندانیم جفت

نه زین گونه مردم بود در جهان        (مردم: آدم)
چُنین روی و بالا و فرّ مِهان       (بالا: قد و قامت؛  فرّ: شکوه و شوکت)

وُزان پس به پیران چُنین گفت رد        (رد: دانا، خردمند، بزرگ، سرور)
که کاووس پیرست و اندک‌خرد

که بشکیبد از روی چونین پسر      (بشکیبد: شکیبایی کند، آرام بگیرد)
چُنین بُرزبالا و چندین هنر      (بُرزبالا: بلند قد و قامت)

مرا دیده در خوب‌دیدار اوی       (‌دیدار: چهره، صورت)
بمانْد و دلم خیره در کار اوی،      (‌خیره: مبهوت و متحیر)

که فرزند باشد کسی را چُنین
دو دیده بگرداند اندر زمین

غلو در وصف قد و بالای سیاوش (ص ۲۸۸):

سیاوُش چو در پیش اِیوان رسید
سرِ طاق ایوان به کیوان رسید

گفتار اندر گوی‌زدن سیاوخش پیش افراسیاب

رندی و سیاستمداری سیاوش در آغاز بازی چوگان با افراسیاب (ص ۲۸۹):

چُنین گفت پس شاه توران بدوی
که یاران گزینیم در زخمِ گوی     (زخمِ گوی: چوگان)

تو باشی بدان روی و زین رویْ من
به دو نیمه هم زین نشان انجمن

سیاوُش چُنین گفت با شهریار
که کی باشدم دست و چوگان به کار

برابر نیارم زدن با تو گوی
به میدان هماورد دیگر بجوی

گر اَستم سزاوار، یار توام
برین ‌پهن‌میدان سوار توام

سپهبَد ز گفتار او شاد شد
سخن‌گفتن هر کسی باد شد

اغراق در وصف بازی چوگان تیم سیاوش با تیم ملی توران (ص ۲۹۰):

سیاوُش از ایرانیان هفت‌ مرد
گزین کرد شایستۀ کارکرد

خروش تبیره ز میدان بخاست       (تبیره: طبل و دهل، نقاره)
همی خاک با آسمان گشت راست

از آوای سنج و دم کَرّه‌نای        (کَرّه‌نای: کرنا، شیپور جنگ)
تو گفتی بجنبید میدان ز جای

سپهدار گویی ز بالا بزد
به ابر اندر آمد چُنان‌چون سزد

سیاوُش برانگیخت اسپ نبرد
چو گوی اندرآمد نَهِشتش به گرد      (نَهِشتش: نگذاشتش؛   گرد: خاک)

بزد همچُنان‌چون به میدان رسید
بدانسان که از چشم شد ناپدید
…
وُزان پس به چوگان برو کار کرد
چُنان شد که با ماه دیدار کرد

ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
…
همی ساختند این دو لشکر نبرد
برآمد همی تا به خورشید گرد

اغراق در وصف شکارکردن سیاوش و ابراز نگرانیِ طنزآمیز تورانیان از مهارت او در شکار (ص ۲۹۴):

سیاوُش به دشت اندرون گور دید
چو باد از میان سپه بردمید

سبک شد عِنان و گران شد رکیب      (عِنان: افسار؛  گران: سنگین؛  رکیب: رکاب)
همی تاخت اندر فراز و نشیب

یکی را به شمشیر زد به دو نیم
دو دستش ترازو شد و گور سیم       (سیم: نقره)

به یک ‌جو ز یکسو گرانتر نبود
نظاره شد آن لشکر و شاه زود       (نَظاره: ناظر، تماشاگر)

بگفتند یکسر همه انجمن
که اینَت سرافراز و شمشیرزن

به آواز گفتند یک با دگر
که ما را بد آمد از ایران به سر

سر سروران اندر آمد به ننگ
سزد گر بسازیم با شاه جنگ

نصیحت حکیمانه پیرانِ ویسه به سیاوش ضمن طعنه به رفتار چرخ گردون (ص ۲۹۸):

بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خردیافته کارزار

نیابی گذر تو ز گردان‌سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر

پاسخ رندانه افراسیاب به پیرانِ ویسه که به خواستگاری فرنگیس (دختر افراسیاب) برای سیاوش آمده است (ص ۳۰۱–۳۰۰):

چُنین گفت با من یکی هوشمند
که جانش خرد بود و رایش بلند

که ای دایۀ بچۀ شیرِ نر
چه رنجی که هم جان نیاری به سر؟!

بکوشی و او را کنی پُرهنر
تو بی‌بر شوی، چون وی آید به بر

نخستین که آیدْش نیروی جنگ
سرِ پروراننده گیرد به چنگ

وُ دیگر کجا پیش از این موبدان       (کجا: که)
ردان و ستاره‌شُمَر بخردان        (ردان: حکیمان و عالمان)

سُطُرلاب برداشتندی به بر       (سُطُرلاب: اُسطُرلاب، ابزار اندازه‌گیری مکان و ارتفاع ستارگان)
همین راندندی همه در به در      (راندندی:گفتند؛  در به در: مو به مو، فصل به فصل)

[مرا به نبیره شگفتی بسی          (نبیره: نوه)
نماید همی کاردیده‌کسی]        (نماید: نشان دهد؛   کاردیده: مجرب)

[سرِ تخت و گنج و سپاه مرا
همان کشور و بوم و گاه مرا]         (بوم: قلمرو؛  گاه: مقر، قرارگاه)

کنون باورم شد که او این بگفت
که گردون گردان چه دارد نهفت       (گردونِ گردان: چرخ فلک، آسمان)

ازین دو نژاده یکی شهریار       (نژاده: اصیل، نجیب، با اصل و نسب)
بیاید که گیرد جهان در کنار

ز توران نماند بر و بوم و رُست        (بر و بوم و رُست: سرزمین، مرز و بوم)
کلاه من اندازه گیرد نخست

چرا کِشت باید درختی به دست
که بارش بود زهر و بیخش کَبَست      (کَبَست: هندوانۀ ابوجهل، حنظل، کدوی تلخ)

ز کاووس و از تخم افراسیاب      (تخم: نژاد)
چو آتش بود تیز با موج آب

ندانم به توران گراید به مهر
وُ گر سوی ایران کند پاک‌چهر

چرا بر گُمان زهر باید چشید؟!
دُم مارِ خیره نباید گُزید       (خیره: گزنده؛  گُزید: برید)


پاسخ جبرآمیز پیرانِ ویسه به افراسیاب در بیان دلیل تسلیمِ‌سرنوشت‌بودن (ص ۳۰۱):

وُ گر زین دگر راز دارد سپهر
نیفزایدش هم به اندیشه مهر       (اندیشه: ترس، غم)

بخواهد بُدن بی ‌گمان بودنی       (بودنی: مقدّر، تقدیر، سرنوشت)
نکاهد به پرهیز، افزودنی

گفتار اندر پیوندکردن سیاوخش با افراسیاب

اغراق در وصف جشن ازدواج سیاوُش و فرنگیس (ص ۳۰۴):

به یک هفته مرغان و ماهی نخفت
نیامد سر یک تن اندر نهفت        (نهفت: خفا، خلوت)

زمین باغ گشت از کران تا کران
ز شادی و آواز رامشگران        (رامشگر: مطرب، خواننده)

پایان قسمت شانزدهم

منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹

پایان

قسمت‌های دیگر را از این لینک دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید