عنوان: دود

 هيچ چيز بدتر از اين نيست که آدم در مورد هر مساله‌اي بي‌جهت احساس مسئوليت کند. اصولا وقتي اين هورمون ترشح مي‌شود، ديگر کاريش نمي‌شود کرد و عملکرد همه اعضا و جوارح آدم در راه بر طرف کردن اين حس کنجکاوي بي­‌مورد سازگار مي‌شود. مثلا وقتي حس مي‌کني دو نفر دارند درباره آن موضوع حرف مي­زنند، گوشت به طور خودکار خودش را روي فرکانس‌هاي جهت‌دار تنظيم مي‌کند تا همه سيگنال‌هاي مورد نياز را دريافت کند. چشم‌ها هم مثل چشم‌هاي آفتاب‌پرست، در تمام زوايا مي‌چرخد تا اوضاع و احوال را مونيتورينگ کند و مثل خيلي از پايان نامه‌هاي دانشجويي که اول نتيجه­گيري انجام مي‌شود و بعد براي رسيدن به آن نتيجه ديتا (اطلاعات) جمع‌آوري مي‌شود، آدم هم چيزها را براي رسيدن به نتيجه‌اي که مدنظرش است، اشتباهي مي‌بيند و تحليل مي‌کند. قصد روده درازي ندارم اما دليل اينکه اين حرف‌ها را مي‌زنم به خاطر ماجرايي‌ست که باعث شد هيچکدام از دوستانم ديگر در بوفه دانشگاه با من چاي نخورند و فکر کنند با يک چاي خوردن با من، سيگاري و معتاد مي‌شوند.

ماجرا از وقتي شروع شد که چند دانشجو مي‌خواستند واحد طبقه پايين ما را اجاره کنند. بابا که مدير ساختمان بود و فکر مي‌کرد ديگر کرسي رياست سازمان ملل به او داده شده، کارش را خيلي جدي گرفته بود و تمام فکر و ذکرش اين بود که يک‌وقت همسايه مشکل داري وارد ساختمان نشود. براي همين وقتي به او گفتم قرار است واحد طبقه پايين ما به چند دانشجو داده شود، بابا به فکر فرو رفت و گفت:

–       مي‌شناسيشون؟

–       آره. بچه‌هاي دانشگاه‌مونن. بچه‌هاي بدي نيستن.

بابا کمي فکر کرد و گفت: اگه بچه‌هاي خوبي هستن چرا تو همون خوابگاه نمي‌مونن؟

براي بابا توضيح دادم: يکي‌شون مي‌گفت که مي‌خوان براي کنکور دکترا درس بخونن، مي‌خوان راحت باشن

گفتن جمله «مي‌خوان راحت باشن» باعث شد بابا از آن نگاه­هاي خاصش بيندازد. جوري به من نگاه کرد که انگار مسئول گيتِ فرودگاه است و به او خبر داده­ام چند نفر با يک وانت پر از مواد منفجره وارد فرودگاه شده­اند.حتي با همان نگاه داشت مرا اسکن مي­کرد که يکوقت خودم هم کمربند انتحاري نداشته باشم. در حالي که انگار هورمونِ احساسِ مسئوليت از تمام اعضا و جوارحش ترشح مي­شد، گفت:

–       اهل سيگار و اين حرفا نيستين که؟

–       فکر نکنم که نه اهل سيگار باشن نه اين حرفا

بابا هم گفت: خيليا با اين که اهل سيگار نبودن اما بعدا حتي اهل اين حرفا هم شدن… معتاد پعتاد که نيستن؟

نه بابا دانشجو فقط به اينترنت معتاده. مورد داشتيم يه دانشجو اونقد کانکت (متصل) شده که چشاش از حدقه دراومده و شبيه استيکراي (شکلکهاي) تلگرام شده… . آها يه چيز ديگه يادم اومد. به جز اينترنت، دانشجو جماعت به چاي  بوفه هم معتاده و خلافش اينه از سر کلاس بلند شه بره بوفه چاي بخوره.

بابا در حالي که احساس مي­کرد رئيس پليس فتا شده، گفت: همون اعتياد به اينترنت هم چيز خوبي نيست.  به نظر من براي اين جَوونا يک کمپ ترک اعتياد به اينترنت هم بايد احداث بشه.

بعد در حالي که سيگارش را درآورده بود و با زبانش کاغذ آن را خيس مي­کرد تا برود روي بالکن بکشد، به من گفت: ضمنا، از من به تو نصيحت يادت باشه اولين سيگار مهمه. تو همون بوفه که مي­ري چايي بخوري، اگه بهترين دوستت هم سيگار تعارف کرد، نگيري. همون اولين سيگاره که آدمو بدبخت مي­کنه

محض شوخي گفتم: يعني دومين سيگار اشکالي نداره؟

بابا از آن نگاه­هايي که قاتل فيلم «اره» به قربانيانش مي­اندازد به من انداخت و گفت: اگه بفهمم حتي تو نقاشيات سيگار بکشي من مي­دونم و تو.

بابا رفت توي بالکن و از همان­جا گفت: يادت باشه اگه شخصيت محکمي داشته باشي، هيچ مشکلي پيش نمياد… تعريف از خود نباشه اما من خودم به شخصه با اينکه سي ساله سيگار مي­کشم اما شکر خدا هنوز سيگاري نشدم!

بابا اين جملاتش را قدري آرام­تر گفت تا اگر خواستم نظريه­اش را در جزوه­ بنويسيم، عقب نمانم. وقتي برگشت، چيزي گفت که پشتم لرزيد:

–       يه فکري تو ذهنمه تو هم بايد کمک کني. مي­خوام ببينم اين دوستات مشکلي دارن يا نه

با نگراني پرسيدم: چيکار مي­خواي کني بابا؟

بابا گفت: بايد بياي با هم به يه بهونه بريم خونه­شون ببينم تو وسايلشون بخاري برقي هم دارن يا نه.

–       خب اگه داشتن چي مي­شه؟ يعني هر کي بخاري برقي داره معتاده؟

–       نه بايد ببينم همه سيماي بخاري سر جاشه يا نه. اگه ديديم بخاري­شون شبيه اينه که دندوناي يه پيرزن رو ارتودنسي کردن يعني مشکل دارن

–       اگه بخاري رو از کسي گرفته باشن که اون يارو قبلا سيماشو کنده بود چي؟

بابا کمي فکر ­کرد و گفت:

–       يه فکر بهتر به ذهنم رسيد…. يه خرده قره قروت تو پلاستيک فريزر گره مي­زنم و مي­ندازم سر راهشون. اگه برش داشتن يعني که مشکل دارن و فورا عذرشون رو براي حضور در اين ساختمون مي­خوام

با نقشه بابا مخالف بودم اما خودِ بابا از اين که چنين فکري به ذهنش رسيده احساس غرور کرد . شايد با خودش فکر مي­کرد بايد ايده­اش را ثبت کند تا در جشنواره خوارزمي هم با آن شرکت کند.

****

بچه­ها تازه داشتند از دانشگاه مي­آمدند. وقتي آنها را به بابا نشان دادم، خودم کمي­دورتر پشت تير چراغ برق مخفي شدم.  بابا بلافاصله دست توي کتش کرد، ماشه جيب­هايش را کشيد و چند تا گلوله از قره­قوروت بسته­بندي­شده را دور و بر خودش انداخت. بعد هم خودش عمدا عين معتادي که خوابش برده، روي زمين نشست و به ديوار تکيه داد. مي­خواست الکي نشان دهد که معتاد است و اينها از جيبش افتاده­اند. چنان در نقش خودش فرو رفته بود که آدم فکر مي­کرد بايد جايزه اسکار بهترين معتادنما را به او بدهند چون براي يک لحظه حتي من هم باورم شد که معتاد است

ازپشت تير چراغ برق داشتم اوضاع را رصد مي­کردم. بابا هم در حالي­ که زير چشمي به من نگاه مي­کرد، از همان دور مثل اخبار ناشنوايان به من اشاره کرد که بچه­ها دارند به او نزديک مي­شوند و حواسم باشد با موبايلم فيلم بگيرم که بعدها مبادا بزنند زيرش.

هنوز چند لحظه از فرو رفتن بابا در نقش آتقي نرفته بود که يک­دفعه ماشين نيروي انتظامي جلوي بابا نگه داشت. بابا که در لاک نقش خودش رفته بود و خودش را در حال چُرت زدن نشان مي­داد و سرش پايين بود، متوجه ماشين نيروي انتظامي نشد.  يک مامور از ماشين پياده شد و به جلوي پاي بابا نگاه کرد. يکي از آن پلاستيک­ها را برداشت و به طرف ماشين رفت. به خاطر انعکاس نور خورشيد در شيشه جلو، نمي­توانستم داخل ماشين را ببينم اما ديدم که مامور بلافاصله برگشت و بابا را تکان داد. بابا چشم­هاي خود را باز کرد و با ديدن مامور زبانش بند آمد. به خاطر ترس و هيجان، نتوانست خوب حرف بزند و توضيح بدهد که محتويات توي پلاستيک­ها قره­قوروت هستند.

بابا که ديد نمي­تواند واضح حرف بزند، با آن سن و سال يک­دفعه تصميم گرفت فرار کند. هنوز دو قدم نرفته، مامورها او را گرفتند و به زور به طرف ماشين بردند. بابا را روي کاپوت ماشين خم کردند و با لگد آرامي که از پشت به پاهايش زدند، پاهايش را باز کردند تا او را کامل بگردند. وقتي از توي جيب­هايش معدن قره­قروت­هاي پکيج­شده را پيدا کردند، احساس کردند زينال بندري را گرفته­اند.

کم­کم جمعيت زيادي جمع شدند و همان دوستان دانشجو­يم هم به جمع آنها ملحق شدند. من که رويم نمي­شد بروم جلو و بقيه بفهمند معتاد مورد نظر پدرم است، چنان شوکه شده بودم که از پشت تير چراغ برق نمي­توانستم تکان بخورم. البته وقتي تصميم گرفتم بروم به بابا کمک کنم، شنيدم که يکي از از آدمهاي بيکار هميشه در صحنه گفت: «خدا لعنت کنه اين معتادا رو. من خودم ديدم که اين بابا با اين سن و سالش داشت از يک پسر جوان هم براي توزيع مواد استفاده مي­کرد. اون بزمجه­ هم بايد همين دور و برا باشه­»

از ترس دوباره برگشتم پشت تير چراغ برق. در ميان سر و صداها، فريادهاي گنگِ بابا را مي­شنيدم که مي­گفت «قره قروت… قره قروت»…. فقط من مي­دانستم دارد چه مي­گويد. آنقدر عصباني بود که اصلا نمي­توانست منظورش را بگويد. البته اگر به فارسي سليس هم مي­گفت گوش شنوايي وجود نداشت.

مامورها، مردم را متفرق کردند و فرصت خوبي بود که بروم جلو. ماشين که به من رسيد، از پشت تير بيرون آمدم و از آنها خواستم ماشين را نگه دارند تا توضيحي بدهم. به بابا دستبند زده بودند و او را توي ماشين نشانده بودند. يکي از مامورها شيشه ماشين را پايين داد و من هم در کسري از ثانيه، ماجراي قره قروت را تعريف کردم. 

مامور نيروي انتظامي پلاستيک قره قروت را باز کرد. آن را بو کرد و کمي هم مزه­مزه کرد. بعد ناگهان زد زير خنده.

وقتي بابا از ماشين پياده شد و مرا در آغوش گرفت، چشمم افتاد به دوستان دانشجويم.

روز بعد به سفارش بابا رفتم به دوستان دانشجو خير مقدم بگويم و به آنها بگويم اگر چيزي لازم داشتند، تعارف نکنند. البته بچه­ها از ديدن من اصلا استقبال نکردند و فهميدم دارند مرا دست به سر مي­کنند. وقتي در را بستند، شنيدم که يکي از آنها به بقيه مي­گفت:

–  پسر خوبيه ها ولي بهتره باهاش نگرديم. آخه ظاهرا خودش و باباش معتادن، مي­ترسم بعدا بيان اينجا خونمون رو پاتوق کنن!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید