طنز و کاربرد صوفيانه آن در حديقه

صانع و مکرم و توانا اوست      

 

«طنز و کاربرد صوفيانة آن در حديقه»

الهام باقري (دانشجوي دکتري زبان و ادبيات فارسي، دانشگاه علوم‏وتحقيقات تهران)[1]

احمد خاتمي (استاد زبان و ادبيات فارسي، دانشگاه شهيد بهشتي)

 

هزل من هزل نيست، تعليم است

بيت من بيت نيست، اقليم است[i]

 

چکيده

سناي?ِ غزنوي، اغلب با ويژگ?ِ «شاعر مبتکر» شناخته مي‏شود. يکي از ابتکارات وي، يافتن گوهرِ طنز ادبي‏ است در نوشتار با کارکردهاي عرفاني. آن‏چه پيش از او تنها در حوزة اجتماعي-انتقادي ورود پيدا کرده بود. عارفان از سنايي به بعد، از آن براي آموزش نکته‏هاي عرفاني بهره‏ها برده‏اند.

در اين مقاله بر آن‏ايم، براي يافتن شگردهاي طنزنويس?ِ سناي?ِ غزنوي (545يا529-467 ق.) با هدف بيان و آموزش نکته‏هاي عرفاني در مثنو?ِ «حديقه الحقيقه»، نخست، به تعريف جامعي از طنز و معرف?ِ شگردهاي معمولِ آن پرداخته شود؛ سپس ويژگي‏هاي زبان صوفيان بررسي و طبقه‏بندي گردد؛ آن‏گاه در حکايت‏ها و بيت‏هاي غير رواي?ِ حديقه، شگردهاي طنز و پيام‏هاي عرفاني تحليل و بررسي شود.

نتيجه‏هاي به‏دست آمده از اين پژوهش، يافتن و جمع‏بند?ِ پيام‏هاي عرفاني، حکيمانه و اخلاق?ِ طنزآميزِ حديقه و زبان ويژة سنايي براي رسيدن به اين کارکرد است.  

کليدواژگان: سنايي، حديقه، زبان صوفيان، طنز صوفيانه

 



 

 

 

مقدمه

براي دريافت کاربردهاي عرفان?ِ طنز در «حديقه الحقيقه» سنايي غزنوي -شاعر دوران دو پادشاه غزنوي: علاءالدوله مسعود پسر ابراهيم و يمين الدوله بهرام‏شاه پسر مسعود و يک پادشاه سلجوقي: سلطان سنجر– بايد به سه پرسش پاسخ داد: نخست: «مقصود از طنز در اين مقاله چيست؟» دوم: «مقصود از زبان عرفان چيست؟» و سوم: «عارفان و صوفيان از چه شگردها و گونه‏هاي طنزي در نوشتار خود بهره برده‏اند؟»

تعريف طنز[ii]

براي رسيدن به تعريفي به‏روز و کامل و جامع براي اصطلاح ادب?ِ طنز، 53 منبع از گذشته تا معاصر بررسي شد، ازجمله: اساس الاقتباس (ص363)، موسيق?ِ شعر (ص433)، طنز و شوخ‏طبعي در ايران و جهان اسلام (صص5-2) مقدمه‏اي بر طنز و شوخ‏طبعي در ايران (ص61) شعر بي‏دروغ، شعر بي‏نقاب (ص182)، از صبا تا نيما (37-36)، طنز و طنزپردازي در ايران (ص6)، نگارش و ويرايش (ص60)، جايگاه طنز در زبان و فرهنگ ايراني (ص7) فرهنگ بزرگ سخن (ص4905)، طنزنامه (ص79)، طنز در زبان عرفان (صص23، 34 و36)، طنزآوران امروز ايران (ص5)، طنز حافظ (ص20)، طنزآوران امروز ايران1 (ص7) و دايره المعارف بريتانيکا (ص467) آنندراج، برهان قاطع، لغت‏نامة دهخدا، فرهنگ معين و فرهنگ بزرگ سخن، ذيل مدخل «طنز».

قدر مشترک ويژگي‏هاي اصطلاح ادب?ِ طنز را در تمام?ِ اين منابع، مي‏توان چنين دسته‏بندي کرد:

·        طنز، نوعي ادبي‏است در دو حوزة شعر و نثر؛

·        به قصد اصلاح عيب‏ها و کاستي‏ها و آموزش راه درست نوشته مي‏شود؛ چه فردي باشد، چه اجتماعي؛ چه فرهنگي باشد، چه سياسي.

·        طنز دووجهي‏است: به‏ظاهر مي‏خنداند؛ اما در درون، جوششي دارد، تأمل‏برانگيز و دردمند؛

·        در نگارش طنز ادب و عفت کلام رعايت مي‏شود؛

·        زبان نگارش طنز، اغلب ساده است؛

·        طنز، ابزاري‏است براي زماني که گوينده يا نويسنده نخواهد يا نتواند نقدي را رک و بي‏پرده آشکار سازد؛ چه معذوريت‏اش سياسي باشد، چه اجتماعي، چه اخلاقي، چه عرفاني.

تعريف جامعي که مي‏توان براي طنز نوشتاري –آن‏چه در اين مقاله مدّ نظر است- تدوين نمود، چنين است:

طنز يکي از انواع ادبي‌است، که نويسنده در آن علّت‌ها و نشانه‌هاي واپس‌ماندگي، عيب‌ها، تباهي‏ها و ناروايي‌هاي دردناک انسان و جامعه را به قصد اصلاح، با چاشن?ِ خنده و به زباني اديبانه و مؤدبانه برجسته مي‌سازد؛ و با اغراق و به‏اشاره‌، کنش‏هاي فردي و اجتماعي را نقد مي‌نمايد.

اما براي شناخت دقيق طنز، بايد مفهوم «هزل» و «هجو» نيز شناخته شود؛ زيرا گاهي اين اصطلاح‏ها به جاي هم به‌کار مي‌روند؛ درحالي‏که با هم تفاوت دارند.

هزل در اصطلاح ادبي، شوخي‏اي ‌است، که مفهومي جدي و دروني ندارد. ظاهري‏است و مي‏تواند انسان، قوم يا ملّتي خاص را به ريشخند گيرد و اغلب از واژگان يا مفهوم‏هاي غيراخلاقي بهره مي‏برد. به همين سبب، چندان اعتبار ادبي ندارد.[iii]

هجو در اصطلاح ادبي، برشمردن بدي‏ها و نکوهش عيب‏هاي شخصيتي مع?ّن و مشخّص است؛ نه به قصد اصلاح، که با هدف تخريب. پس نه‏تنها کمال‏جو نيست، بل اغلب به بي‌شرمي و تعبيرهاي ناپسند آلوده است. بنابراين، هجو اغلب، انتقادي شخصي‌است؛ نه اجتماعي. لذّتي‏است از تحقير ديگران و اهانت به آنان.

زبان صوفيان[iv]

با آغاز سدة بيستم، زبان مسألة کانون?ِ بسياري از مکتب‏هاي فلسفي شد و نقد و بررسي‏ها از «فاهمة بشر» به «ناطقة بشر» تغيير مسير داد؛ به‏گونه‏اي که «چيست?ِ معرفت» بر «چيست?ِ معنا» برتري يافت و فلسفة زبان شکل گرفت. (سليمانيان، 1389: 144) در ايران، از ديرباز، عرفان –که ماهيتي «انسان، هستي و خداشناخت» دارد- رنگي ديگر از زبان را آشکار ساخته‏است. زباني که «به نوع زندگي، تجربه و ديدگاه‏هاي هستي‏شناسانه وابسته است.» (سليمانيان، 1389: 145) به همين سبب، هر عارفِ اديب، ظرفيت ويژه‏اي را از زبان براي بيان مفاهيم عرفان?ِ خود به‏کار گرفته‏است: «قلمروي در حوزة هنر?ِ زبان!» (شفيعي کدکني، 1392: 39) وي مرزهاي جهان معنو?ِ خويش را با مرزهاي زبان هنري‏اش مرتبط مي‏کند؛ (همان: 357) يعني با شناخت ساختارهاي زبان?ِ او، مي‏توان ساختارهاي ذهني‏اش را دريافت.

عرفان، در تعريفي کوتاه «چيزي نيست مگر نگاه جمال‏شناسانه و هنري به الاهيات». (همان: 19) در حوزة زبان، بخش هنري‏اش آميخته است به آرايه‏هاي ادبي و صور خيال؛ و بخش الاهي‏اش، سرشار است از تبيين باطن دين. به تعبير ديگر، «زبان عرفان، زبان گسترش قرآن است.» (فولادي، 1386: 39) پس ظرف اين نگاه هنري، زباني‏است که در گذر تاريخ و به دست انسانِ هر قوم و با ابزارِ واژگان و دستور زبان ساخته، و براي عرضه به جهانيان آماده مي‏شود. (برداشت از: شفيعي کدکني، 1377/2: 19) اما اين زبان ويژگي‏هايي دارد، که هريک در ديگري تنيده شده. گويي چون نقطه‏هاي محيط دايره‏اي هستند که هم از دوسويشان در محيط دايره، و هم از قطب‏ها به‏ يکديگر وابسته‏اند.

ويژگي‏هاي زبان تصوف

1. زبان تصوف، زبان اشاره است. صوفيان اسلامي –از ابتدايي‏ترين‏شان در سده‏هاي آغازين اسلام، تا نامدارترين‏هاي اوج دوران تصّوف- براي بيان نکته‏هاي عرفاني، هرگز صراحت را برنگزيدند. آنان همواره اهل باطن بودند و هر سخني که از آنان نقل يا نوشته شده، معنايي دروني دارد، که خود نيز بدين معترف‏اند:

آن کس است اهل بشارت، که اشارت داند       نکته‏ها هست بسي، محرم اسرار کجاست؟ (حافظ، 1388: 65)

کاربرد بي‏شمار رمز و تمثيل و ضميرهاي اشارة «اين» و «آن» و ضميرهاي شخص?ِ عربي و فارسي –بدون ارجاع درون‏متني- از همين ويژگ?ِ زبان?ِ صوفيان ريشه گرفته‏است. (برداشت از: پورنامداريان، 1389: چهارده؛ و شفيعي کدکني، 1392: 294 و 298-297) به همين سبب است که متون عرفاني، چندمعنايي و تأويل‏برانگيزند. رمز چنان به متون عرفاني آميخته است که نمي‏توان نوشته‏ يا سخن صوفي‏اي را يافت که در آن رمزي به کار نرفته باشد.

هم‏چنين تمثيل نيز از ابزار زبان اشاره به‏شمار مي‏رود، که از مجموعه‏اي رمز در شکلي روايي پديد مي‏آيد. داستان‏ها و افسانه‏ها و اسطوره‏ها –چه انساني، چه غير انساني- در دست صوفيان به مجموعه‏اي رمز بدل مي‏شوند که تنها با دانش تأويل، گشودگ?ِ آن ممکن مي‏گردد.

2. زبان تصوف، پارادوکسي‏کال است؛ زيرا از منشأيي متناقض ريشه مي‏گيرد. «در مرکز عرفان و دين، عناصري از پارادوکس وجود دارد.» همان «ادراک بلاکيف» که رابطه‏اي‏‏است ميان «ايمان» و «يک نامعلوم» يا به گفتة بوسعيد ابوالخير، «تو مدان»، که در ذات همة دين‏ها و جريان‏هاي عرفان?ِ جهان جاري‏است. (شفيعي کدکني، 1392: 69)  «نيستِ هست» و «هستِ نيست» و «هيچِ همه» و «همة هيچ» -که بارها و بارها در متون عرفاني با رنگ و بويي هر بار نو آشکار مي‏گردد- از همين پارادوکس ذاتي پديد مي‏آيد. زبان نيز –که تابع انديشه است- از اين الگو پيروي مي‏کند و گاه چنان پيش مي‏رود، که متن را به دشت بي‏معنايي مي‏کشاند و آراية «تزريق» را پديد مي‏آورد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید