سربازها خيابان را مسدود کرده اند و با قيافه اي مضرب، منتظر فرمانند. فرمانده اسرائيلي که چشم بندي بر روي صورتش دارد، از توي جيپ نظامي، موقعيت را زير نظر گرفته. بي سيمش را برمي دارد و به بقيه پيام مي دهد:
– يادتون باشه، خيلي خطرناکه. براي دفاع از خودتون حق تير دارين ولي من زنده مي خوامش.
هلي کوپتري در آسمان ظاهر مي شود. فرمانده و سربازان به آسمان نگاه مي کنند. خلبان هلي کوپتر با بي سيمِ فرمانده صحبت مي کند:
– ما الان توي موقعيت هستيم. اگه ديديمش با موشک بزنيمش؟
فرمانده: من زنده مي خوامش اما اگه فرار کرد، کل محله رو با خاک يکسان کنين که ديگه چِشَم به امثال اون نيفته.
خلبان هلي کوپتر: فکر کنم داره از خونه تيمي مياد بيرون…. از اينجا دارم مي بينمش… يک کوله پشتي مشکوک هم روي دوششه
فرمانده بلافاصله با بي سيم به بقيه دستور مي دهد: فلفل از تو لونه اش دراومده. به گروه ها بگين با احتياط بهش نزديک بشن احتمالا توي کوله پشتيش داره بمب حمل مي کنه. گروه شمعون ضربتي بريزن توي خونه و عمليات خلع سلاحو شروع کنن. گروه شيمون هم تقاطعا رو ببندين و آماده باشين
گروه شمعون که ماسک شيميايي به صورت زده اند، به سرعت به طرف موقعيت مي دوند. گروه شيمون هم سلاح هاي خود را آماده شليک مي کنند و توي خيابان با نگراني به اطرف نگاه مي کنند. گروه شمعون در خانه اي را با لگد مي شکنند و توي خانه گاز اشک آور مي اندازند. پس از چند لحظه يک زن و دو کودک گريان از خانه بيرون مي آيند. سربازها به سرعت وارد خانه مي شوند. گروه شيمون هم توي خيابان با مشاهده يک پسربچه، به طرف او مي دوند و قبل از اينکه پسربچه کوله پشتي اش را از دوشش باز کند، او را مي گيرند.
گروه شمعون از داخل خانه، يک کيسه بزرگ بيرون مي آورند. مامور خنثي کردن بمب گروه شمعون، با احتياط درِ کيسه را باز مي کند و محتويات آن را خالي مي کند. پر از قلوه سنگ است. متخصص گروه شيمون هم از توي کوله پشتي پسربچه، قلوه سنگ هاي کوچک و يک فلاخن درآورده و با احتياط آن را روي زمين مي گذارد. سربازها پسربچه را با خود پيش فرمانده مي برند. فرمانده، با ديدن پسربچه، لبخندي مي زند و به او مي گويد:
– فکر نمي کردي گير بيفتي، ها؟ مي بيني چشمِ منو به چه روزي انداختي؟ اون سنگا رو از کجا آورده بودي؟
پسربچه: اون سنگا مالِ آوار همون مدرسه مونه که با موشک زدين و با خاک يکسانش کردين.
– ما رو بگو که راحتتون کرديم ديگه درس نخونين و نگران نمره و امتحان نباشين.
با اشاره فرمانده پسربچه را سوار جيپ مي کنند. فرمانده هم سوار جيپ مي شود و با دست به هلي کوپتر علامت پيروزي نشان مي دهد. جيپ که راه مي افتد، عمدا از جلوي مدرسه تخريب شده رد مي شوند. فرمانده با نشان دادن مدرسه، لبخند پيرموزمندانه اي به پسربچه مي زند و پسربچه هم با حسرت به مدرسه نگاه مي کند. فرمانده يک دفعه در ميان آوار، پسربچه ديگري را مي بيند که فلاخنش را به طرف او نشانه گرفته. سنگ به چشم ديگر فرمانده مي خورد و حالا فرمانده واقعا چشمي براي ديدن امثال پسربچه ندارد.


