بخش زيادي از ادبيات و فرهنگ عامهي ما، داستانهاي مربوط به حيوانات است. طوطيهاي مثنوي، پرندههاي عطار، اسبهاي شاهنامه، موش و گربه عبيد، سگ اصحاب کهف و… قصههايي که خيلي وقتها ما يادمان ميرود و حتي براي جوک ساختن هم سراغشان نميرويم. احسان رضايي، نويسنده و روزنامهنگاري، که حالا قلم شيرين و روانش را به طنز گردانده است، در «باغوحش اساطير» ميخواهد همين موضوع را يادآوري کند. منتها چون حيوانات معمولي را در باغوحش و مستندهاي تلويزيوني هم ميشود ديد، سراغ آندسته از حيواناتي رفته است که متعلق به دنياي افسانهها هستند و هيچ حمايتي از حقوقشان نميشود. به علاوه که با محدود کردن کتاب به موجودات اسطورهاي، تمريني هم براي ادامه سنت عجايبنامهنويسي در قالبهاي جديد انجام داده است. عجايبنامهها از ژانرهاي محبوب کتاب در ايران بودند که مدتي است مثل محتويات عجيب و غريبشان، از يادها رفتهاند.
اسم انتشارات قاف هم که خب، يادآور همين داستانهاي اسطورهاي است و حيف است که در اين کوه قاف ققنوس و سيمرغ و باقي پرندههاي دستهي سنگينوزن تردد نکنند.
در «باغوحش اساطير» که با احترام به همه عجايبنامهنويسان، از ابوالمؤيد بلخي تا بورخس تقديم شده است، شرح حال اين موجودات عجيب و جانوران اسطورهاي را خواهيد خواند: آل، اژدها، اسب بالدار، اکوان ديو، ببر بيان، بختک، پري، جن، خر سهپا، دوالپا، ديو، رخ، رخش، سمندر، سيمرغ، شبديز، شيردال، غول، فولادزره، ققنوس، کرمِ هفتواد، کليله و دمنه، کَمَک، گاوزمين، لولوخورخوره، مارهاي ضحاک، مردآزما، مهر گياه، نسناس و هما.
کتاب «باغوحش اساطير» را انتشارات کتاب قاف در 128 صفحه و با قيمت 9500 تومان منتشر کرده است.
با هم بخشي از اين کتاب را ميخوانيم:
ببر بيان
در افسانههاي چيني آمده است که پنج ببر در چهار گوشهي جهان وجود دارند. ببر قرمز که در جنوب است، کنترل تابستان و آتش را دارد. ببر سياه در شمال، مسئول زمستان و آب است. ببر آبي در شرق، بهار و گياهان را مواظبت ميکند و غرب هم دست ببر سفيد است که پاييز و فلزات به او تعلق دارد. آن وقت ببر پنجم يا ببر زرد وسط اينهاست و چهارتا ببر ديگر را کنترل ميکند.
در هند اما ميگويند ببرها هر رنگي که دوست دارند داشته باشند، فقط لطف کنند و ما را نخورند. طبيعتاً گوش ببرها هم به اين حرفها بدهکار نيست و با آن دوتا دندان تيز و بزرگي که از دو گوشه دهانشان زده است بيرون، نيشش ز پولاد، همينطور بر سر و گردن و ديدهي ملت ميزنند تا دل گردد آزاد. شاعر گفته است:
«نزن بر سر ناتوان دست زور
که روزي درافتي به پايش چو مور»
چطوري؟ اينطوري که يکبار هم حوصلهي هنديها از دست اين ببرهاي زباننفهم که فرت و فرت داشتند ميخوردندشان سر رفت و پا شدند رفتند سراغ دربار منوچهرشاه که: دوتا از آن پهلوانهاي قلچماق دربارت را وردار و بيا ما را از دست اين جماعت درنده خلاص کن.
حالا اينجا خودمانيم، گفتن ندارد، ولي آن موقع هم اوضاع همچين تعريفي نداشت و رستم هنوز بچه بود و برندهي مسابقات ليگ کشتي، زال سفيدمو بود. اما منوچهر که نميخواست جلوي غريبه کم بياورد، داد گروه سرود کاخش «ايران خاک دليران، ايران غرش شيران» را اجرا کردند و با کلي نذر و نياز، همان زال و بقيه را روانه کرد. حالا از آنطرف رستم هم که جوان و جوياي نام بود، توي خانه سر محدوديتهاي درنظرگرفته شده براي حضورش در شبکههاي اجتماعي زد دعوا راه انداخت و ظرفها را شکست و دستآخر هم گفت «اصلا شماها به من توجه نميکنيد و من هم ميروم خانه رفيقم ساساناينا» و اينطوري يواشکي دنبال بابايش راه افتاد رفت هند. زال و بقيه که رسيدند، گفتند: خب، حالا اين ببر مورد نظر کوش؟ چرا نميبينيمش؟ گفتند: راستش، اين ببره که ما ميگوييم، خيلي هم ببر معمولي نيست و يکهوا گنده است و چندتا ببر را يکجا حريف است و تير و شمشير به پوستش نفوذ نميکند و اسمش ببر بيان است و مثل هاورکرافت، آبي – خاکي کار ميکند و الان هم رفته توي درياچه. خب، توي هند از اينجور ببرهاي ترکيبي زياد پيدا ميشود. خاطرتان باشد توي «کتاب جنگل» کيپلينگ هم ببري که دشمنِ موگلي بود، اسمش «شير خان» بود و همزمان وظايف ببر و شير را يکجا انجام ميداد.
القصه، زال داشت سر قيمت چانه ميزد که «مرد حسابي هيولا را رنگ کردهايد به اسم ببر داريد حساب ميکنيد» و اين صحبتها، که ببر بيان از سر و صدا، ملتفت جماعت شد و حمله کرد. رستم هم هول کرد و مثل فيلمها، خودش را از پشت بوتهها پرت کرد جلوي باباش. ببره هم نامردي نکرد و رستم را درسته و نشسته قورت داد. اما رستم هم از آن خانوادههاش نبود، با خودش گفت:
«چه ديو و چه شير و چه پيل ژيان
چه جنگي نهنگ و چه ببر بيان»
شمشير از کمرش کشيد و زد دل و روده ببر را جر داد. ببره هم که فقط قسمت بيروني را ضدگلوله کرده بود و توجهي به تقويت درون و تهذيب روان نداشت، باباش درآمد و کشته شد. در ازاي اين فداکاري رستم، هنديها دادند پوست ببر بيان را با الماس بريدند و دباغي کردند و تحويل خانواده زال دادند.
بعدها که رستم بزرگ شد، ببر بيانِ سابق، شد لباس جنگي رستم که بيشتر سال توي کمد آويزان بود، اما هر وقت ميخواست برود مأموريتهاي بالاتر از خطر، آن را ميپوشيد تا همه حساب کار دستشان بيايد. يک خصوصيت خوبي که اين لباس داشت، اين بود که هم ضدآب بود و هم آتش نميگرفت، براي همين هرچقدر هم که يادشان ميرفت اتو را زود بردارند، باز هم طوريش نميشد. وگرنه فکرش را بکنيد که در هاگير واگير رفتن رستم به جنگ، زرهش ميسوخت، آنوقت احتمالاً خود پهلوان ميتوانست نحوه شکار ببر را با رسم شکل به اطرافيانش توضيح بدهد.


