روز پدر

خاطرات بابام، محاله یادم بره

خاطرات بابام، محاله یادم بره

بالاخره ماشین راه افتاد. بعد از شصت بار چک کردن بنزین و آب و روغن و کولر و فنرِ درِ داشبورد، بالاخره بابا که از ساعت شش صبح همه را بیدار کرده بود، ساعت ده به حرکت تن داد.

به بالا بروید