تبلیغات اینجا، تبلیغات آنجا، تبلیغات همه‌جا

تبلیغات اینجا، تبلیغات آنجا، تبلیغات همه‌جا

تبلیغات اینجا، تبلیغات آنجا، تبلیغات همه‌جا

نویسنده: هادی مومن

چندی پیش بود که از سر بیکاری، با یکی از بچه‌های فامیل نشسته بودیم و یک فوتبال مهم اروپایی را می‌دیدیم که ناگهان با صحنه‌ی عجیبی مواجه شدم.

صحنه این بود که اسم یکی از شرکت‌های ایرانی را دقیقا وسط زمین فوتبال نقاشی کرده بودند.

اشک در چشمانم حلقه زد، به خودم بالیدم و داد زدم: «همین است، بالاخره مذاکرات جواب داد و توافقات حاصل شد. خدا رو شکر ازین به بعد، ارز سرشار وارد کشور شده و اونچنان رونق اقتصادی ایجاد می‌شه که اصلا به یارانه و …احتیاجی نداشته باشیم.»

ناگهان همان بچه‌ با خنده گفت: «عمو جوگیر نشو. اینا تبلیغاته، تلویزیون خودمون با کامپیوتر انداخته ‌وسط زمین‌ بازی.»

کمی در خودم فرو رفتم و همانجا نشستم. برای اینکه فضا عوض شود زدم کانال بعدی که سریال پایتخت را نشان می‌داد. دیدم همه سر سفره نشسته‌اند و نقی می‌گوید: «این برنج خورش نمی‌خواد خودش هم برنجه، هم خورش.»

گفتم: «این نقی هم دیگه زیادی زن‌ذلیله. کل فیلم داره از هما تعریف می‌کنه.»

که همان بچه دوباره گفت: «عمو اینم تبلیغات برنجه که قبل فیلم نشون می‌دن.»

برای اینکه دوباره جو عوض شود، زدم کانال دیگر برنامه آشپزی بود. آشپز می‌گفت: «برای آنکه بتوانید تخم‌‌مرغ را آبپز کنید حتما دستگاه تخم‌مرغ آبپزکن ما رو بخرین وگرنه شاید تخم مرغتون مزه و کیفیت لازم رو نداشته باشه.»

گفتم:« ای‌بابا، پس همینه، تخم مرغام خوب نمی‌شه، بچه اسم این دستگاه رو یادداشت کن بخرم»

اما بچه با خونسردی گفت: «عمو شما از بچگی کلا بلد نبودی آشپزی کنی؛ گول تبلیغات اینا رو نخور. جان من بزن همون فوتبال رو ببینیم چند چند شد.»

کمی بهم برخورد ولی برای اینکه خودم را خونسرد نشان دهم زدم همان فوتبال و دیدم بین دو نیمه است. مجری همان لحظه گفت: «اگر‌ می‌خواهید ادامه فوتبال به نتیجه‌ی دلخواه شما تبدیل شود از عطر فلان استفاده کنید.»

دیگر این بار خودم فهمیدم که تبلیغ است. و بدون اینکه بچه چیزی بگوید، زدم همان سریال پایتخت. دیدم انگار قسمتی از فیلم رفته و پیام بازرگانی شروع شده. گفتم حتما یکی‌ دو دقیقه‌ای تمام می‌شود و ادامه‌ی فیلم می‌رسد اما حدود ۸۹ تبلیغ را تماشا کردیم باز هم شروع نشد.

این بار دیگر از فرط خشم وعصبانیت تلویزیون را خاموش کردم. که تلویزیون قبل از خاموشی گفت: «تلویزیون فلان بهترین تلویزیون ایرانی.»

کمی نگران شدم. آخر چرا این همه تبلیغ؟!

با خودم گفتم اینگونه که دارد پیش می‌رود در آینده بعید نیست، صحنه‌های نگران‌کننده‌تری ببینیم‌. مثلا کامپیوتری کاری کنند، در بازی الکلاسیکو، بازیکن بارسلونا بعد از گل پیراهنش را بالا دهد نوشته باشد: «تعویض روغنی اوس جعفر»

یا در دست تماشگران رئال پلاکاردی باشد که رویش «تهیه غذای فلانی، ۱۵ متری پامنار کنار قصابی قاسم» چاپ شده.

یا در همان سریال پایتخت، خرسی که وارد کمپر می‌شود، در یک حرکت ناگهانی به حمام برود و زیر دوش تبلیغ شامپو کند.

یا حتی به جومونگ هم رحم نکنند و به دوبلورش پول بدهند تا دوباره به این صورت دوبله کند. مثلا جومونگ بیاید و بگوید: «می‌خواهیم برای رفع گرسنگی مردم بویو از سرزمین اوکچه شمالی پفک فلان بیاوریم.»

در همین فکرها بودم که دیدم همان بچه فامیل خیلی ریز تلویزیون را روشن کرده و فوتبال را تماشا می‌کند.

سپس در حالی که تخمه می‌شکست گفت: «عمو میدونی من از چی می‌سوزم. ازین که این همه پول تبلیغات می‌گیرن کاش چند تا برنامه و فیلم درست‌حسابی هم می‌ساختن.»

برای اینکه پررو نشود حرفش را تایید نکردم اما در دلم گفتم: «حرف راست رو از بچه بشنو.»

پایان

برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید