لطفا کپی رایت اشک را رعایت بفرمایید
نویسنده: رحیمه جمال
این روزها غده اشکی بعضی از افراد مشهور انگار ترکش خورده. مثلاً یکی تو استودیو، یکی تو اختتامیه جشنواره فیلم ونیز، دیگری در افتتاحیه کفشواره جیز، عدهای هم تو صفحه اینستاگرام خیز، جوری اشک میریزند، اشک میریزند که آدم فکر میکند دکتر جوابشان کرده یا قرار است بدون بیحسی و با انبر دندان عقلشان را بکشند.
یعنی چیزی نمانده بود، سر این موضوع خود سازمان ملل منفعل و فلج، با ویلچر مستقیم بیاید تو گود و برای یاری مظلومان جلسه اضطراری تشکیل بدهد. بعداً فهمیدم وضعیت از اینی که دیدم وخیمتر است.
لطفا کپی رایت اشک را رعایت بفرمایید
اصلا انگاری جدیداً مساله ریزش اشک اپیدمی شده. طوری که بعضی از آدمهای سرشناس در هر موقعیتی که قرار میگیرند، استعداد عجیبی در تولید اشک و ایجاد بحران از خود نشان میدهند.
مثلا، یکی در استودیو، دیگری در وسط تالار جشنواره جوری گریه میکند که «افقها» میرود زیر آب: «آه ای افقهای سرخ بیانتها، خیس شدید؟ لطفا یکی پیاز رو از دستشون بگیره!»
ناگهان زیر انفجار عظیم موشک و پهباد و اف 35 دشمن آمریکایی تمام اشکریزها پرت شدند تو هوا و اثری از آنها باقی نماند. به جان خودم با آزمایش ژنتیک تشخیص دادند آنها همان اشکریزان بودند.
میبینید چه تخیل انفجاری دارم؟ الحق، طنزنویس بدون تخیل زنبور بیعسل را میماند. ببخشید؛ این جمله مربوط به عالم بیعمل نبود؟ حالا چه فرقی میکند؟ داشتم میگفتم؛ بله درست فهمیدید، بندهی مالیخولیایی آنها را دچار چنین سانحهی ساختگی کردم.
هر چند به لطف جای امن و جغرافیای دور از بلا، آنها صحیح و سلامت تشریف داشتند و تنها مشکلشان، عدم توجه، شهرت و فالوور به حد کفایت و میلیونی بود که با خلق محتوای رمانتیک و احساسی رفع و رجوع میشد.
اما آتش این حادثه فوری گریبان مرا گرفت و باعث شد، احساسات حامیان اشکریزان بهاری بسیار رقیق شود و متنم را دچار سونامی ونیزی کنند. طوریکه صدای نالههای واژهها را داخل قایق سوراخ شنیدم: «آقای داوینچی! داریم غرق میشیم. کمک کنید نذارید اینجا بمونیم بپوسیم/ عشق نفرینی بیپروایی میخواد، ما نداریم. باور کنید دل ما دریایی نیست؛ مربایی است.»
خب، چه ربطی به داوینچی بینوا داشت؟ یعنی ممکن است زیر اشکها لبخند ژوکوند مخفی شده باشد؟ یکهو کفش یکی از حامیان مستقیم خورد به غده اشکیام و سوراخش کرد.
خدا را شکر به برکت تعصب خودزنان، بنده هم دچار اشک خودکار بیک شدم و بیک بیکم درآمد. یکهو از عمق آب گلآلود، رئیس تمساحها بیرون زد و با دهان باز و مکث عجیب یک چیزی گفت.
– خانم بینمک، آخه این زندگیه که ما تمساحها داریم؟ چرا شماها از مارک ما برای ابراز درد خود استفاده و گند میزنید توش؟ به جان خودم تمام اینستاگرام و حوادث مربوط به جنگ اخیرتون رو زیرو رو کردم، اما اشک هیچ کدومتون رو اونجا پیدا نکردم. شاید اشکها تو جغرافیای خاصی آنتن میدن؟ به روح جدم اگه به اتحادیه جهانی تمساحها شکایت نکردم اسمم را بذارید وزغ.
اشکریزان گفتم: جناب! م… م…من؟. اصلا به من چه مربوط؟ این شما و این هم کسانی که قانون کپی رایت اشک را رعایت نکردن.
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



