فیلم زندگی زیباست و تقابل تراژدی و کمدی
نویسنده: فریبا قاسمی
فیلم زندگی زیباست محصول 1998به کارگردانی روبرتو بنینی، کارگردان، بازیگر و فیلمنامهنویس ایتالیایی است.
این فیلم در زمینه کارگردانی، فیلمنامهنویسی، بازیگری، موسیقی و بهترین فیلم، جوایز فراوانی دریافت کرده است. از جمله جایزه سزار، خرس طلایی کن و روبان نقرهای که مهمترین آنها، اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلم برای روبرتو بنینی و همچنین بهترین موسیقی فیلم برای نیکولا پیووانی است.
گویدو با بازی روبرتو بنینی، یهودی شوخ طبع، بذلهگو و خوش مشربی است که برای کار از روستا به شهر میآید و با تمام اتفاقات و چالشهای رو در رویش با شوخی و خنده برخورد میکند.
حتی برای رسیدن به دختر مورد علاقهاش که اشرافزادهای مسیحی است و همچنین دستیابی به موقعیت شغلی مناسب که راه اندازی یک کتابخانه است، تلاشهایش توام با شوخی و لودگی پیش میرود.
او در صحنه دبستان، برتری نژادی را هم با شوخی تقبیح میکند. گویی هیچ چیز در دنیا برایش چندان اهمیت ندارد که در مقابلش به صورت جدی برخورد کند. البته معمولا اتفاقات هم به سبک برخی آثار کمدی، به صورت فانتزی به نفع گویدو جریان دارند.
فیلم زندگی زیباست
نیمه دوم فیلم زندگی زیباست تضاد عمیقی با نیمه اول دارد. با وقوع جنگ جهانی دوم، گویدو با پسرخردسالش «جاشوا» گرفتار نازیها شده و با قطار باری به اردوگاه مرگ تبعید میشوند.
در اینجا شوخ طبعی به عنوان ابزاری برای محافظت از جان و روان کودکش بکار میرود. او حتی در آن شرایط با همسرش «دورا» که با اصرار، خود را به قطار رسانده تا در نزدیکی خانوادهاش باشد و در قسمت زنان کار میکند، از طریق بلندگو و با همان شوخ طبعی ارتباط برقرار میکند.
گویدو برای حفاظت از فرزندش در برابر شرایط خشن و بیرحم، از ابتدای راه یعنی قبل از سوار شدن به قطار، وضعیت را یک بازی معرفی میکند و با توجه به اینکه روز تولد جاشواست و او از پدر یک تانک خواسته، تمام شرایط طاقت فرسا مثل گرسنگی، دوری از مادر، تحمل فضای کوچک و بد بو، پنهان شدن جاشوا و کار اجباری خودش را مراحل کسب امتیاز عنوان میکند و این که در آخر به جایزه بزرگ که یک تانک جنگی است میرسند.
در طول داستان شوخیها و طنز در تقابل شدید با واقعیت تلخ و وحشتناک حاکم بر فضاست. مثل زمانی که جاشوا با ناباوری به پدر نگاه میکند و از شنیدههایش میگوید.
این که قرار است همه را بسوزانند و با آنها صابون و دکمه بسازند و گویدو با شیطنتهای همیشگی، تلخترین وضعیت را به شیرینی بدل میکند. هرچند از نگاههای جاشوا گمان میرود واقعیت را حس کرده، اما بخاطر پدر سکوت میکند.
تنها لحظهای که چهره گویدو حالت جدی به خود میگیرد زمانی است که جاشوا در آغوشش به خواب رفته و او با کوره آدم سوزی مواجه میشود. گویی این تنها زمانی است که میتواند خود واقعیاش باشد و دلهرهاش را آشکار کند.
اوج تقابل تراژدی و کمدی صحنهای است که گویدو میداند آخرین دیدار با پسرش است و باز هم با حرکات کمیک از مقابل جاشوا که در صندوقچهای پنهانش کرده عبور میکند. گویی مرگ را هم به بازی گرفته و کل زندگیاش، به قیمت ترس و دلهره کودکش نمیارزد. به همین دلیل جاشوا هرگز ترس را تجربه نمیکند. البته اغراق در این امر کاملا مشهود است.
نیمه اول فیلم رنگها شاد و درخشاناند. در حالی که نیمه دوم، غالبترین رنگ خاکستری است. فضا غبارآلود است و چهرهها دود گرفتهاند. تنها چهرهای که در زیر فشار کار هم میدرخشد، چهره گویدو است که گویی بازتاب درونش است و شور زندگی همچنان درآن جاری است.
فیلم زندگی زیباست با جمله: «این یک داستان ساده است، اما شاید بازگوکردنش ساده نباشد.» آغاز میشود و گویی حامل این پیام است که گویدو زندگی را تا حد توان ساده گرفت، اما چالشهای زندگیاش مثل جنگ، دوری از عزیزان و مرگ، نمیتواند ساده باشد.
پیام ظاهری فیلم زندگی زیباست این است که شوخی در میان جنگ و در زمانی که زندگی کریهترین چهرهاش را مینمایاند و بکارگیری تمام توان برای حفظ خانواده و عشق، میتواند زندگی را زیبا جلوه دهد.
روبرتو بنینی اسکارش را از دست سوفیا لورن ملکه زیبایی بعد از جنگ جهانی دوم دریافت میکند؛ آن هم دوان دوان به سمت سکو و پران پران از پلهها. گویی آنجا هم میخواهد بگوید زندگی همچنان به زیبایی ادامه دارد.
پایان
نقد و بررسی سایر برنامههای سینما و تلویزیون را بخوانید



