شکارگاه نفرین شده کجاست؟
نویسنده: علیرضا عبدی
وقتی سریال شکارگاه شروع شد، هرکسی از راه میرسید گلولهای در میکرد تا بدانیم سریالی که میخواهیم از آقای نیما جاویدی (با تجربهی ساخت یکی دو کار خوب سینمایی و یه سریال متوسط) ببینیم سریالی است گانگستری و بکشبکش.
اصلاً وقت نشد که بفهمیم پرویز پرستویی پدر آنهاست. لازم هم نبود دست لطف و محبت بر سر پسران بکشد، نه. نگاهی چیزی بس بود. یعنی واقعاً فرصت نشد. همین که شروع شد و از سوژهی دهه نودیِ اسم فلانی چقدر مزخرف بیده (!) شروع کردند به تو بکش، من بکش.
جلوتر هم در شمردن اسم اهالیِ وارد شده به عمارت، وقتی مادر خانواده با لهجه پرید وسط و گفت ما هم بازی هستیم، دوباره شدیم دهه نود و دوصفر و زنهایی که استقلال میخواهند. فقط نمیدانم چرا همین مادر بچهها با لهجه صحبت میکند و باقی بیلهجه؟!
سریال شکارگاه
سریال خیلی سرعتی پیش میرفت و نمیافتاد. مگر زمان ظهور همزمان چند رابطهی عاشقانه. تقریباً همان اوایل تا همین اواسط! سرعت حفظ شده، ولی منطق دراماتیک آنها نارس است.
شاید بپرسید یعنی چه؟ یعنی سرعت ورودشان به روایت، با ریتم آرام و حسابشدهی قسمتهای ابتدایی نمیخواند. سر برگردانی، یکی عاشق شده و سریع فارغ و فارق شده!
حالا بنابراین، داستان از فرط پر بودن و شلوغ بودن وا رفته است. جزئیات و خردهپیرنگهای زیاد و شلوغ، در کنار کاراکترهای پرتعداد که خالق اثر میخواهد در مدت زمانی نسبتاً کوتاه (که عملاً کشش این حجم زیاد را ندارد) خلقشان کند و بپردازد، باعث شده ریتم اثر به طرز نامناسبی بالا برود.
حالا بیشتر صحنههایی که موظف هستند تأثیر عاطفی و هیجانی زیادی روی مخاطب بگذارند، لوس شوند. از طرفی، اتفاق هایی که قرار است مهم باشند و در پیشبرد داستان نقش اساسی ایفا کند، هدر بروند.
اما سوال مهم: در ابتدای سریع سریال شکارگاه، وقتی صحبت از عمارت درون شکارگاه میشد، موضوعی مرموز و پرکشش مطرح شد؛ اینکه این عمارت نفرین شده است و هرکس در آن ساکن شود سرنوشتی تلخ در انتظارش خواهد بود و … .
حالا هرچه قصه پیش رفت، نفرین عمارت بهطور کامل فراموش شد. سر همین هم ظرفیت دراماتیک اثر هدر رفت. یعنی نویسندگان یکهویی فراموش کردند. ولی ما نه فراموش میکنیم و نه میبخشیم.
پایان
نقد و بررسی سایر برنامههای سینما و تلویزیون را بخوانید



