به روزرسانی یک ذهن طماع

به روزرسانی یک ذهن طماع

به روزرسانی یک ذهن طماع

نویسنده: رحیمه جمال

خدا پدرو مادر حاجیه خانم را بیامرزد. اگر آن شب مثل فانوس دریایی، کشتی ذهن مرا  هدایت نمی‌کرد، مادر بیچاره و خاله‌هایم بایستی سال‌ها با جارو و وردنه دنبال دایی‌ قانع و چشم و دل سیرم می‌دویدند تا سهم‌الارث شان را که شامل ده راس اسب مسابقه، یک دسته اردک مناسب فسنجان و بوقلمون، یک مرغداری بدون مرغ و یک جفت کفش گیوه قدیمی و دو عدد دیگ مسی که همیشه تویش رب انار می‌پختند را از چنگ وی در می‌آوردند.

جریان از این قرار بود که من مثل همیشه با توپ پر و سه کیلو فحش غلیظی که علیه ترامپ زرد در گلو داشتم راهی تجمعات شبانه ضدآمریکایی-صهیونی شدم.

یکهو وسط و مرکز میدان جایی که مستقیم زیر نور پروژکتورها بود، پیرزنی را دیدم با قدی بلند، هیکلی و چهارشانه، چشمان نافذ که تو دست راستش پرچم قدی ایران و در دست چپش پلاکارد گنده‌ای بود که رویش با ماژیک نوشته بود: «زردک! ما زیر بار زور نمی‌رویم!»

اتفاقا اسم این زن زینب زینب، هم‌اسم خودم بود. او کنار مترسک ترامپ که بیشتر به‌درد وسط باغ‌ و فراری دادن کلاغ‌های مزاحم می‌خورد، پیروزمندانه ایستاد و صدایم زد.

– خانم جان! میشه با این دوربینم یه عکس حماسی درجه یک از من بندازی؟

موبایلش را گرفتم و روی پرتره تنظیمش کردم. اما خواستم دکمه شاتر را بزنم، حس کردم چهره این خانم خیلی آشناست ولی هر چه به مغز کوچیکم در کله بزرگم فشار آوردم یادم نیامد کجا دیدمش. بی‌خیال شدم و یک عکس مقتدرانه و پرصلابت از حاجیه خانم انداختم. بعدش به من گفت:

«حالا اگه زحمت نمی‌شه، اینو بفرست تو این کانال خانوادگیم واسه داداش زورگوم که ارث منو و خواهرام رو بالا کشیده. حتما زیرش بنویس «اینو ارسال کردم ببنی؛ برای چی هر شب می‌‌آییم میدان».

به روزرسانی یک ذهن طماع

من که تا حالا از این زاویه به ماجرا نگاه نکرده بودم، یک‌دفعه یاد دایی‌ام افتادم که وقتی قند پدربزرگم پایین آمد و غش کرد، چند تا برگه آورد و از ده انگشت دست و انگشت پایش امضا گرفت. وی به این حد هم بسنده نکرد.

دایی جان بی‌همتا، حتا صورت بابا بزرگم را جوهری کرد و مثل مهری کوبید روی کاغذ. یعنی هر وقت دایی این اثر ضدهنری را رو می‌کرد، حس می‌کردیم بابا بزرگ دارد با چهره‌ای متبسم به دایی می‌گوید: «قند عسلم! شمش طلایم! هر چی آرزوی خوبه مال تو، هر چی خاطره از اموالمه مال خواهرات.» و بدین شکل کلیه دارایی‌های که بوی گردوخاک و رب انار می‌داد را صاحب شد.

من هم بدون معطلی موبایلم رو دادم دست حاجیه خانم و خودم هم با پرچم و پلاکارد، کنار مترسک ترامپ عکس گرفتم و مستقیم فرستادم برای دایی‌ام. زیرش هم نوشتم: «خب دایی جان، اینم به روزرسانی جدید برای شما. دیگه نگی دختر مگه حق می‌بره؟!»

 تو همین لحظه بود که فهمیدم، این زن آزاده شبیه زینب پاشا همان دختر شجاع تبریزی است. بعد دیدم، اِ خودم هم عین او شدم.

*

در پایان متذکر شوم؛ دو شحصیت‌ بدجنس این متن (دایی و برادر) محصول ذهن بیمار و مالیخولیایی نویسنده‌ هستند. اما شگرد ارث‌خوری‌شان در هر خانواده روستایی و شهری به شکل کاملا ملموس و واقعی در جریان است.

پایان

بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید