بمباران گیلان و آنچه در خانه به ما گذشت

بمباران گیلان و آنچه در خانه به ما گذشت

بمباران گیلان و آنچه در خانه به ما گذشت

نویسنده: بنیامین کلاچاهی ثابت

دوستی تعریف می‌کرد اولین بمباران هوایی رشت تو جنگِ هشت‌ساله اواخرِ جنگ اتفاق افتاد. می‌گفت یکی از بزرگ‌های گیلان اون موقع به طنز گفته پونزی که «صدام حسین» باهاش نقشه ایران رو توی اتاق کارش زده بوده، رشت رو ماسکه کرده بود و یحتمل الان داشتند تغییر دکوراسیون می‌دادند که شهر ما رو روی نقشه دیدند.

امشب برای اولین بار توی این جنگ، بمباران و موج و صدای انفجار به شهرهای استان ما رسید؛ حالا غمی که از بمبارانِ شهرهای دیگه ایران داشتیم، اضطراب رو بغل گرفته.

من با دعا برای اینکه بمباران، جان کسی رو نگرفته باشه و خونه‌ای رو خراب نکرده باشه، از اولین بمباران گیلان و آنچه در خانه به ما گذشت، می‌نویسم:

۱. پدرم تلفنی می‌گفت: «ببین پل انزلی یادته؟ سمت راستش گنبد مسجد نبود مگه!؟ اون رو مستقیم میرفتیم تا خونه‌ی حاج اکبر. گمونم کارخونه‌ی کنارش رو زدند.»

گفتم: «آقا اینقدر میگن نگید کجا رو‌ زدند. شاید شنود بشه مختصات دستشون بیاد برای حمله‌های بعدی.»

جواب داد: «هه. تو هنوز بابات رو نشناختی. اونجا خونه‌ی حاج اصغر بود. من گفتم حاج اکبر که گیج بشن.»

۲. نوتیف پیام از شماره ناشناس روی گوشیم اومد: «سلام. خوبی؟» عکس پروفایل فرستنده رو باز کردم. خودش بود؛ بعد این همه سال بی‌خبری حالا خبر بمباران کاری کرد سراغم رو بگیره.

نوشتم: «سلام عشق قدیمی. دیر اومدی ولی خوش اومدی. گوشه قلبم جای تو رو دست نخورده نگه داشتم. معنی اینکه تو این لحظه سراغم رو گرفتی، میفهمم.»

نوشت: «عاره. میخواستم بهت بگم فکر نکن اگه شهید بشی با بقیه شهدا میری بهشت. تو یکی رو من حلال نمیکنم. هر چی بشه ازت متنفرررررم.» و باز بلاکم کرد.

بمباران گیلان

۳. به محمد رفیقم که خونشون جای پُر‌خطری بود زنگ زدم که اتفاقی نیفتاده باشه. گفت نزدیک اونا نبود اما دارند میرند دنبال محل بمباران بگردند! گفتم چرا آخه، اونجا خطرناکه! گفتش اتفاقا اونجا امن‌تره. تو خودت توی یه کوچه دعوا کنی، برگشتنی از همون کوچه میری!؟

۴. با بابا دوتا پتوی ضخیم برای پوشوندن پنجره‌ها برداشتیم که مادرم دید و با عصبانیت پرسید: «پتوهای تازه و نازنینِ من!؟» کم مونده بود اولین تهاجم زمینی هم توی رشت اتفاق بیفته که البته ما بلافاصله تسلیم شدیم و تنگه‌ی جا رختخوابی رو در اختیار مادرم گذاشتیم.

خودش پاشد اومد از تَهِ کلی پتوی نرمینه و گلبافت و روتختی و خوشخوابِ نو، دوتا پتوی کهنه در آورد که اینقدر پاره پوره بودند احتمال میدم تو جنگ جهانی هم موقع بمباران هوایی شوروی استفاده شده باشند. یعنی اگه منابع نفتمون رو‌ به آمریکا داده بودیم احتمال داشت یکم از این منصفانه‌تر به ایران سهم بده.

۵. الان که یه کوچولو تا اذان صبح مونده، دارم حالت خوابیدنم رو با پارگی‌های پتو تنظیم می‌کنم تا شیشه‌هایی که می‌تونن ازش رد بشن به جاهای حساسم نخورند.

یکی از دانش‌آموزهام هم پیام داده که مدادش رو سمت جنگنده‌ها پرت کرده و دیگه نمیتونه تو عید تکلیفی بنویسه!

این وقت سحری از خدا می‌خوام سایه‌ی نگرانی و غم رو از قلب همه‌تون دور نگه داره تا خیلی زود لبخند زدنِ واقعی کار راحت‌تری بشه.

پایان

بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید