باز نشسته بودم کنار شط و به جاي تيراندازي، سنگهاي ريز را توي آب ميانداختم. همه جا سکوت بود و سکوت. ظهرکهميشد هر دو طرفِ آب، يک آتشبس ننوشته را خودبهخود اجرا ميکردند؛ نه تيري، نه تيرباري و نه آرپيجي…
باز نشسته بودم کنار شط و به جاي تيراندازي، سنگهاي ريز را توي آب ميانداختم. همه جا سکوت بود و سکوت. ظهرکهميشد هر دو طرفِ آب، يک آتشبس ننوشته را خودبهخود اجرا ميکردند؛ نه تيري، نه تيرباري و نه آرپيجي و توي اين سکوت، همه از آرامش استفاده ميکردند، نهار ميخوردند و يک چرت کوچک ميزدند. مرغهاي ماهيخوار رودخانه هم از همين فرصت استفاده ميکردند و تو آب شيرجه ميرفتند، ماهي ميگرفتند و من زُل زده بودم به شکل جالب ماهي گرفتن آنها که صداي موتور امير آمد. مغرورانه موتور را کنار در نداشتة سنگر پارک کرد، آمد داخل و گفت: «طرف خونهتون رد شدي؟» نه سلامي و نه عليکي. انگار که خبر بد، بدون هيچ زمينهاي، بِهِم الهام شد. گفتم: «مگه چي شده؟» نيشخند نرمي زد و گفت: «هيچي … در خونهتون رفته تو هوا، يه خمپاره ??? خورده.»
نفس عميقي کشيدم و لبخندي زدم و دوباره به شط نگاه کردم. ميدانستم ناجنس، منتظره تا ابروهام تو هم برود و ناراحتيام را بروز بدهم. ولي من، برعکس، انگار که تازه راحت شده باشم. شايد حدود سه سالي بود که از شروع جنگ ميگذشت و هر روز از آن دست رودخانه، گلولههاي توپ و خمپاره ده تا ده تا و صد تا صد تا پرواز ميکردند و مثل همين مرغهاي ماهيخوار، که تو شط شيرجه ميرفتند، توي خانههاي خالي از سکنه، مغازهها، پالايشگاه، کوچهها … و مدتها بود که من منتظر اين لحظه بودم، منتظر لحظهاي که يکي بياد و بگويد منزل شما هم بينصيب نماند، خُب ديگر انتظار تمام شد پسر، راحت شدي …
از سر جام بلند شدم، خودِ خبررسان شوم را برداشتم و رفتم سر وقت کوچهمان؛ کوچهاي که مدتها بود به جز بعضي همسايهها که ميآمدند تتمه اثاثية باقيماندهشان را از زير آوارها بيرون بکشند و ببرند، آدميزاد به خودش نميديد. تمام کوچهها به هم ريخته بود؛ کابلهاي عمودي برق کوچه، تکهتکه، رو زمين جا خوش کرده بودند و از وسط جوي آب، نيزار خودرويي در آمده، که توي اين سه سال حداقل دو متر بلندي پيدا کرده بود.
رسيديم به خانه و ديدم واويلا، سه تا لنگه در آهني پرت شده تو حياط. گلوله مستقيم لبة پشت بام همسايه خورده بود و موج ترکشهاش، مثل چتر، کُل در و پنجرههاي حياط خانه را در بر گرفته بود. امير شروع کرد به تفحص اينکه خمپاره از کدام طرف شليک شده و من رفتم تو اتاق بزرگه، سراغ اثاثيههاي باقيمانده، قبلاً چيزهاي ضروري را با هزار مکافات بيرون فرستاده بودم. هر چي مانده بود اثاثيههايي بود که به دردِ زندگي يک خانوادة جنگزده، با آن کمبود جا توي خوابگاه، نميخورد. ميز، صندلي، يک مقدار ظرفهاي عجيب و غريب که مادر به بهانه جهيزية آيندة خواهرم خريده بود و اشياي دکوري. با آنکه ترکشها، به هر زحمتي، حتي با کمانه کردن، خودشان را به داخل اتاق رسانده بودند، ولي باز هم ديس چيني بالاي دکور سالم مانده بود. اين ديس چيني يادگار عروسي پدر و مادرم بود. مادرم چند بار گفته بود تو مرخصي بعدي با خودم بيارمش، ولي هر وقت که ميخواستم مرخصي بروم از اينکه يک ديس چيني بيمصرفي را زير بغل بزنم و با کولهپشتي راه بيفتم، چندشم ميشد.
با کمک امير در آهني را با هزار زحمت همين طوري سر جاش گذاشتيم و با تکه کابلهاي توي خيابان، به چهارچوب در نسبتاً محکم بستمش و بعد راه افتاديم و برگشتيم مقر. آنقدر اين قضيه عادي و پيش پا افتاده بود که حتي زحمت گفتنش به بچهها را به خود ندادم. دو روز بعد بود که دلم هواي خانه را کرد و برگشتم به کوچه. بهتم زد؛ سه لنگه در دوباره روي زمين ولو شده بود. اول فکر کردم دوباره يک گلولة ديگر … ولي نه، يک کسي، يا کساني، کابلهايي را که در را با آن محکم بسته بوديم باز کرده بود. رفتم داخل حياط، کف زمين جا پاي يک کفش کتاني کاملاً مشخص بود. بعد چشمم افتاد به در هال که باز بود.
سراسيمه شدم و دويدم تو اتاق بزرگه که ديدم تمام اثاثيه از توي کمد و کشوها بيرون ريخته شدن. سخت رفتم توي فکر. يعني کار چه کسي بود؟ نه، خدا را شکر ديس چيني بزرگ همان جا سرجايش مانده بود. از وضعيت اتاق معلوم بود که کسي يا باهدف دنبال چيزي ميگشته و پيدا نکرده و يا بيهدف، کل وسايل را ريخته به هم. خلاصه چيزي به نظرم نرسيد که برده شده باشد. به هر زحمتي بود، درِ سه لنگه را، که با آن سختي دو نفري جا زده بوديم، دوباره سر جايش گذاشتم و در را دوباره کابلپيچ کردم.
شب، سر پست هر چي از آن دستِ آب، همپستي عراقيام تيربار زد بلکه با رد و بدل کردن تير و آرپيجي با من سرش گرم شود تا خوابش نبرد و يا زودتر پستش تمام شود، ولي من جوابش را ندادم. اصلاً آنقدر تو فکر بودم که صداي تيربار مسخرهاش را نميشنيدم. آخه شوخي نيست وقتي يک دزد به خانة آدم بزند، حتي اگر چيزي نبرد باز انگار يک طوري به حريم خصوصي آدم تجاوز شده. آن هم توي اين موقعيت جنگي که آدم دارد با آن ورِ شطيها ميجنگد، يکدفعه برگردد و ببيند از پشت يه خنجر تا دسته تو کمرش رفته. همش تو فکر و خيال بودم … ممکنه کار چه کسي باشه … تنها ردي که داشتم اثر کفشهاي آن نامرد بود …
صبح که شد در اولين فرصت دوباره برگشتم سراغ خانه. همينطور که بهش نزديک ميشدم ميپاييدم که نکند در دوباره روي زمين افتاده باشد … ولي نه، در ايندفعه سر جاش بود، ولي ايندفعه به اندازة يک آدم لاغر، جا ميان دو لنگة در باز شده بود …
رفتم تو و سراغ ديس چيني، که نالهام بلند شد. کاشکي همان ديروز با خودم به مقر برده بودمش و بعد تو اولين مرخصي … ولي الان ريزريز شده بود. طرف، هر کي بوده از يک غيظي اثاثيههاي شکستني باقيمانده را زير پا خُرد کرده بود … ناراحتي سودي نداشت. رفتم تو حياط … دوباره همان اثر کفشها … داشتم ديوانه ميشدم … قسمتهاي تکهتکة ديس را پهلوي هم چيدم، يعني دوباره يک چينيبندزن ميتوانست آنها را به هم وصل کند؟ نميدانستم چه کار کنم. دوباره برگشتم به اتاق … کي اينها را جمع کرده بود؟ … بعله. درست گوشة تاريک اتاق يک مشت قاشق و چنگال و خرت و پرتهاي کوچک به صورت منظم روي هم چيده شده بودند. يعني دزد به بردن همينها قناعت کرده بود؟! … حتماً، چون نميتوانسته بقيه را ببرد همه را خُرد کرده … يعني دوباره برميگشت؟ … تنفر و ناراحتي تمام وجودم را پُر کرده بود. يک لگد به صندلي راحتي اتاق پرت کردم و نشستم. آخر چرا خانة ما؟ اگر دستم بهش ميرسيد … دقيقاً دو پايي تو تمام اثاثيهها گشته بود … چند سال از شروع جنگ ميگذشت و من حتي به خودم اجازه نميدادم به خانة همسايهها، که کليد بيشترشان را صاحبشان موقع رفتن بِهِم داده بودن، سرکشي کنم چه برسد به … .
موقعي که برگشتم مقر، تو راه با خودم حرف ميزدم. بُغض گلويم را گرفته بود. اگر دستم بهش ميرسيد … ولي در حال حاضر چه کاري جز فحش دادن از دستم بر ميآمد؟! فحش به عراقيها دادم. فحش به تمام دزدهاي عالم و فحش به خودم که اين همه بيمبالات بودم. بعد نشستم لب آب و شروع کردم سنگپراني تو آب و کمکم حس انتقام، کشونکشون مرا برد سر وقت يه فکر … بعله … بايد حتماً انتقام ميگرفتم. ولي چطور؟ من که نميدانستم طرف کيه و نميتونستم ?? ساعت تو خانه منتظرش بشينم تا بياد. هيچ راهي نداشتم. ولي نه، اگه … چرا نه؟ اون خودش اين جنگ را شروع کرده بود … به هر صورتي بود نبايد ميگذاشتم آن اثاثيه را، راحت با خودش ببرد … رفتم و سه تا نارنجک چهلتکه برداشتم. اولين کارم محاسبة دقيق زمان انفجار نارنجک بود. دقيقاً بايد زمان انفجار نارنجک طوري تنظيم ميشد که دزد فرصت نکند از حياط وارد اتاقها بشود؛ هم به دليل اينکه در اين صورت اصلاً دلم نميخواست خون کثيفش، کف اتاقها بريزد و تکهتکههاي بدنش به ديوار اتاق بچسبد، که پاک کردنش بعدها کلي مصيبت داشت، و هم اينکه بايد توي هر اتاق يه تله انفجاري با نارنجک درست ميکردم که به زحمتش نميارزيد. بهترين راه همين بود که نارنجکم به در اصلي خانه سيم تله بشود. وقتي خواستم از امير ساعت بگيرم، گفت: «ميخواي چه کار؟» گفتم: «هيچي. از قاسم مرخصي ساعتي گرفتم، ميخوام برگشتنم سر وقت باشه.» و زدم به چاک. آن ور اسکلة ??، جاي خوبي بود براي محاسبه، نارنجک اولي را ضامن کشيدم و انداختم توي آب يک، دو، سه، چهار، بمب … و آب پاشيد بالا و چند تا ماهي کوچک از اثر موج آمدند روي آب و پس از اتمام موجها همچنان بيحرکت روي آب باقي ماندند. سعي کردم نارنجک دومي را جايي بيندازم که ماهي توش نباشد. من فقط با دزد طرف بودم، همين و بس … ضامن نارنجک را کشيدم و پرت کردم توي يک گودال پُر از آب، که در اثر جزر و مد ايجاد شده بود، و دوباره يک، دو، سه، چهار و بمب … پس دقيقاً چهار ثانيه وقت داشتم.
رفتم سراغ خانه، اين دفعه خودم کابلها را باز کردم، دنبال يه تکه سيم ميگشتم که به جاي سيم تله ازش استفاده کنم. از سيمبند لباسي استفاده کردم و نارنجک را به چهارچوب در محکم بستم. ضامن نارنجک را کشيدم و ضارب دستي را نگه داشتم و سيمبند لباسي را درون جاي ضامن قرار دادم. يک قدمشمار انجام دادم، يک، دو، سه، چهار، دقيقاً فاصلة قدمها از حياط تا در هال. ولي اگر دزد با سرعت بيشتر و يا کمتري حرکت ميکرد … به احتمال نود درصد، دقيقاً درون همين حياط کوچک همزمان با ورود دزد، نارنجک منفجر ميشد و هر چه فاصلة او با نارنجک کمتر ميشد، تعداد ترکشهايي که خون کثيفش را پاک ميکردند، بيشتر ميشد. کار که تمام شد با سرعت از خانه دور شدم. دوباره به نقشهام فکر کردم. همه چيز عالي طراحي شده بود. آن احمق کابلهاي دور در را باز ميکرد … يه سرک ميکشيد … در را فشار ميداد و يا به زمين ميانداخت و وارد حياط ميشد و بعد انفجار. صداي انفجار کوچکي در ميان اين همه انفجارهاي بزرگ که شبانهروز توي اين شهر صورت ميگرفت. هر کسي هر جاي اين شهر خالي از سکنه صداي انفجار را ميشنيد، حتي به خودش زحمت نميداد که رويش را برگرداند. خلاصه يه ترور کامل؛ بدون ماشين پليس، آژير آمبولانس. بدبخت حتي اگر زخمي ميشد و جيغ ميزد کسي نبود که به فريادش برسد و آخر از خونريزي تمام ميکرد. بعدها هم اگر پيدايش ميکردند همه فکر ميکردند که يه خمپارة کوچک همزمان تو حياط خانه خورده و دخل طرف آمده. کسي کوچکترين شکي به خودش راه نميداد. ولي کار از محکمکاري عيب نميکرد. هميشه يک آدم فضولي ممکن است پيداش شود و دقت کند و سيم تله را ببيند و بعد … و بعد شک کند پس بهتره موقع انفجار من اينجا نباشم. همان شب تو مقر به قاسم گفتم: «فردا ميخواهم برم مرخصي.» قاسم خنديد و گفت: «چي شده مرخصيبرو شدي؟ تو که بايد به زور ميفرستاديمت مرخصي.» براي اولين بار به قاسم دروغ گفتم: «مادرم مريضه، ميخوام برم سر بزنم.» ديگه بحث ادامه پيدا نکرد. صبح که امير با موتور خواست مرا برساند به پل
ايستگاه ?، از عمد بهش گفتم از کوچهمان رد شود. ميخواستم خيالم راحت شود که دزد نيامده باشد و نقشة غيبت من خراب شده باشد.
وقتي رد شديم، خيالم راحت شد و بعد از خداحافظي با امير، نشستم پشت يه وانت و رفتم رو به ماهشهر. آنقدر پشهکوره تو جاده زياد بود که شيشة جلوي ماشين يکدست سياه شد و به همين خاطر راننده دو بار ايستاد و شيشه را پاک کرد. تو ماهشهر
با يه زوري بليت اتوبوس گيرم آمد.
ماشين که حرکت کرد از خستگي خوابم برد و به هيچي فکر نکردم. تو راه بازرسي اتوبوس ايستاد و من بيدار شدم. غرور جريحهدارم کمي التيام پيدا کرده بود. دزد کثيف نامرد پست …!
سر و صداي بيرون توجهم را جلب کرد. يکي از مسافرها داشت با مأمور بازرسي بحث ميکرد. بغل دستم يه مرد عرب نشسته بود با حدود پنجاه سال سن که گاه و بيگاه با نفرات صندلي جلويي
خوش و بش ميکرد و تنة سنگينش رو به طرف من تکيه ميداد.
نگاهم به ساعت افتاد … آه ساعت امير، يادم رفته بود ساعتش را پس بدهم. بندة خدا با آنکه خودش مرا رسانده بود، ولي هيچ به ساعتش اشاره نکرد.
نگاهم به عقربة ثانيهشمار ساعت افتاد؛ يک، دو، سه، چهار. امير! يکدفعه دلم براي امير شور زد. کاشکي حداقل قضيه را به امير ميگفتم. ولي براي چي؟ خوب آدميه … يکدفعه از رو رفاقت بخواهد برود و به خانة رفيقش که تو مرخصيه، سر بزند و بعد از محکمکاري به در دست بزند و سيم تله از محل ضامن خارج شود … از فکر کردنش به خودم لرزيدم. ولي نه، حتماً وقتي با موتور رد شود و ببيند در، سر جاش با کابل محکم شده، ديگر نيازي به دست زدن به در پيدا نميکند. نه، نه! فکر بيخوديه … اتوبوس تنگ غروب رسيد به گاراژ. پياده شدم و سلانهسلانه، کولهپشتيام را با خود کشيدم تا خوابگاه. تو راهپله باز مثل هميشه با همسايهها مواجه شدم که اول سلام و احوالپرسي ميکردند، بعد يکييکي به نوعي ميخواستند از من خبر اوضاع جنگ را بگيرند. سؤالهاي تکراري، کي عمليات بعدي شروع ميشود؟ اصلاً کي جنگ تمام ميشود؟ ولي من تو فکرتر از آن بودم که حال جواب دادن به اين سؤالها را داشته باشم.
رفتم داخل اتاق خودمان و روبوسي با گريه هميشگي مادرم و خوشحالي خواهرم، بابامم که مثل هميشه نبود. ميرفت اين شهر و آن شهر سفر، خرج خانه را درميآورد. تمام اين مدت تو فکر بودم که آيا تا حال تلهام کارگر افتاد يا خير … بعد از شام مادرم گفت: «داييت رو ديدي؟»
گفتم: «کجا؟»
گفت: «آبادان؟»
از جا پريدم و گفتم: «آبادان! آبادان چه کار ميکنه؟»
گفت: «ديشب رفت. گفت ميخواد باقي اثاثيهاش را بياره.»
با ناراحتي شديد گفتم: «آخه موقعش بود؟»
مادرم با تعجب گفت: «پس ديگه کي موقعشه؟ اتاق پهلويياش خالي شد، ديد جا داره، رفت که بياره.»
سراسيمه گفتم: «طرف خونة ما که نميخواست بره؟»
جواب داد: «خوب بره مادر، اصلاً من چي ميدونم، اصول دين ميپرسي؟ چته امشب پسر، هنوز نرسيده اوقاتت تلخه.»
درد امير کم بود، درد دايي هم اضافه شد. يعني ميرفت طرف خونة ما؟ فکر نکنم. حالا اگر ميرفت و در را به آن صورت ميديد، حتماً دلش ميسوزد و ميخواهد حق برادري را با آوردن اثاثية باقيماندة خواهرش به جا بياورد و بعد … در را جابهجا کند و يک، دو، سه، چهار و داييام … نه، نه. ولي اگر ميرفت چي؟ هيچکس به دادش نميرسيد. اگر زخمي ميشد آنقدر خونريزي ميکرد که تمام بکند. بعد … مراسم فاتحه و سوگواري … مادرم که خودش را ميزند و من که حتماً از
سر مزار دايي بايد بغلش کنم … و همه که به من تسليت ميگويند قاسم، امير … به من … من قاتل … ولي هيچکس نميفهمه … بايد سريع آثار جنايت را پاک کنم ولي زن داييام؟ … بچههاش؟ … خدا … کاريه که شده … ولي نه اين راز بايد مدفون بماند …!
مادرم بود، گفت: «چته هر چي صدات ميزنم جواب نميدي، چيزي شده؟»
جواب سربالايي بهش دادم و رفتم تو رختخواب خوابيدم. اولش هر کاري کردم خوابم نبرد. بعد به خودم گفتم از کجا معلوم که همان صبح دزد نرفته سراغ در خانه و کلک کار تمام نشده باشه؟ همين را ماية اميدواري گرفتم و خواستم هر فکر ديگري را از سرم بيرون کنم. ناگهان از خواب پريدم. چه کابوسي، چقدر وحشتناک … يه جسد کف حياط خانه افتاده بود. خون به در و ديوار پاشيده شده و صورت جسد کاملاً متلاشي بود. هر چي نگاهش کردم، نفهميدم کي بود. برگشتم طرف نارنجک، ديدم سيم تله نيست ولي … ولي خود نارنجک سر جاش بود و داد زدم: ديديد، خمپاره خورده نه نارنجک …
به خدا خمپاره خورده … مادرم برام آب سرد آورد. موقع خوردن، پچپچش با خواهر توجهم رو جلب کرد. عجيب نگاهم ميکردند، هيچوقت منو اين طوري نديده بودن. باز يه دروغي سر هم کرده و بهشان گفتم و سرم را روي متکا گذاشتم. به شدت عرق کرده بود. ميترسيدم بخوابم …
چقدر وحشتناک. تکهتکههاي جسد تو خيابان افتاده بود و امير داشت گريه ميکرد و ميگفت برادرم، برادرم … ايندفعه بدون
سر و صدا رفتم کنار پنجره. دم اذان بود، بلند شدم نمازم را خواندم.
تو اتوبوس به فکر گرية مادرم افتادم که هر کلکي زدم، باورش نميشد هنوز نيامده دارم ميروم و التماسي که به کمکراننده کرده بودم تا ميان هشتتا آدم قلچماق، رو بوفه يه جا برام باز کند … و بدتر از همه … بدتر از همه مثلث انفجاري که بين دزد، امير و داييام درست کرده بودم … يعني کدامشان بود؟ … تو راه، ماشين پنچر کرد. از اين بدتر ديگر نميشد. آنقدر سر راننده و شاگردش غُر زدم که نزديک بود دعوامان شود … آخر مسير، سر پل ايستگاه ? که رسيديم، سريع از اتوبوس پريدم پايين و شروع کردم به دويدن که يکي از مسافرا داد زد: «پسر کولهپشتيات!» برگشتم و از بالاي باربند صندلي برش داشتم. از بس تو فکر بودم ممکن بود خودم را هم جا بگذارم چه رسد به کولهپشتي! با آنکه بيشتر مسافرها يا سرباز يا بسيجي بودن و يا کساني که آمده بودن خوردهاثاثيه باقيماندهشان را ببرند ولي من تنها کسي بودم که منتظر هيچ وسيلهاي نماند و به دو از پل ايستگاه ? گذشتم.
عرق از سر و رويم پايين ميرفت، دلم ميخواست کولهپشتي رو يه جا پرتاب کنم و از شرش راحت بشم. همش فکر ميکردم که اين چه کاري بود من کردم؟ حالا گيرم که امير و داييام هم گير تله انفجاري نيفتند. شايد يک کس ديگري، شايد خود دزد بدبخت … که اولين بارش بوده، شايد بعدها توبه ميکرد. ولي من، من احمق باعث ميشدم که ديگر، تو بدترين شرايط، عمرش به آخر برسد و منم براي تمام عمر قاتل محسوب شوم و حتي اگر راز را بتوانم تا
به آخر پوشيده نگه دارم، ولي هميشه عذاب وجدان برام باقي ميماند. اصلاً چه جوري ميتوانم ديگر توي آن خانه زندگي کنم؟
خدايا خودت کمک کن … خدايا اصلاً اگر دزد تا حالا نيامده باشد، نارنجک رو برميدارم، تا دزد هر چي دلش خواست ببرد …!
سر کوچة خودمان که رسيدم از دور نگاهم افتاد به سه لنگه در که جلوي خانه ولو شده بود … زانوهايم سُست شد … طاقت جلو رفتن نداشتم، تمام ائمه را به ياد آوردم … يعني کي بود؛ داييام … امير … دزد … يأس کامل از اين همه زحمت، قطرههاي اشک تو چشمهام حلقه زد. به خودم گفتم همه چي تمام شد … ديگه بايد واقعيت را قبول ميکردم. يک ندانمکاري، اگر حتي با قاسم مشورت کرده بودم … رفتم جلو، سرم را آرامآرام به داخل حياط کشاندم … هيچ جسدي در کار نبود … تعجب کردم … شايد تو اتاقها افتاده بود، ولي نه … از خردهريزية گوشة اتاقها هم خبري نبود … برگشتم به حياط … حس کنجکاويام به شدت تحريک شده بود … يعني کجاي کار نقص داشت؟ … نگاهم افتاد به نارنجک که دوباره ضامن شده بود … يعني چه؟! يکدفعه يادم آمد که ضامن نارنجک را پس از تلهگذاري، تو حياط رها کرده بودم. اصلاً باورم نميشد …!
سرخورده و شکستخورده تو حياط نشستم. تا همين يک دقيقه پيش التماس خدا ميکردم که نارنجک منفجر نشده بود، ولي الان که دزد با زرنگي تمام به جاي در از ديوار پريده بود پايين و نارنجک را ديده و ضامن کرده بود، نميدانستم احساسم چي بايد باشد، خوشحالي، ناراحتي، رو دست خوردن … بله رو دست خورده بودم … ولي واقعاً خوشحال بودم از اين رو دست خوردن … نه ناراحتم … مگه شوخيه؟ … آخر کجاي کار نقص داشت؟ … دزد کثيف … نامرد پست …


