اطفای حریق به سبک طنزنویس

اطفای حریق به سبک طنزنویس

اطفای حریق به سبک طنزنویس

نویسنده: رحیمه جمال

ساعت سه نیمه‌شب، سرمربی تیم نروژ دارد در شبکه سه، به زبان مادری‌اش یک چیزهایی می‌گوید که چشمم می‌افتد به تیتر درشت خبر حوادث: «مردی که نمی‌خواست زنش در فضای مجازی بگردد قربانی اسیدپاشی همسرش شد و یک چشمش را از دست داد.»

من توقع داشتم بنویسند: «مردی داشت دور زنش می‌چرخید سرگیجه گرفت و افتاد تو کاسه آب دوغ خیار» ولی الان شوکه شدم.

چطور آستانه تحمل و صبرمان به زیر خط فقر رسیده؟ برخلاف دیگر مشکلات که بالفور به گردن مسئولین می‌انداختم، این‌ بار کنف شده‌ام. چون موضوع کاملا خصوصی و خانوادگی بوده.

فقط از مهندسی ترمودینامیک گله دارم که در همه کتاب‌هایشان از تبدیل انرژی حرف زدند ولی در مورد این‌که چطور انرژی سودایی، یکهو آدم را تبدیل به اژدها یا خو‌ن‌آشام می‌کند چیزی نگفتند. کاش به جای موتور ماشین‌ها کمی از موتور خشم زن‌ها و مردها حرف می‌زد.

اطفای حریق به سبک طنزنویس

به جان خودم به قدری از این وضعیت ناراحتم که تصمیم می‌گیرم خودم پادرمیانی کنم.

پس زن خشمگین را برمی‌گردانم به قبل از جنگ جهانی خانوادگی.

شوهر به او می‌گوید: «دیگه نباید مثل چرخ فلک در فضای مجازی بگردی!»

دروغ نباشد، من هم جای زن بودم قاطی می‌کردم. وقتی آدم سرگرمی دیگری ندارد، دور چه بگردد؟

پس بلافاصله با یک سطل آب خنک وارد می‌شوم و می‌ریزم روی سرش، دمایش به زیر صفر برسد. بعد دستش را می‌گیرم می‌برمش پارک، روی نیمکت می‌نشانمش. حالا وادارش می‌کنم یک نفس عمیق اقیانوسی بکشد. سپس می‌گویم: «عاقل باش! مگه با این تهدیدهای شوهرت بازی‌های جام‌جهانی به هم خورده، یا تمدن‌ها نابود شدن؟ اشتهاتم که سر جاشه؛ جهاز هاضمه‌ات هم  از روز اول سالم‌تره.»

بعد اجازه می‌دهم کمی خودش را خالی کند. (البته بدون اسید)

حین صحبت چندتا موش فضول خودشان را می‌اندازند وسط. موش اولی می‌گوید: «برو یه لیست بلندبالای خرید بنویس بده دستش تا از پا دربیاد!» به عقیده من، دیدگاه موش با این‌که بی‌رحمانه است نسبت به اسیدپاشی شرف دارد.

زن بیچاره با چشمان پرخون و درآمده می‌گوید: «من می‌خوام اسید معده روش بپاشم که ترش کنه.»

اولین بار است چنین چیزی می‌شنوم. مگر امکان دارد؟ خودم زور می‌زنم، فقط تفم می‌ریزد بیرون. مگر این‌که ناشتا آب نارنج بخورم. ناگزیر زن را از رفلاکس احتمالی و سرفه‌های مزمن همسرش می‌ترسانم.

هر چند، از نگاه من این رفتار هم ظالمانه است. یک‌دفعه موش دومی دخالت می‌کند.

– چرا باهاش مذاکره نمی‌کنی؟ فوقش اگه تحملش رو نداشتی برمی‌گردی خونه مادرت. به نظرم این کار از افتادن تو سیاه‌چال و عذاب کشیدن خیلی بهتره.

چه موش دانایی! معلوم است کتاب حقوق جزا را کامل خوانده. در نهایت، طبق توصیه‌ دلسوزانه شاعر که گفته: «ما برای وصل کردن آمدیم، نی برای فصل کردن» زن را به حال خودش وا می‌گذارم تا در سکوت به درخت مقابلش خیره بماند. بعد یواشکی بهش می‌گویم: «حالا زنگ بزنم به آتش‌نشانی؟!»

زن ناگهان می‌خندد.

آخیش؛ اطفای حریق انجام شد. حالا خیالم راحت است که حداقل این خبر هولناک را در ستون حوادث نمی‌بینم.

پایان

بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید