نگاهي به کتاب «لبخند غير مجاز»

 
چرا نام کتاب «لبخند غير مجاز» است؟ آيا در اين کتاب نوشته هايي هست که نمي توان جاي ديگري آنها را پيدا کرد؟ واقعا مجاز نيست و کسي آنها را زير سبيلي رد کرده است؟  پاسخ به اين سوال بستگي به اين دارد که به دنبال چه نوع نوشته اي مي گرديد؟ وقتي موضوع کتاب نوشته هاي طنز باشد و عنوان آن هم غير مجاز داشته باشد آن وقت ممکن است فکر کنيد از آن دست نوشته ها است که بايد برويم گوشه اي، يواشکي بخوانيم و قاه قاه بخنديم و احتمالا چيزهايي در اين کتاب است که نمي شود با صداي بلند خواند. اما اينطور نيست.

اين کتاب شامل نوشته هايي است که نمونه ي مشابه آن زياد نيست اما نه به آن صورتي که ممکن است به ذهن عده ي معدودي از کتابخوان نماها برسد که آنها نيز به چشم بر هم زدني دود مي شوند مي روند آسمان. در اين کتاب خبري از اخبار، و مسائل داغ سياسي و اجتماعي نيست. اما به صورت غير مستقيم به همه ي آن خبر ها و مسائل داغ هم مربوط  مي شود. چطور است که نوشته اي به چيزي هم مربوط باشد هم نباشد؟ اسماعيل اميني در اين کتاب به سراغ انسان مي رود. او به عنوان يک طنز پرداز اصيل نگران سرنوشت انسان است. براي همين؛ عادت ها، رفتارها و آنچه به انسان مربوط است را هدف قرار مي دهد. ساده لوحي، فريب، حرص و طمع، تشريفات اداري، دروغ و پنهان کاري، فراموشي، فقر، ناسپاسي، رياکاري و سوء استفاده از موقعيت و امکانات، عمده ي موضوعاتي است که اميني به سراغ آنها رفته است.

«لبخند غير مجاز» مجموعه ي ۳۶ داستان، داستانک پيوسته و حکايت طنز است که در ۱۲۶ صفحه،  به قلم اسماعيل اميني که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است. اميني برخي  از نوشته ها را قبلا در مطبوعات منتشر کرده است و مابقي نوشته ها هم براي اولين بار است که  منتشر مي شوند. به خاطر نوع نگاه و موضوعاتي که اسماعيل اميني به سراغ آنها رفته  با وجود آن که بخشي از نوشته ها براي مطبوعات نوشته شده اما در مجموع تاريخ مصرف ندارد و حالا حالا ها منقضي نخواهد شد.

«باغ پادشاه » و « قصاب و چوپان» دو داستانک مستقل اين مجموعه هستند. کتاب چند داستانک پيوسته نيز دارد که در هر کدام موضوعي محور مشترک آنها مي شود.

 «… يک نفر رفت به يک بانک بزرگ و گفت: «من يک وام بزرگ مي خواهم.» 

رئيس بزرگ گفت: «وام بزرگ، طرح هاي بزرگ، مدارک بزرگ و ضامن هاي بزرگ مي خواهد، داري؟ »

آن يک نفر گفت: «ندرام، فقط يک تلفن همراه کوچک دارم. بفرماييد!»

و گوشي را داد به رئيس بزرگ. گوشي زنگ زد، رئيس بزرگ با تلفن حرف زد، مکالمه تمام شد، وام آماده شد. آن يک نفر وام را گرفت و لبخند زد و رفت. رئيس بزرگ هم لبخند زد و کيفش را برداشت و رفت و ديگر به بانک بر نگشت. آن يک نفر هم ديگر به بانک بر نگشت.  … »

( از داستان «يک نفر تلفن همراه داشت»)

بعضي از داستانها و حکايت ها نقيضه اي بر حکايت ها، افسانه ها و مثل هاي نام آشنا هستند که «مرغابي ها و لاک پشت»، «تصميم کبري»، «حسنک کجايي» ، «قالب پنير» و … از اين دسته اند. معمولا در داستان هاي حيوانات، نقش انسان به آن زبان بسته ها داده مي شود تا ضمن بيشتر شدن جذابيت روايت ، نسبت دادن برخي ويژگي ها و انجام بعضي کارها توسط حيوانات وضعيتي را به وجود بياورد و مخاطب انساني به خودش نگيرد و ضمن اينکه فکر مي کند؛ اين مسائل که ربطي به وي – که انسان است –  ندارد از آن ها درس بگيرد.

يکي از تکنيکهايي که اميني براي ساختن طنز هايش استفاده مي کند اين است که در قصه اش همه چيز آن گونه که بايد باشد سر جايش قرار دارد يعني کارمند ، رئيس ، اداره و خلاصه تمام اجزاي داستان دارند عمل به تکليف مي کنند. کسي رشوه نمي گيرد، هيچکس در انجام وظايفش کوتاهي نمي کند، همه چيز با عقل و منطق و عدالت سازگار است و همين ماجرا در مقايسه با واقعيت، فضايي مضحک را به وجود مي آورد. چرا که در واقعيت بيروني بايد اين گونه باشد که اميني مي گويد و البته عقل هم همين را مي گويد اما اين گونه نيست. حالا چرا عده ي انگشت شماري آدم نما به حرف هاي اسماعيل اميني و عقل گوش نمي دهند خدا مي داند و مسوول شمارش دودها.

در اين مجموعه قوت همه داستان ها به يک اندازه نيست. براي نمونه  نوشته ي «همين که شلوارت پاره نيست» به روايت خاطره اي از درز شلوار مي پردازد که در مقابل مشکلات و رنج هايي که  انسان امروز با آن روبرو است قرار مي گيرد. اين نوشته مي توانست کوتاه تر و در عين حال با تغييرات اندکي بهتر شود. تغيير عنوان نوشته به اين خاطر که کلا ماجرا را از همان ابتدا لو مي دهد ضروري به نظر مي رسد و در عين حال با تغييرات کوچکي مي توان به جذابيت روايت داستان افزود.

 يا در داستان «گوساله ي معمولي» تعليق در داستان مي تواند تا کلمات پاياني نيز ادامه داشته باشد. و تاثير بيشتري روي مخاطب بگذارد.

در پاراگراف پاياني اين داستان مي خوانيم:

«اما گاو جوان هرگز نتوانست از اين همه شهرت و محبوبيت خود با خبر شود. در کارخانه ي سوسيس و کالباس، جايي براي نگهداري گاوها نبود و آن ها عصر همان روزِ تهيه ي عکس و فيلم، با همان کاميوني که از روستا آمده بودند به کشتارگاه رفتند.»

که مثلا مي توانست اين گونه باشد :

«حالا گاو جوان حسابي مشهور شده بود. اما در آنجا جايي براي نگهداري گاو ها نبود و آن ها عصر همان روزِ تهيه ي عکس و فيلم، با همان کاميوني که از روستا آمده بودند به کشتارگاه کارخانه سوسيس و کالباس رفتند.»

و البته اين نکات چيزي از ارزش اين داستان ها کم نمي کند.

«جيک جيک مستون» و «روباه و خروس » را مي توان از بهترين داستان هاي اين مجموعه بر شمرد. من از خواندن اين دو داستان و دقيق شدن در آنها هيجان زده شدم. 

« … 

– البته اين نظر لطف شماست. اما بايد عرض کنم که ما جوان ها به شيوه ي نسل جديد مي خوانيم که شايد مورد پسند نسل گذشته نباشد. به هر حال اوضاع زمانه فرق کرده. …

مطابق معمول سگ هاي دهکده متوجه شدند و دسته جمعي به تعقيب روباه پرداختند. صداي پارس سگ ها و هياهوي خروس درست شبيه ترانه هايي بود که به قول خروس به شيوه ي نسل جديد اجرا مي شوند.

خروس با خودش فکر کرد: «اگر اين روباه دهان باز کند،  من خلاص مي شوم.» مي خواست به روباه بگويد که به سگ ها بگو که من اين خروس را از دهکده ي شما نگرفته ام. اما بعد يادش آمد که دنيا در اثر گسترش ارتباطات شده است يک «دهکده جهاني» و دهکده ي ديگري وجود ندارد. خروس به اطراف نگاهي انداخت؛ به کوهستان رسيده بودند و صداي پارس سگ ها هم قطع شده بود. … »

(از داستان«روباه و خروس»)

آخر داستان «روباه و خروس» اتفاقاتي مي افتد که فکرش را نمي توانيد بکنيد. براي همين آخر آن را ننوشتم که مزه اش از بين نرود.

 
در ميان انبوه کتاب هايي که اين روزها منتشر مي شوند و نمي شوند؛ تعداد کتاب هايي که واقعا به يک دردي بخورد کم است. اين کتاب از همان دسته کتاب هاي به درد بخور است. من که از خواندن اين کتاب زيبا لذت بردم و خواندن آن را به شما نيز توصيه مي کنم.

لینک کوتاه مطلب : http://dtnz.ir/?p=312312
نظر بدون فحش شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.