سال ميگردد که شايد چون مني پيدا کند
شاعر طنّاز و با فوت و فني پيدا کند
ميرسد با نام من هرساله اين عيد سعيد
تا سعادت را ز نام چون مني پيدا کند
بلبل طنز است مفتون بهار طبع من
تا درون دفتر من گلشني پيدا کند
(باز کردم بهر خود بهبه عجب نوشابهاي
کاش طبعم فرصت نوشيدني پيدا کند)
دختر ترشيده همسايه ميخواهد هنوز
خواستگار خوشگل و جنتلمني پيدا کند
يار «مادر»مرده ميخواهد مبادا بعد عقد
در ميان خانه خود دشمني پيدا کند
تا نگردد زخم و زيلي همسرش از لنگه کفش
دوست دارد شوهر رويينتني پيدا کند
در اداره يا که دانشگاه اگر کيسي نيافت
موردش را توي کوي و برزني پيدا کند
بنده هم در عالم همسايگي در خدمتم
گر بخواهد جفت لات و لمپني پيدا کند
بسکه اين مادرزنم ماه است خواهم از خدا
بهر من امسال هم مادرزني پيدا کند
مرد آن باشد که مانند طبيعت هر بهار
اولِ هر سال نو پيراهني پيدا کند
دست من خواهد ز دامانش بگيرد اي دريغ
نيستم خوشبين که آنجا دامني پيدا کند!
(حرف را آنجا نبايد برد، ميترسم يهو
شعر بنده حالت مستهجني پيدا کند)
ريزش مو دارد اين دلبر، ولي خواهد دلم
در کوير کله او خرمني پيدا کند
از «بادي بيلدينگ» هم خيري نديدم، اي خدا
کاشکي اين بندهات هم گردني پيدا کند
نه، نشد، من نيستم، آيا روا باشد که يار
عاشق بي دست و پا و چلمني پيدا کند؟
کار هر «من» نيست خرمن کوفتن، بايد که عشق
از براي عاشقي «سوپر مني» پيدا کند
اين زمان بهر وصال يار بايد ابتدا
عاشقِ بيخانه وام مسکني پيدا کند
شاخه گل را که حکماً اِند قرتيبازي است
ول کند، پس شاخه تيرآهني پيدا کند
شکر لله اجتماع ما به امنيت رسيد
داش اراذل ميرود تا مأمني پيدا کند
کي دگر از نغمههاي سيدي غيرمجاز
مجلس ما حال بشکنبشکني پيدا کند؟
جمله ساغرها ز چايي پر شده است و توي شهر
مرد خواهم باده مردافکني پيدا کند
ريختم ابيات نامربوط را در کاسهاي
طبع شعرم ميرود تا همزني پيدا کند
هرکه در اشعار من گردد پي حرف حساب
کاهدان گردي کند تا سوزني پيدا کند!!
با نگاهي به:
صبح نوروز از رخت کسب سعادت ميکند
سال ميگردد که شايد چون تويي پيدا کند
(دانش مشهدي)


