کم فروشی؛ از خیار حاج رحیم تا گاو وظیفه شناس
نویسنده: علی بهاری
در محله ما میوهفروشی بود به نام حاج رحیم. باصفا و بخشنده. البته این بخشندگی حد و مرزی داشت؛ مثلا اگر کسی جسارت میکرد و یک خیار اضافه برمیداشت، آنچنان نفرینش میکرد که به اذن خدا خیار موقع گاز زدن به بادمجان تبدیل میشد.
حاج رحیم تابلویی روی دیوار مغازه خود نصب کرده و روی آن درشت نوشته بود: «وای بر کمفروشان!». یک ترازوی قدیمی و آهنی زنگزده هم داشت که دو تا کفه داشت شبیه ماهیتابه تخممرغپز.
یک کفه میوه را میگذاشت و در کفه دیگر سنگ. اگر میدید که سنگ پایین است، آنچنان با مشت بر میوه میکوبید که سنگ به زبان میآمد و میگفت: «حاجی، بیخیال! به خدا من چاق نیستم. توپُرم».
میوه هم ناچار میشد طوری پایین برود که شاخص فقر، پس از آزادسازی قیمتها، با این روش، هشتصد گرم گوجه را یک کیلو و نیم حساب میکرد و به پاچه شلوار مشتری جا میتپاند.
کم فروشی؛ از خیار حاج رحیم تا گاو وظیفه شناس
البته که کم فروشی و کلاهبرداری فقط مال میوهفروشیها نیست. یکی میرود خواستگاری و با هزاران دوز و کلک و شرط و شروط روی مهریه و نفقه و حق طلاق و فمینیسم و راشیتیسم، طرف را میگیرد.
اما وقتی زیر یک سقف میروند، تازه میفهمد: «ای دلِ غافل، تو تله افتادیم! با آرایش، شبیه هدهدِ سلیمان بود، بیآرایش، جوجهاردکِ زشت هم پیشش حورالعینه سوپره.» غش در معامله شنیدید؟ این، سکته مغزیشان است.
یک جور کم فروشی دیگر هم در سلمانیها اتفاق میافتد. طرف عکس بهرام رادان را چسبانده به شیشه مغازه، در حالی که دستش تو موهایش است و به دوربین نگاه میکند. میروی تو و نیمساعت بعد که بیرون میآیی، شدهای الهیِ قمشهای، آن هم پُشت به دوربین.
کمفروشیِ لبنیاتی که دیگر خودش داستان مفصلی است. ما خودمان در محلمان یک لبنیاتی داشتیم که در حیاط خانهاش فقط و فقط یک راس گاو داشت.
به برکت همان یک گاو، تمام لبنیات منطقه را تأمین میکرد، آن هم با صادرات! کرهاش طعم روغن اویلا میداد، به ماستهایش آنقدر آب میبست که سریالِ «ستایش» در برابرش، ماست چکیده بود. دوغهایش هم که عملاً آب معدنی بودند.
شنیدهاید در مرغداریها شب و روز مصنوعی درست میکنند؟ این بنده خدا برای گاوش هم همان کار را میکرد. زبانبسته را آنقدر گول میزد که خود گاو هم صدایش درمیآمد و میگفت: «داداش، من گاوم! خر که نیستم. الان اذان ظهر را گفتند، چطوری شب شد؟
از این گذشته، حتی اگر ماهگرفتگی مصنوعی هم درست کنی، وقتی نیست، از کجام برات شیر بریزم؟» و در کمال ناباوری، باز هم ازش شیر میدوشید. شیر گاو نگونبخت را تو شیشه کرده بود.
آخرش هم در اثر استفاده بیرویه از اندام شیردهاش، از دنیا رفت. امیدوارم هرچه گوشت آن مرحومه است، بقای تخم و شیر بقیه مرغها و گاوهای سرزمینم باشد.
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



