کمدی های تراژدی شکسپیر یا شکسپیر از اینور
نویسنده: علیرضا عبدی
هملت: فیلسوفِ بیعمل
صحنه شروع: روح پدر که جای ملافهای سفیدرنگ زره به تن دارد، به هملت میگوید: «مرا پخپخ کردند! انتقامم را بگیر!» هملت به جای شمشیر کشیدن و پرچم کردنِ لباسهای زیر و روی دشمنان، میگوید: «باید اول به طور سیستماتیک شوک وجودی ببینم و درباره معنی مرگ چند تکگویی طولانی کنم تا قدرت دیالوگگوییام را به رخ بکشم.»
تظاهر به دیوانگی: هملت طوری به دیوانگی تظاهر میکند که انگار در کلاس «روانگردانی پیشرفته» با ترامپ همکلاسی بوده. او با اوفلیا (معشوقهاش) چنان رفتار عجیبی میکند که دخترک بیچاره فکر میکند «یا او دیوانه است، یا من لیاقت ندارم… شاید هم هر دو».
نمایش در نمایش: به جای اینکه مستقیماً عمو را بکشد، یک تئاتر ترتیب میدهد تا ببیند عمو مضطرب میشود یا نه. عمو واکنش نشان میدهد و هملت میگوید: «آها! پس مقصر است! حالا میتوانم… نکشم و دوباره فکر کنم.»
پایان فاجعه: در صحنه نهایی، همه میمیرند: شمشیر زهرآگین، شراب زهرآلود، زخمهای متعدد. انگار هملت میخواست بگوید: «اگر همه را بکشم، دیگر کسی نیست که سؤال کند چرا اینقدر دیر کردم! دیر و زود دارد، ولی پخپخ میشوید!»
کمدی های تراژدی شکسپیر
مکبث: سقوط سریع یک آدمِ زودباور
ملاقات با جادوگران: سه جادوگر با ظاهری ترسناک و پیشگوییهای مبهم بر مکبث وارد میشوند و میگویند: «تو شاه میشوی!» مکبث که تا دیروز سرداری عاقل بود، ناگهان شاه شدن را در خونش میبیند و سریعتر از آب خوردن، نقشه قتل میکشد.
بانوی مکبث: همسری که وقتی میگوید «مرد باش!»، منظور واقعیاش این است: «نیمکیلو باش، ولی قاتل باش!» او آنقدر جاهطلب است که حتی اگر مکبث میگفت «ولی درعوض وجدان دارم…»، جواب میداد: «وجدان را بگذار از کوه تا آب بخوری.»
لکه خون خیالی: بعد از قتل، مکبث مدام دستش را میشوید و فریاد میزند: «اینجا هنوز بوی خون میآید!» انگار جادوگران به جای تاج، به او طلسم وسواس فکری هدیه دادهاند.
پایان: وقتی جنگل به سمت قلعه حرکت میکند (سربازان با شاخه استتار کردهاند)، مکبث تازه میفهمد شاید نباید به پیشگوییِ موجوداتی که در مه ناپدید میشوند، اعتماد میکرد.
اتللو: تراژدی یک گوشی
یاگو (دستیار شیطانصفت): کارمند ماهری که فقط با پچپچ و اشاره و یک دستمال گمشده، زندگی چند نفر را نابود میکند.
اتللو: قهرمان جنگی که میتواند ارتش دشمن را شکست دهد، اما نمیتواند یک سؤال ساده از همسرش بپرسد: «عزیزم، این دستمال مال کیه؟» ترجیح میدهد به جای گفتوگو، فوراً به کشتوکشتار جمعی روی آورد.
نماد دستمال: احتمالاً گرانترین دستمال تاریخ ادبیات؛ هم نماد عشق است، هم نماد خیانت، و هم دلیل مرگ چند نفر.
پایان: اتللو همسرش را خفه میکند و بعد هم که میبیند ناهار ندارد، خودکشی میکند.
شاه لیر: مسابقه عشقورزی و شکست
آزمون احمقانه: لیر میگوید: «دخترانم، هر کدام بیشتر مرا دوست دارید، سهم بیشتری از پادشاهی میبرد.» قرعهکشی است مگر؟!
کردیلیا (دختر راستگو) میگوید: «تو را به اندازهٔ وظیفهام دوست دارم.» لیر عصبانی میشود: «چی؟ فقط وظیفه؟ برو گم شو!» و کل ملک را به دو خواهر چاپلوس میدهد که بلافاصله پس از گرفتن ملک، پدر را مثل سگ بیرون میاندازند.
لیر در طوفان: در اوج پیری، فقر و کممغزی، در طوفان فریاد میزند: «ای طبیعت خشمگین!» انگار تازه فهمیده که دخترانش قول دروغ دادهاند.
پایان تلخ: وقتی کردیلیا را اعدام میکنند، لیر میمیرد.
درس اصلی: «اگر پادشاه بازنشسته هستی، حداقل یک وکیل خانوادگی داشته باش و قبلش هم با عقل تصمیم بگیر نه با قلب دوم یعنی پا.»
رومئو و ژولیت: عاشقان عجولِ بدشانس
عشق در یک نگاه: در مهمانی، رومئو که دقایقی قبل برای «روزالین» اشک میریخت، ناگهان ژولیت را میبیند و میگوید: «روزالین کیه؟» این بهتره خب.
ازدواج مخفی: ظرف ۲۴ ساعت پنهانی ازدواج میکنند، با این که خانوادههایشان سالهاست باهم دشمنی دارند. انگار فکر میکنند با یک ازدواج مخفی، دشمنی نسلها حل میشود.
نامهٔ نگارششده توسط راهب: راهب لارنس که نقش «پیک نامهرسان قرون وسطایی» را بازی میکند، نامهای خیالی مینویسد اما آن را به یک پیک میسپارد که… از شانس بد آن پیک طاعون میگیرد و قرنطینه میشود. نتیجه: بزرگترین تراژدی تاریخ به خاطر یک مشکل ساده، گره میخورد.
صحنهٔ خودکشی: رومئو میآید، ژولیت را که خوابِ شبیه به مرگ دارد، میبیند، فوراً خودش را میکشد. ۲ دقیقه بعد ژولیت بیدار میشود و او را میبیند و خودش را میکشد. اگر کمی صبر میکردند، احتمالاً با هم فرار میکردند و یک کمدی عاشقانه میساختند.
تهِ ته: این خودکشیها، دو خاندان را آشتی میدهد تا باعث بهفنا رفتن هر دو خاندان نشود.
جمعبندی شکسپیری: اگر شخصیتهای شکسپیر برای تراپیست حلالخوری که سرِ پدرمادر نان خورده، هزینه میکردند، تراژدیهایش به کمدی تبدیل میشد!
پایان
بخش «طنزپردازان» دفتر طنز را دنبال کنید



