مسیر دشوار موفقیت
نویسنده: پوریا نوری
این روزها یاد گرفتهام که برای چیزی خیلی تلاش نکنم. اصولا زحمت کشیدن و عرق جبین ریختن برای چیزی کلاس ندارد. از مُد افتاده.
جدیدا باید سوراخدعا را پیداکنی تا کارت راه بیوفتد و خَرَت در سلامت و آرامش کامل از پل عبور کند. خدایی نکرده، زبانم لال، اگر درصدی هم حرفهای بلد نبودی و هنریهم پَرِشالت نداشتی، نکند ناراحت شوی و قصد عزلتنشینی به سرت بزندها!
سوراخ را پیداکنی حل است. پدرپولدار یکی از آنهاست، پدرت که پولدار باشد یکشبه ره صدساله را طی کردی. هرجا هم به گیروگوری خوردی یک تماس با دَدی کار را جمع میکند.
مثلا، اگر زمانی با دوازده سال سن، پشت ماشین بنزی نشستی که دَدی به مناسبت اولین و آخرین نمره بیست که در کارنامهات هست برایت خریده و خیلی اتفاقی تو هم پایت به پدال ترمز نرسیده و ماشین را تا وسط درون قسمت بایگانی اداره برق منطقه جا میکنی.
با حفظ خونسردی، آخرین مدل آیفونی که مامی برای همان یکدانه بیست برای خریده را بر میداری و بابا که اکنون وسط پروژه ساخت خانههای سیوپنج متری برای خلقالله است را میگیری.
چند دقیقه بعد هم، طوری که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده، سوار ماشین جدیدت که بابایی، برایت به آدرس محل تصادف فرستاده میشوی و در حالی که رئیس اداره برق منطقه تا کمر درون ماشینت خم شده و دارد بابت قرار گرفتن اداره برق در محلی اشتباه از تو عذرخواهی میکند، به راهت ادامه میدهی.
بعد هم با خیال راحت، میروی و در خانهای که مادربزرگت به مناسبت همان یکدانه بیست، برایت در ولنجک خریده مینشینی و با کنسول بازی، که عموجان به مناسبت همان یکدانه بیست برایت خریده بازی میکنی.
اواخر شب هم که به کَرهخوری افتادی، با گوشیت کلی غذا و خرتوپرت سفارش میدهی تا پیک برایت بیاورد.
اگر هم از شانست، پدرت پولدار نیست و مثل ما با حقوق کارمندی، اول ماه را نهایتا، تا روز هفتم مدریت میکند و بعد از آن هم به صورت خودکار به حالت سِیومُد میرود، جای نگرانی نیست.
مبادا لحظه ناامید شوی، که نمیشود و نمیتوانم و موفقیت از من دور است! «موفقیتهای بزرگ از همین قدمهای کوچکی که امروز بر میداری آغاز میشود؛ معلم تفکر و پژوهش».
حالا؛ با مرور جملات انگیزشی درباره موفقیت از معلم تفکر وپژوهش و انژی وصف ناپذیری که نوشابه انرژیزا برایت ایجاد کرده، با موبایلت که عکس سیب گاز زده را با چسب برق رویش چسباندی از جایت برمیخیزی.
سوئیچ را برمیداری و با یک تکاستارت؛ شاید هم با یک دواستارت؛ خلاصه با چندبار هندل زدن، سیجی 125خستهات را روشن میکنی و میروی به آدرسی که روی نقشه است. تا سفارشهایی را که آرشام جان، دوازدهساله از ولنجک به سوپری داده را تحویل بگیری و به دستش برسانی.
از این ماجرا نتیجه میگیریم، که اداره برق را نباید در جای اشتباهی بنا کرد.
پایان
برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید



