شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ سیاوش در ترکستان
نویسنده: محمدحسن صادقی
در این یادداشتها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخطبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصلهای استثنایی! پیش میرویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقتفرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.
یادآوری
«از میان همه نوشتههای نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان بهدر برده و به دست ما رسیدهاند، هیچ نوشتهای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینشها و آیینهای باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)
«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحالکردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)
داستان سیاوخْش
گفتار اندر پیوندکردن سیاوخش با افراسیاب
شکایت طعنهآمیز سیاوش از نامرادی فلک (روزگار) و رفتار جهان و جهاندار، ضمن پیشگویی کشتهشدن مظلومانهاش در گفتوگو با پیران ویسه (ص ۳۱۱-۳۰۸):
چُنین داد پاسخ که چرخ بلند
دلم کرد پُردرد و جانم نژند (نژند: آزرده)
که هر چند گِرد آورم خواسته (خواسته: مال، ثروت)
همان گنج و هم کاخ آراسته (همان: همچنین)
به فرجام یکسر به دشمن رسد (یکسر: همه)
بدی بد بود مرگ، بر تن رسد
…
چو خرّم شود جای آراسته
پدید آید از هر سُوی خواسته،
نباید مرا شاد بودن بسی
نشیند بر آن جای دیگر کسی
نه من شاد مانم نه فرزند من
نه پُرمایهگُردی ز پیوند من (گُرد: پهلوان؛ پیوند: خویشاوندان، تبار)
نباشد مرا زندگانی دراز
ز کاخ و ز اِیوان شوم بینیاز
شود تخت من گاه افراسیاب (گاه: تخت، مسند)
کند بی گنه مرگ بر من شتاب
چُنینست رای سپهر بلند (رای: مرام، آیین)
گهی شاد دارد گهی مستمند (مستمند: غمگین)
…
من آگاهی از فرّ یزدان دهم (فرّ یزدان: قدرت الهی)
هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم تو را بودنیها درست (بودنیها: حوادث و وقایع، مقدّرات)
از اِیوان و کاخ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی جهان
که این بر سیاوُش چرا شد نهان
…
فراوان بدین نگذرد روزگار (فراوان: مدت زیادی)
که بی کامِ بیداردلشهریار (کام: مراد، خواسته؛ بیداردل: آگاه و دانا)
شوم زار کشته اَبر بیگناه
کسی دیگر آراید این تاج و گاه (گاه: تخت)
تو پیمان همی داری و رای راست
ولیکن فلک را جزینست خواست
ز گفتار بدخوی و از بختِ بد
چُنین بیگنه بر تنم بد رسد
…
از ایران و توران برآید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش
جهاندار بر چرخ چونین نبشت (نبشت: نوشت، مقرر کرد)
به فرمان او بر دهد هر چه کشت (بر: بار، محصول)
بیا تا به شادی دهیم و خَوریم (دهیم: بپردازیم، ببخشیم)
چو گاه گذشتن بود بگذریم (گذشتن: مردن)
چه بندی دل اندر سرای سپنج؟! (سپنج: ناپایدار، موقت)
چه یازی به رنج و چه نازی به گنج؟! (یازی: اراده کنی، بگرایی)
کز آن رنج دیگر کسی برخورد
جهاندار دشمن چرا پرورد؟!
اغراق پیرانِ ویسه در توصیف شهر سیاوُشگِرد برای همسرش گلشهر و افراسیاب (ص ۳۱۸-۳۱۷):
به گلشهر گفت: آنکه خرّمبهشت
ندید و نداند که رضوان چه کشت، (رضوان: فرشتۀ نگهبان بهشت)
چو خورشید بر کاخ فرّخسروش (سروش: فرشته)
نشیند بهآیین و با فرّ و هوش (بهآیین: نیکو؛ فرّ: شکوه و شوکت)
به رامش بپیمای لختی زمین (رامش: شادی و طرب؛ لختی: اندکی، کمی)
برو شارسْتان سیاوُش ببین! (شارستان: شهر)
خداوندِ آن شهر نیکوترست (خداوند: صاحب)
تو گفتی فروزندۀ خاورست (فروزنده: خورشید)
وُ زانجایگه نزد افراسیاب
همی رفت برسان کشتی بر آب
…
بدو گفت پیران که خرّمبهشت
کسی کو ببیند به اردیبهشت،
همانا نداند از آن شهر باز
نه خورشید از آن مهتر سرفراز
یکی شهر دیدم که اندر زمین
نبیند دگر کس به ایران و چین
ز بس باغ و میدان و آب روان
برآمیخت گفتی خرد با روان
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور
چو گنج گُهر بود بهمْیان سور (سور: بزم، جشن و ضیافت)
گِله کرد باید ز گیتی یَله (یَله: رها)
تو را، چون نباشد ز گیتی گِله
گر ایدونْک آید ز مینو سروش (مینو: بهشت؛ سروش: فرشته)
نباشد بدان فرّ و و اورنگ و هوش (اورنگ: شکوه و زیبایی)
بدان زیب و آیین که داماد توست (زیب: زیبایی وآراستگی، نیکویی؛ آیین: فرّ، شکوه و شوکت)
ز خوبی به کام دل شاد توست
زادن فرود از مادر (پاورقی ص ۳۲۱):
توضیح: از آنجا که «فرود» فرزند سیاوش از «جَریره» (دختر پیران ویسه) در جوانی ماجراهای طنزآمیز ماندگاری را رقم زده است [که در جای خود حتماً به آنها خواهیم پرداخت]، این قسمت [که جنبه شوخی ندارد!] برای تنویر افکار عمومی و خوانندگان عزیز به یادداشتمان اضافه شد. ضمناً کیفیت مناظرات «فرنگیس» با هَوویش «جَریره» از معماهای شاهنامه است، ولی بنا به شواهدی که در دست نیست، هر دو به نفع دیگری کنار رفتهاند! (واللهُ أعلم بالصّواب.)
همانگاه نزد سیاوش چو باد
سواری بیامد وُرا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه
یکی کودک آمد به مانند شاه
وُرا نام کردند فرّخ فرود
شب تیره اندر چو پیران شنود
همانگه مرا با سواری دگر
بگفت این که رو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمند (همان: همچنین)
«جَریره» سرِ بانوان بلند (بلند: بلندمرتبه، والا)
بفرمود خفته به فرمانبران (خفته: درازکشیده، در بستر)
زدن دستِ آن خُرد بر زعفران (خُرد: نوزاد)
نهادند بر پشت آن نامه بر
که پیش سیاوش خودکامه بر (خودکامه: به مراد خود رسیده، خوشبخت)
بگویش که هر چند منْ سالخَورد (سالخورد: سالخورده)
بُدم، پاکیزدان مرا شاد کرد
سیاوُش بدو گفت گاه مِهی (گاه: تخت شاهی؛ مِهی: بزرگی، سروری)
ازین تخمه هرگز مباد تَهی (تخمه: نژاد)
فرستاده را داد چندان درم
که آرنده گشت از کشیدن دُژم (دُژم: رنجور و ملول)
به کاخ فرنگیس رفتند شاد
وُرا نیز آن داستان مژده داد
چو بشنید کَرسیوَز آن مژده گفت
که پیران شد امروز با شاه جفت
(یعنی پیران هم مانند افراسیاب به مقام شامخ پدرزنی سیاوُش نائل آمد.)
گفتار اندر هنرنمودن سیاوخش پیش کَرسیوَز
حریفطلبی کَرسیوَز (برادر افراسیاب) و پاسخهای رندانه و طعنهآمیز سیاوُش (ص ۳۲۶-۳۲۴):
ز ترکان مرا نیست همتا کسی
چو اسپم نبینم ز اسپان بسی
به میدان ما نیست همتای تو
هماورد تو گر به بالای تو (گر: یا؛ بالا: قد و قامت)
گر ایدونْک بردارم از پشت زین (ایدونْک: اکنون)
تو را ناگهان برزنم بر زمین،
چُنان دان که از تو دلاورترم
به اسپ و به مردی ز تو برترم
وُگر تو مرا برنهی بر زمین (برنهی: بنشانی)
نگردم به جایی که جویند کین (کین: کینه، انتقام)
سیاوش بدو گفت کین خود مگوی
که تو مهتری نیز پرخاشجوی (مهتر: بزرگ، سرور؛ پرخاشجوی: جنگجو، دِلیر)
همان اسپ تو شاهِ اسپ منست
کلاه تو آذرگُشسب منست (آذرگُشسب: مورد ستایش و نیایش، آتشکده، پرستشگاه)
جز از تو ز ترکان کسی برگزین
که با من بگردد، نه بر رای کین
…
نبرد دو تن جنگ مردان بود
پر از خشم، اگر چهره خندان بود
ز گیتی برادر تُوی شاه را
همی زیر نعل آوری ماه را
کنم هر چه گویی به فرمان تو
برین بشکنم عهد و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان
برین تیزتگبارگی برنشان (تیزتَگ: تندرو؛ بارگی: اسب)
گر ایدونک رایت نبرد منست (ایدونْک: اکنون)
سر سرکشان زیر گَرد منست
…
بخندید کَرسیوَز نامجوی
همانا خوش آمدْش گفتار اوی
به ترکان چُنین گفت کز سرکشان
که خواهد که گردد به گیتی نشان؟ (نشان: شهره، مشهور)
یکی با سیاوش نبرد آورد
سر سرکشان زیر گَرد آورد
سراینده بودند لب با گره (سراینده: سخنگویان)
به پاسخ بیامد گُروی زره (گُروی زره: دلاوری تورانی و از خویشان افراسیاب)
منم -گفت- شایستۀ کارکرد (کارکرد: مبارزه)
اگر نیست او را کسی همنبرد
سیاوُش ز گفت گُروی زره
بَرو پُر ز چین و رخان پُرگره (بَرو: ابرو؛ رخان: گونهها)
بدو گفت کَرسیوَز: ای شهریار
ز گُردان لشکر وُرا نیست یار (گُردان: پهلوانان)
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت
نبرد بزرگان مرا خوار گشت (خوار: آسان)
ازیشان دو یل باید آراسته (یل: پهلوان و دلاور؛ آراسته: مسلح و آماده)
به میدان نبرد مرا خواسته
شکست مفتضحانۀ دو پهلوان مدعی توران (گُروی زره و دِمور) در نبرد با سیاوش (ص ۳۲۷-۳۲۶):
برفتند پیچان دِمور و گُروی (پیچان: مضطرب، ناآرام؛ دِمور: دلاوری تورانی)
سیاوش بدان هر دو بنهاد روی
به بندِ میان گُروی زره
فروبرد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فکند
نیازش نیامد به بند کمند
وُزان پس بپیچید سوی دِمور
گرفتش سر و گردن او به زور
چُنان خوارش از پشت زین برگرفت (خوار: آسان)
که گُردان بماندند زو در شگفت
چُنان پیش کَرسیوَز آورد گَش (گَش: خوش، با ناز و تکبر)
که گفتی یکی مور دارد به کَش (کَش: بغل)
فرود آمد از اسپ و بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرّین نشست
برآشفت کَرسیوَز از کار اوی
پر از غم شدش دل، پر از رنگ روی (رنگ: برافروختگی، تغیّر)
…
دو شیر ژیان چون دِمور و گُروی (ژیان: درنده)
که بودند گُردان پرخاشجوی (گُردان: پهلوانان؛ پرخاشجوی: جنگجو، دِلیر)
چُنان زار و بیکار گشتند و خوار (بیکار: ضایع)
ز چنگال ناباکدل یک سوار (ناباکدل: بیباک)
پایان قسمت هفدهم
منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹
پایان
قسمتهای دیگر را از این لینک دنبال کنید



