ستاد به ستاد می‌جویمت!

ستاد به ستاد می‌جویمت!

ستاد به ستاد می‌جویمت!

نویسنده: محمدحسین دهقانی ابیانه

به توصیه یکی از دوستان اهل‌فن، برای فهم بیشتر دولت کاندیدهای ریاست جمهوری باید به ستاد انتخاباتی آن‌ها رفت. ما نیز به این توصیه عمل نموده و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

همراه من فقط یک نفر بود که وی نیز تازه با این نظریه آشنا شده بود؛ خودم آشنایش کرده بودم. قرار ما بر این بود که در هیچ‌یک از ستادها چیزی نخوریم تا نمک‌گیر نشویم و بتوانیم با عقلانیت محض رأی را به صندوق بیندازیم.

هوا گرم بود و کولر ماشین نیز فقط صدا می‌داد، دریغ از یک مقدار باد خنک! تصمیم گرفتیم کولر را خاموش‌کنیم و سریع پشیمان شدیم. مجدد روشن کردیم و خدا را شکر که کولر شبیه آدمیزاد نیست و قهر نمی‌کند.

عینک دودی جیمز باندی روی صورت من و همراهم بود. مقصد اولمان هم ستاد انتخاباتی آقای دکتر فلانی بود. یک ساختمان نسبتاً قدیمی که بنر بزرگی از عکس ایشان را از پشت‌بام تا نوک زمین آویزان کرده بودند و یکی را مأمور کرده بودند تا کسی نگاه چپ به بنر ایشان نکند. ما از کنارش گذشتیم و نگاه راست کردیم. همیشه همین‌طور نگاه می‌کردیم تا از برداشت‌های نادرست و زننده جلوگیری کنیم.

یک بنده خدایی در همان اول کار شماره‌مان را گرفت و علت حضورمان را پرسید. تا فهمید دانشجو هستیم، گل از گلش شکفت و شماره دیگری از ما خواست؛ شماره اولیائمان را نیز دادیم. کلی اصرار کردیم تا با ولی‌مان تماس نگیرند و قول می‌دهیم که دیگر تکرار نشود ولی گوشش بدهکار نبود.

به طبقه دوم راهنمایی شدیم و تنها چیزی که ندیدیم، بخش جوانان و دانشجویان بود. یک نفر در بخش رسانه و روابط عمومی نشسته بود و فقط محتوای تبیینی تولید می‌کرد. تخریب و این‌کاره‌ای سطح پایین اصلاً در قد و قامت دکتر فلانی نیست که ستادش به دنبال این‌چنین کارها باشند.

احتمالاً خواهر پدر ما هست که این پست‌های تخریبی را در اینترنت و پیام‌رسان‌ها پخش می‌کند! تماسی با خواهر پدرمان، همان عمه، گرفتم و متوجه شدم که بله، متأسفانه عمه‌ام این پست‌های تخریبی را پخش و نفرت پراکنی می‌کند. وی را از این کار نهی کردیم و او نیز متنبه شد و فقط محتوای آشپزی بارگذاری می‌کند.

مقداری پوستر و عکس و این‌جور اقلام انتخاباتی خواستیم که متأسفانه موجود نبود و گفته شد که دکتر فلانی اصلاً به این خرج‌ها اعتقادی ندارند. هم‌زمان 150 پرس چلو جوجه وارد اتاق شد؛ خوشبختانه دکتر به این‌جور خرج‌ها اعتقاد دارند.

طبق قرار من و رفیقم با هم، اصلاً از چیزهای نمکی استفاده نکردیم تا نمک‌گیر نشویم. برنج‌های چلو جوجه یک مقدار ایرانی نبود و قاطی بود و همین دلمان را زد.

از ستاد دکتر فلانی بیرون زدیم و آدرس ستاد دکتر بهمانی را از مردمی که در خیابان بودند پرسیدیم. البته که در آن ساعت کسی نبود و این سؤال را از همان بنده خدا که مأمور چپ نگاه نکردن به بنر عکس دکتر فلانی بود، پرسیدیم. یک چهارراه با هم فاصله داشتند.

سریع سوار ماشین شدیم و ماشین را گاز کِش کردیم به سمت ستاد دکتر بهمانی تا اوضاع دولت احتمالی ایشان دستمان بیاید. ستاد در یک هتل بود و هتل هم خنک بود.

فهمیدیم در دولت ایشان همه‌چیز خنک است حتی آدم‌هایش! ابتدای ورودمان به ستاد دقیقاً همراه شد با پخش موسیقی‌های غیر میهنی و مورددار که سریع به دی جی (DJ) تذکر دادند و موسیقی میهنی پخش شد. سراغ پخش جوانا را گرفتیم که مجدد به طبقه دوم راهنمایی شدیم.

عجب خانم‌های با کمالاتی، عجب آقاهای مؤدبی، همه به هم احترام می‌گذاشتند و عشق می‌ورزیدند و همین، فضا را صورتی کرده بود. سریع از این ماجراهای ادب و کمالات دور شدیم و در اتاق جوانان حامی دکتر را زدیم. متأسفانه در حال خوردن قورمه‌سبزی بودند و مزاحمشان شده بودیم. یک بنده خدا پیاز را با مشت از هم باز کرد و به خانم با کمالات روبه رویش تعارف کرد.

ماندن زیاد را خوب ندیدیم و از اقلام انتخاباتی پرسیدیم. آن‌ها نیز از ما سؤالاتی پرسیدند و ما نیز جواب‌هایی دادیم. دیدند که ما نیامده‌ایم نمک‌گیر بشویم و سریع چند تا پوستر و عکس دستمان دادند و به بیرون از هتل راهنمایی‌مان کردند. این حرکت زیاد مؤدبانه بود و هنوز هم جای ادبش موقع نشستن درد می‌کند.

وقتی‌که در حال تکاندن خودمان بودیم، یکی از رفقایمان زنگ زد و آدرس ستاد دانشجویی دکتر بیساری را داد. با سرعت تمام خود را به ماشین رساندیم و مقصد را مشخص کردیم؛ اِ، این همین کوچه بغلی است!

از ماشین پیاده شدیم و کوچه بغلی رفتیم. کسی بغلمان نکرد و از همین ابتدای کار، خالی‌بندی را شروع کردند. دو سه بار سر تا ته کوچه را گشتیم و ستاد انتخاباتی ندیدیم. بار چهارم بود که یک نفر از همسایه‌ها با صدای بلند گفت: همون ساختمونه که دو تا عکس روش چسبوندن! اونجا باید برید.

دو عکس سه در چهار از دکتر بیساری را روی دیوار چسبانده بودند و توقع داشتند ما هم ببینیم. وارد ستاد شدیم. یک جوان با زیر پیراهن و شلوار کردی بهمان فلافل تعارف کرد. ما قصد نمک‌گیر شدن نداشتیم و به همین علت خیار شورها را جدا کردیم. نوشابه و ماءالشعیر هم ندادند و یک لیوان آب همراهش خوردیم.

بد نبود، در عوض کلی جوان عین خودمان دیدیم که امر سیاسی را جدی گرفته بودند و فضای ستاد صورتی نبود. این را بگویم که ریش و سبیلمان حدود دو سانتی‌متر رشد کرده بود و این هم نشان اهمیت فضا است. طبقه بالا هم ستاد دختران حامی دکتر بیساری بود که مشخصاً نه دلمان می‌خواست آنجا باشیم و نه راهمان می‌دادند.

اقلام انتخاباتی را فراموش کرده بودیم که خود مسئول ستاد مقداری عکس سه در چهار از دکتر و لینک گروه حامیان دکتر را بهمان داد. کلی تشکر کردیم و خدا را شکر کردیم که حواسشان به تبلیغات شهری هم هست.

سوار ماشین شدیم و گفتیم حیف است در این گرما که سگ را بزنند حتی واق‌واق نمی‌کند، ما بیرون آمده‌ایم و پوستری از دکتر فلانی هنوز نگرفته‌ایم. چند ستاد مردمی و غیر مردمی سر زدیم ولی متأسفانه دکتر به این‌جور تبلیغات اعتقادی نداشتند و با دماغی سوخته از ستادها بیرون زدیم.

برای پایان کار و اتمام ستاد گردی، نزدیک‌ترین آبمیوه فروشی را انتخاب کردیم تا مقداری خنک شویم و به امر سیاسی و ملی فکر کنیم. فکرمان به‌جایی نرسید و روی ترکیب آب‌زرشک با بستنی آلو ترش، مقداری نمک ریختیم و لذتش را بردیم.

دلتان بسوزد!

پایان

برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید