سالی که نکوست از دعایش پیداست

سالی که نکوست از دعایش پیداست

سالی که نکوست از دعایش پیداست

نویسنده: بنیامین کلاچاهی ثابت

سفره هفت‌سین می‌انداختیم که به خدا غر می‌زدم قبل از سال تحویل، تکلیف ما را درباره دعا کردن مشخص کند! اینکه خدایا مگر نه که شما 124هزار بار به ما ریکوئست دادی و بعد هم از درخت و جنگل و دریا و …. برای ما استوری گذاشتی؛ و مگر نه اینکه وقتی دل ما را با زیبایی‌هایت بردی، (به قول نسل زِدی‌ها) ما را اِستاک می‌کردی که بفهمیم شما هم روی ما کِراش داری! خب پس چرا حالا هر چه به شما دایرکت می‌زنیم «حول حالنا الی احسن‌الحال»، انگار سین میزنی و جواب نمی‌دهی قربانِ قشنگی‌هایت.

که ناگهان قاصدکی روی سفره هفت‌سین فرود آمد تا نشانه‌ای برای تجدید دعاهایم باشد.

سالی که نکوست از دعایش پیداست

پس دعا کردم:

– حکیما دانستم که به دعاهای ما رسیدگی می‌شود؛ لطفاً امسال سربرگ دفترچه یادداشت‌های ملائک در آسمان را از «وَبَشِّرِ الصَّابرِینَ…» به «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ…» تغییر بده تا اجابت‌ها سرعت بگیرد.

– علیما دانستم که کلمات معانی متفاوتی دارند؛ چونانکه عمیق‌ترین معنیِ «بهترین حال» در دعای پارسال، همین حالِ معنویِ درک فقرا بود! خواهشاً امسال منظور ما از بهترین حال را همان معنیِ سطحیِ «عشق و حال» در نظر بگیر.

– لطیفا پارسال از شما خواستم پرنده عشق بیاید و روی شانه ما بنشیند. امسال باید اضافه کنم منظورم از پرنده عشق، قناری بود و نه کَرکس؛ و منظورم از شانه، صفحه دائمی شناسنامه بود و نه بیو موقت اینستاگرام!

– قادرا پارسال از شما خواستم ناگهان عمه بزرگه گم شده‌ای با ارثیه نامعمول پیدا کنیم. امسال از شما می‌خواهم لااقل همین اقوامِ پیدایی که ارث معمول آدم را بالا می‌کشند، گم کنیم!

– کریما پارسال که ارزانی آرزو کردم، می‌خواستم خرید خانه و ماشین برای کسی آرزو نباشد؛ امسال آرزو می‌کنم قبل از آرزو شدنِ خرید اَرزاق، گرانی متوقف شود.

– عزیزا پارسال از شما خواستم ما آدم‌ها با هم مهربان‌تر باشیم و عزیزانمان را بیشتر بغل و ماچ کنیم. امسال دلمان خیلی پُرتر است؛ خودت همه ما را بغل بگیر و بماچمان!

– رحیما اگر برای اجابت دعای قبلی، باز هم قصد اعزام حضرت عزرائیل را داری، لطفاً کنسل کن و به جایش از همانجا یک بوس هوایی بفرست.

بعدش قاصدک را به امید اجابت آرزوها فوت کردم که مادرم صدا زد: «پسرم باد زده، پشمک پذیرایی رو پخش کرده؛ هر جا نخ پشمک دیدید، جمع کنید.» حیران پرسیدم: «این که فوت کردم قاصدک بود یا پشمک؟!» مادرم جواب داد: «ندیدم. فقط خدا میدونه!»

پایان

برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید