به گزارش خبرنگار دفتر طنز، شب شعر طنز درحلقه رندان يک شنبه آخر بهمن ماه با حضور طنز دوستان برگزار شد تا طنازان آخرين آثار طنز خود را بخوانند. دکور جديد شصتمين حلقه رندان نخستين چيزي بود که توجه بينندهها را به خود جلب کرد و لازم به ذکر است که البته آخرين چيز نبود!
ناگهان يک لحظه برفک ميشود
امير موسوي يکي از طنزپردازان دعوت شده به روي سن بود تا شعر خود را درباره بعضي از اهالي هنر که بدونِ تخصص، به واسطهي زيبايي چهره و رنگِ چشم وارد اين عرصه ميشوند و رهِ صد ساله را يکشبه طي ميکنند، بخواند:
هرکسي که نمرهاش تک ميشود
بيخيال کسب مدرک ميشود
همدمش سيگار و فندک ميشود
مدتي در سيرک دلقک ميشود
بعد چون از آن مکان دک ميشود
در خيابانها مترسک ميشود
در پ?ِ توزيعِ پوشک ميشود
يا که کارش پخت اسنک ميشود
ناگهان يک لحظه برفک ميشود
بختِ او يکهو مبارک ميشود
چون دماغش ريز و کوچک ميشود
صورتش مثل عروسک ميشود
مشقليخان بود، بابک ميشود
آبجياقدس بود، پوپک ميشود
لوبيا ميريزد و جک ميشود
مجري برنامه کودک ميشود
کار و بارش عينِ غلتک ميشود
چون اگر وبلاگِ او هک ميشود
صاحب وبسايت بيشک ميشود
بعدها خوانندهاي تک ميشود
اهل ساکسيفون و تنبک ميشود
کارهايش هي پليبک ميشود
سيد?ِ آثارِ او پَک ميشود
نام او هم روي آن حک ميشود
عطسههايش هم پيامک ميشود
صاحبِ دفتر وَ دستک ميشود
بانک پيشش عين قلک ميشود
هرچه اغلب اندکاندک ميشود
نزدِ او مانندِ موشک ميشود
بعدها فرزند او تک ميشود
بيخيال کسب مدرک ميشود
چرا شد نادر از سيمين جدا…
ارمغان زمان فشمي نيز طنز پردازي بود که طنزي از عقايد يک مقام نسبتا مسئول درباره جدايي نادر از سيمين خواند:
بنده هم مستحضرم سال نود
شد براي سينمامان سال بد
گرنباشد معتبر اين ادعا
پس چرا شد نادر از سيمين جدا…
مهدي فرج الهي هم چند کاريکلماتور خواند:
عجلش رسيد اما خودش هنوز نرسيده بود.
خواستم تو را ببرم، نيامدي، باختم.
داروخانه نگاهت نسخه قلبم را ميپيچد.
اين تربيت استبدادي
اسماعيل اميني طنزپرداز ديگري بود که البته قبل از شعر خواني متذکر شد: فضاي بسته و ملاحظات باعث شده است نوعي خلق مستبد شدن در برخي از ما به وجود آيد. آدمهاي معمولي دائما درحال تفتيش و بازبيني و جستجوي عقايد ديگران در همه موارد زندگي هستند. از ساده ترين مطلب چون طرفدار کدام تيم فوتبال و جريان سياسي بودن تا مسائل ديگر.. اين شيوه که ما با هرکس مراوده و دوستي داريم، بخواهيم از همه افکار همديگر سر دربياوريم بد است.
وي افزود: طنزپرداز ميخواهد منتقد باشد و نگاه هوشمندانه دارد و وقتي اثري ميافريند افزون بر دستگاههاي نظارتي مردم نيز درباره هم مفتش هستند و بازجو هستند. هر مطلبي بنويسي آن را به يک سمت و جريان سياسي نسبت ميدهند. در وضوعات تخصصي بايد کارشناس و متخصص اظهار نظر کند و هيچ نيازي نيست همه ما درباره آن نظر دهيم. بيش از آنکه دستگاههاي نظارتي لطمه بزند به نظرم اين تربيت استبدادي به فضا لطمه ميزند. همه دوستاني که طنز کار ميکنند با اين مشکل مواجه هستند که مرتب تذکر ميشوند.
او در ادامه بخشي از شعر خود را قرائت کرد:
نامهاي آمد از يه جاي مهم
که در آن بود حرفهاي مهم
نامهاي محرمانه و آني
آنچناني که افتد و داني…
زيارتنامه صدام حسين
اميد مهدينژاد طنزپرداز ديگري بود که زيارتنامهاي براي صدام حسين قرائت کرد:
يک شرکت سياحتي ـ زيارتي اردني پس از جلب موافقت مقامات مربوطه از دو سال پيش اقدام به ساخت ضريح براي قبر صدام کرده است. لذا جمعي از شاعران، طنزپردازان و زيارتنامهسرايان ايراني نير تهيه متن زيارتنامه مرقد صدام در تکريت را بر عهده گرفتند. توجه شما را به اين زيارتنامه جلب ميکنيم:
از در وارد ميشوي، رو به ضريح ميايستي، دست راست تحت بطن گرفته و چنين ميگويي:
السلامُ علي القابيلِ القاتلِ أخيه،
السلامُ علي النرونِ خصمِ الله و خصمِ الناس،
السلامُ علي الآتيلا الجاني بالفطره،
السلامُ علي التموچينِ شرّ الخلق في زمانه و کل الأزمنه،
السلامُ علي الهيتلرِ و الجرجيلِ و الاستالينِ،
السلامُ علي کلُّ رؤساءِ الجمهورِ الامريکيه، س?ّما الجرج البوشِ الاول و الثاني،
السلامُ علي القاتلينَ و الجانيينَ و الديکتاتورينَ و المتنجّسينَ کلّهم و نقمهم الله و دَرَکاتُه.
و السلامُ عليک، أيها الملعونُ المدبورُ القاتلُ المقتول.
أشهدُ أنّک قتلتَ الناسَ کثيراً بغيرِ دليلٍ و قطعتَ لسانَهم علانيهً و سراً.
خَسِرَ و خَذُلَ من اتّبَعَک، لأنک ماشي بالرأسِ الي الدَرَکِ الأسفل و ينتظرُ مقعدُک الچوبَ النيمسوزِ و ينتظرُ حَلقُکَ الح?ّهَ الزبانيه.
و أشهدُ أنّک بابُ الشيطانِ الاکبرِ و المأخوذُ عنه.
فَاشهدْ لى بهذهِ الشهادهِ لأکونَ من اللاعنينَ و الفاحشينَ و التافّين [التافّ: تُفکننده] بمرقدک المنحوسه.
الفلانُ عليکَ و على روحِکَ الذليلِ و على جِسمکَ الکثيفِ.
نَطلُبُ بهذهِ الزيارهِ خُذلانَک و إدبارَک يا خافِنُ [خافن: اسم فاعل از ريشه خَفَن] يا لاجِنُ [لاجن: اسم فاعل از ريشه لجن] يا غابِن.
اللهم إنّي أسالک أَن ضربتَ هذا الم?ّت بأنواع المجازاتِ الممکنه و تَختَمتَه بالخلود في الّلَجنِ و النار.
لاحولَ و لا قوه إلّا بالله، أَللهمّ استجبْ لنا و تقبّلْهُ بکرَمک و برحمتک و عافيتک.
آنگاه پشت به ضريح ميکني و بيرون ميآيي.
هرسهوانه …
استاد باني هم خاطره شب يلدايش را خواند:
شب يلدا که رفتم سوي خانه
گرفتم پرتقال و هندوانه
خيار و سيب و شيريني و پسته
دو جعبه هم انار سرخ دانه
شب شادي برافزوزي که دارم
از آن شب خاطراتي جاودانه
پس از صرف طعام و چاي و ميوه
تقاضا کردم از عمه سمانه
که از عهد کهن باما بگويد
هم از رسم و رسوم آن زمانه
چو خوش ميگفت و ما خوش ميشنيديم
پس از ايشان مرا گل کرد چانه
نميدانم چه پيش آمد که نام
جنيفرلوپز آمد در ميانه
عيالم گفت خواهان مني تو
و يا خواهان آن مست چمانه
به او با شور و شوق و خنده گفتم
عزيزم با اجازه هردوانه
نميداني چه بلوايي به پا شد
از آن گفتار چاک و صادقانه
خلاصه آنچنان آشوب گرديد
که از ترسم برون رفتم ز خانه
به خود گفتم که باني اين تو بودي
که دست همسرت دادي بهانه
ز پشت در زدم فرياد و گفتم
سوسانو هم کنارش هرسه وانه
و آن شب در به رويم نشد باز
شدم چون مرغ دور از آشيانه
براي رفع هرگونه کدورت
خودم با طبع شوخ و شاعرانه
شب جمعه براي او نوشتم
ندامت نامه اما محرمانه
نميدانم پس از آن نامه ديگر
عيالم کينه از من داره يا نِه
ولي گفتا با صدبار تکرار
بگويم آخرين حرفم همانه
ظريفي در قبال شعر من گفت
شتر درخواب بيند پنبه دانه
سپس افزود پنبهها را
گهي لف لف خورند گه دانه دانه
مترو اي واگن به واگن خاطره!
صابر قديمي مثنوي مترو خواند:
مترو اي ماواي ما بي چيزها
ميبري هر روز ما را ناکجا
هرکجايي که رئيست پا دهد
کاش ما را در دل تو جا دهد
مي روي جا مانده ام با دلهره
مترو اي واگن به واگن خاطره!
من که در آغوش گرمت خفته ام
من درون تو غزل ها گفته ام
حيف بايد از محاسن بگذرم
مشکلاتم را برويت آورم
مترو يار هر که از ياري بريد
با فشارش جامه ي مارا دريد
از فشار قبر گاهي بدتر است
هل نده، آخ! بينيم لاي در است
وارد واگن شدن کاري خفن
زور خر مي خواهد و دستي بزن
دست و پايم عضوي از مردم شده
کيف و کفش و دست و پايم گم شده
بغض من له شد، فغان از درد و غم
کفش يارو گير کرده در يقم
تهويه ها go to hell,oh my God
آتش است اين بادو وانگه نيست باد
آتش افتاده به جان خرمنم
خر منم،آي خرمنم،آي،خر،منم
دستگيره،دست واگنهاي پير
دستگير بي کسان،دستم بگير
مترو يک بازار سيارو بزرگ
مي فروشد يک نفر گوسفندو گرگ
پوستر شاه و بي بي،حتي وزير
ميوه و سبزي،لباس رو وزير
کفش و مسواک و سوسيس بندري
پوشک و چيپس و جوراب و بربري
توي مترو گشته روشن ديده ام
شخصيت هاي فراوان ديده ام
ديده ام اشخاص مطرح در جهان
لينچان و يانگوم،شرک،ايکيوسان
کاکرو،جيمبو،خپل،اسفنديار
دکتر ارنست،بيگلي بيگلي،مورچه خار
خط يک،نه،خط دو،نه،لعنتي
من شدم بين خطوط خط خطي
گرچه از مترو سخن ها در سر است
مي روم چون ايستگاه آخر است
آخر خط ناقه در گل مانده است
يک سوال سخت در دل مانده است
مبدا و مقصد فقط پايانه هاست
ما نفهميديم آغازش کجاست
همه ميپسنددها…
مهدي استاد احمد چند دوبيتي براي حضار خواند که چندتاي آن درباره شئونات مختلف پسنديدن بود.
يکي سنگک يکي تفتان پسندد
يکي باکت و مثل آن پسندد
لواش و باگت و سنگک مهم نيست
گرسنه مانده صرفا نان پسندد
گروهي اسب و گاري ميپسندند
گروهي هم فراري ميپسندند
چه فرقي ميکند نوع وسيله
به هر صورت سواري ميپسندند
يکي مژده يکي مژگان پسندد
يکي پروين يکي باران پسندد
من از مژگان و باران و بقيه
پسندم آنکه را مامان پسندد
در نسل بشر کسي نفهميد
سعيد طلايي نيز شعري درباره تقلب سرجلسه امتحان خواند:
با حالت بين خشم و تهديد
ديروز پدر ز بنده پرسيد
آخر تو چرا چنيني اي خر
بر واژه خر نمود تاکيد
يک بار فيزيک ميشوي بيست
يکبار دگر چهار تجديد
تکليف شما و نمرهات را
در نسل بشر کسي نفهميد
گفتم که پدر خبر نداري
هر نمره بود وابسته به چند چيز
مثل شخص بغلي و حوزه ديد
از ياري همکلاسيهام بود
هر نمره من که گشت توليد
يک روز سرکلاس چيديم
با صد هنر و هزار تمهيد
ترکيب مناسب تقلب
…
استاد که جابه جايمان کرد
از پايه بناي کار پاشيد
من صفر شدم به لطف فرشاد
هفده شد علي به لطف فرشيد
اينها همه مانع ترقي است
اما به خدا گناه من نيست
امين محمدي، حامد اسحاقي، علي داوودي، ناصر فيض، رضا احسانپور، مژگان مطهري، همايون حسينيان و نادر ختايي ديگر طنزپردازاني بودند که آثار شعر و نثر خود را براي طنزدوستان قرائت کردند.


