زائر آواره | ناصر فيض

حالا که شده نوبت وام من، از اين‌رو
اينقدر مشو ـ جان رضا ـ ضامن آهو
زُوّار تو هستند ز هر قوم و ز هر رنگ
سرگرم طواف تو به هر شکل و به هر بو
پرسيد کسي «مي‌رسد آيا به جلو دست؟»
گفتم که «من اينجا، چه خبر دارم از آن تو؟»
چون قوّت چشمان مرا حدّ و حدودي ست
حتي اگر اقدام کنم با خمِ ابرو
در صحن هم ـ آقا! ـ به‌خدا بود نصيبم        
گه دسته جارو و زماني خودِ جارو
پهلوي ضريح تو ام، اما به چه وضعي!
خدّامِ تو نگذاشت برايم پک و پهلو
با فلسفه و منطق و طب کار ندارم
بيمار تو را نيست نيازي به ارسطو
صد بار براني اگرم از درت، آقا!
اين زائرِ آواره مگر مي‌رود از رو؟!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید