شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ ماجرای قهر و ناز رستم و کیکاووس

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ ماجرای قهر و ناز رستم و کیکاووس

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ ماجرای قهر و ناز رستم و کیکاووس

نویسنده: محمدحسن صادقی

در این یادداشت‌ها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصله‌ای استثنایی! پیش می‌رویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقت‌فرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.

یادآوری

«از میان همه نوشته‌های نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان به‌در برده و به دست ما رسیده‌اند، هیچ نوشته‌ای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینش‌ها و آیین‌های باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)

«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحال‌کردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)

داستان رستم و سهراب

اشارۀ گیو به تندخویی ‌کیکاووس [اگر خبر می‌گساری چندروزه و ‌درنگ رستم و گیو در آن برهۀ حساس به گوشش برسد] و پاسخ قلدرانۀ رستم (ص ۱۴۵):

به روز چهارم برآراست گیو     (برآراست: آماده شد)     

چُنین گفت با گُردسالارِ نیو      (گُرد: پهلوان؛  نیو: دِلیر)

که کاووس تندست و هشیار نیست      (تند: تندخو)

هم این داستان بر دلش خوار نیست

غمی بود ازین کار و دل پُرشتاب     (غمی: غمگین؛  پُرشتاب: آشفته)

شده دور ازو خورد و آرام و خواب

به زاولسِتان گر درنگ آوریم

زمی باز پیکار و جنگ آوریم      (زمی: زمین)

بدو گفت رستم که مندیش ازین      (مندیش: میندیش)

که با ما نشورد کس اندر زمین      (نشورد: درنیاویزد، درنیفتد)

برآشفتن کیکاووس از سرخوشی رستم (درنگش در اطاعت از فرمان‌ جنگ با سهراب) و پاسخ دندان‌شکن رستم (ص ۱۴۷–۱۴۶):

گرازان به درگاه شاه آمدند     (گرازان: خرامان)

گشاده‌دل و نیکخواه آمدند

چو رفتند و بردند پیشش نماز      (نماز: تعظیم)

برآشفت و پاسخ نداد ایچ‌ باز      (ایچ: هیچ)

یکی بانگ برزد به گیو از نخست

پس آنگاه شرم از دو دیده بشست

که رستم که باشد که فرمان من

کند سست و پیچد ز پیمان من؟

بگیر و ببر زنده بر دار کن

وُزو نیز با من مگردان سخُن

ز گفتار او گیو را دل بخست       (بخست: آزرده شد)  

که بردی به رستم بدان‌گونه دست؟

برآشفت با گیو و با پیلتن

وزو مانده خیره همه انجمن

بفرمود پس طوس را شهریار

که رو هر دو را زنده برکن به دار

خود از جای برخاست کاووس‌کی

برافروخت بر سان آتش ز نی

بشد طوس و دست تهمتن گرفت

بدو مانده پرخاشجویان، شگفت

که از پیش کاووس بیرون برد

مگر کاندر آن تندی افسون برد     (تندی: خشونت؛  افسون: تدبیر)

تهمتن برآشفت با شهریار

که چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدگر بتّرست

تو را شهریاری نه اندرخَورست

تو سهراب را زنده بر دار کن

برآشوب و‌ بدخواه را خوار کن

بزد تند یک دست بر دست طوس

تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس      (کوس: ضربه، صدمه)

ز بالا نگون اندرآمد به سر

برو کرد رستم به‌تندی گذر

به در شد به خشم اندر آمد به رخش

منم گفت شیراوژن تاج‌بخش      (شیراوژن: شیرافکن، شیرکش)

چه خشم آورد؟ شاه‌کاووس کیست؟

چرا دست یازد به من؟ طوس کیست؟

زمین بنده و رخش گاه منست      (گاه: تخت پادشاهی)

نگین گرز و مغفر کلاه منست      (مغفر: کلاهخود)

شب تیره از تیغ رخشان کنم

به آوردگه‌بر سر افشان کنم      (افشان: پراکنده)

سرِ نیزه و تیغ یار منند

دو بازوی و دل شهریار منند      (شهریار: فرمانروا)

که آزادزادم نه من بنده‌ام

یکی بندۀ آفریننده‌ام

به ایرانیان گفت سهرابِ گُرد     (گُرد: پهلوان)

بیاید، نماند بزرگ و نه خرد       (نماند: زنده نگذارد)

شما هر کسی چارۀ جان کنید

خرد را بدین کار پیچان کنید      (پیچان: در این جا یعنی مسلط)

به ایران نبینید ازین پس مرا

شما را زمین پرّ کرکس مرا

غمی شد دل نامداران همه      (غمی: غمگین)

که رستم شبان بود و ایشان رمه

دلجویی گودرزِ کَشواد و گردان ایران از رستم [برای بازگرداندنش] با اعتراف به بی‌مغزی کیکاووس و پاسخ پهلوانانه و سنگین رستمِ آزاده (ص ۱۵۰-۱۴۹):

تو دانی که کاووس را مغز نیست

به‌تندی سخن‌گفتنش نغز نیست      (نغز: نیک و خوشایند)

بجوشد همانگه پشیمان شود

به خوبی ز سر بازِ پیمان شود

تهمتن گر آزرده باشد ز شاه

مر ایرانیان را نباشد گناه

همو زآن سخنها پشیمان شده‌ست

ز تندی بخاید همی پشت دست

تهمتن چُنین پاسخ آورد باز

که هستم ز کاووس‌کی بی‌نیاز

مرا تخت زین باشد و تاج ترگ     (ترگ: کلاهخود)

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ      (جوشن: زره)

چه کاووس پیشم چه یک مشت خاک

چرا دارم از خشم او ترس و باک؟!

سرم کرد سیر و دلم کرد بس

جز از پاک‌یزدان نترسم ز کس

اغفال زیرکانۀ گودرز کَشواد رستم آزاده را برای خام‌کردن و فرستادن به جنگ سهراب نوجوان [علی‌رغم اعلام برائت رستم از کیکاووس تندخو] (ص ۱۵۱-۱۵۰):

ز گفتار چون سرد گشت انجمن

چُنین گفت گودرز با پیلتن

که شهر و دِلیران لشکر گمان

به دیگر سخنها برند این زمان

کزین تُرک ترسنده شد‌ سرفراز     (ترسنده: ترسیده)

همی گوید این گفته هر کس به‌ راز

کزین‌سان که گَژدَهْم داد آگهی

همه شهر ایران بباشد تَهی

چو‌ رستم همی زو بترسد به جنگ

مرا و تو را نیست جای درنگ

از آشفتن شاه و پیکار اوی

ندیدم به درگاه‌بر گفت‌وگوی

ز سهرابِ ترکست یکسر سخُن

چُنین پشت بر شاه ایران مکن

چُنین برشده نامت اندر جهان

بدین بازگشتن مگردان نهان

وُ دیگر که تنگ اندر آمد سپاه

مکن تیره برخیره این تاج و گاه     (برخیره: بی‌سبب)

به رستم‌بر این داستانها براند

تهمتن در آن کار خیره بماند

بدو گفت: اگر بیم یابد دلم

نخواهم که باشد دلم بگسلم

از آن ننگ برگشت و این دید راه

که آید به دیدار کاووس‌شاه

در اینجا گودرزِ خردمند اصولگرا ضمن تظاهر به اصلاح‌طلبی با کمال سیاست سرِ رستم آزادۀ پهلوان را شیره می‌مالد و به تمکین خواستۀ کیکاووس تندخوی خودکامه راضی می‌کند. 

اغراق در توصیف لشکر کیکاووس که به مصاف سهراب نوجوان می‌روند (ص ۱۵۳-۱۵۲):

یکی لشکر از پهلو آمد به دشت     (پهلو: کناره)

که از گرد ایشان هوا تیره گشت

سراپرده و خیمه زد بر دو میل     (سراپرده: خیمۀ شاهی، بارگاه؛  میل: واحدی در مسافت، تفریباً ۵.۱ کیلومتر)

بجوشید گیتی ز نعل و ز پیل

هوا نیلگون شد زمین آبنوس      (آبنوس: سیاه‌رنگ)

همی گوش کر شد از آوای کوس      (کوس: طبل و دهل)

همی رفت منزل‌به‌منزل، جهان

شده تیره و روز گشته نهان

درخشیدن خشت و ژوبین ز گرد      (خِشت: نیزه؛  ژوبین: زوبین)

چو آتش پس پردۀ لاژورد      (لاژورد: لاجوردی)

ز بس گونه‌گونه سِنان و درفش     (سِنان: نیزه؛  درفش: پرچم)

سپرهای زرّین و زرّینه‌کفش

تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس      (آبنوس: درختی گرمسیری و سیاه‌رنگ)

برآمد، ببارید ازو سَندَروس        (سَندَروس: سرو کوهی و زردرنگ)

جهان را شب از روز پیدا نبود

تو گفتی سپهر و ثریا نبود      (ثریا: یکی از صوَر فلکی، پروین)

بدینسان بشد تا درِ دژ رسید

شده خاک و سنگ از زمین ناپدید

پایان قسمت نهم

منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹

پایان

قسمت‌های دیگر را از این لینک دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید