دو داستان | پوپک برازنده

 

يک داستان غم‌انگيز: سفر
آقاي بابا که آمد تو، کُتش را درنياورده، لبخند مرموز دندان‌نمايي بر لب داشت و توي دستش يک پاکت، که هرچه بود، پول و عيدي نبود. خانم مامان که چشمش به خاطر پيازها قرمز و اشک‌آلود شده بود، چشم‌هايش را تنگ کرد و پرسيد: «هان؟ چه خبر شده؟ نکنه…» آقاي بابا به تأييد سر تکان داد و ابروهايش را با شيطنت بالا و پايين انداخت. خانم مامان رنده را توي کاسه رها کرد و دويد تا پاکت را بگيرد.
چهار دقيقه‌ بعد، اکبر و کبري هم از ذوق بالا و پايين مي‌پريدند و خانم مامان هم توي فکر فرو رفته بود که حالا که مهمان‌سراي اصفهان از طرف اداره جور شده، آن هم بعد از سه سال ماندن توي نوبت قرعه‌کشي، به چه کساني زنگ بزند و خبر بدهد تا از حسادت بترکند. آقاي بابا هم توي سررسيدش داشت برآوردهاي مالي را با توجه به جمع حقوق دو ماه و عيدي و سود سهام روغن‌نباتي انجام مي‌داد. گاهي چشمش از ذوق برق مي‌زد و گاهي هم اخم مي‌کرد. اکبر پرسيد: «بابا! با قطار مي‌ريم يا اتوبوس؟ من ضبطم رو هم بيارم؟» کبري از جا جست: «اگر با قطار بريم، من تا آن‌جا کلي از کارهاي گل چيني‌م رو انجام مي‌دم.» آقاي بابا حرف‌ها را نمي‌شنيد انگار؛ به فکر فرو رفته بود، که اگر يک‌ روز کمتر بمانند، پول کافي براي قبض برقي که هميشه درست بعد از سيزده مي‌آيد، باقي مي‌ماند يا نه.
خانم مامان، صدايش را بلندتر کرد: «بلند شو و برو بليط قطار بگير. حتماً درجه يک باشه، وگرنه آبرو‌مون پيش زري و اون خواهرشوهر بد پک و پوزش مي‌ره؛ گفته‌م چون هواپيما امکان سقوط داره، آقامون گفته با قطار درجه يک مي‌برم‌تون، که امنيتش بهتره.»
نيم‌ساعت بعد که آقاي بابا از در حياط بيرون رفت، خانم مامان تلفن را برداشت و شماره خواهرش را گرفت، تا آخرين گزارش‌هاي مربوط به يک سفر نوروزي درجه يک را ارسال کند.
*
سر سفره شام، آقاي بابا که چشمش به سه کپه وسايلي بود که توي هال جمع شده بودند و حکايت از يک عزم و اراده جمعي براي خلق يک حماسه داشتند، اطمينان داد که حتماً فردا دوست پسردايي‌اش را که توي آژانس مسافرتي آشنا دارد، پيدا مي‌کند و بليط يک کوپه درجه يک را براي يکم فروردين رزرو مي‌کند. خانم مامان زير لب غرغري کرد، اما بلافاصله پرسيد: «يعني اين‌قدر مردم حال و حوصله دارن که سر عيدي برن اصفهان؟!… از بخت بد ما همه هوس کرده‌ن امسال عيد اصفهان تلپ بشن… حالا اگر هم درجه يک نشد، مهم نيست؛ فقط زري نفهمه.» آقاي بابا باز اطمينان داد. کبري دوباره وسايل گل چيني‌اش را گذاشت روي همه وسايل ديگرش.
*
خانم مامان، گوشي تلفن را که گذاشت، صداي بسته‌شدن در را شنيد. دويد تا خبرهاي خوش بشنود. قيافه آويزان آقاي بابا جاي سؤال باقي نگذاشت. آقاي بابا، با کندي و بي‌حوصلگي کتش را درآورد و انداخت روي دسته کاناپه. نشست و تلويزيون را روشن کرد. کبري سراغ ساکش رفت تا دفتر تمرين‌هاي رياضي‌اش را از ته ساک بيرون بکشد. اکبر از اتاقش بيرون نيامد. آقاي بابا پرسيد: «حالا شام چي داريم؟» ده دقيقه بعد، خودش رفت و آرام در يخچال را باز کرد و تکه پنير باقي‌مانده را بيرون کشيد و گذاشت لاي نان و همراه با همه خيالاتش کشيد به دندان. کسي نفهميد چرا خانم مامان به جايي تلفن نمي‌زند.
*
سفره هفت‌سين پهن بود؛ حيف که شش تا سين بيشتر جور نشده بود. اکبر پاي تلويزيون هي کانال عوض مي‌کرد. کبري آهي کشيد و مجله خانوادگي را براي بار پنجم برداشت تا صفحه حوادثش را بخواند. آقاي بابا به دوردست‌ها خيره شده بود ـ البته دقيقاً به حوالي کوبلن قاب‌‌شده روي ديوار اتاق پذيرايي. صداي خنده‌هاي عصبي و خوشحالي‌هاي اجباري خانم مامان از آشپزخانه به گوش مي‌رسيد: «آره، زري جون! از اون اول هم دل من گواهي مي‌داد که اين سفر شگون نداره. خب، آدم وقتي مي‌دونه برف و بارون قراره بياد، بلانسبت عزيزي که شما باشي، مگر عقلش را از دست داده که اِلِک و هِلِک بکوبه و بره تا شهر غريب؟!… بله… بله، من هم به آقامون گفتم همين رو… ان‌شاء‌الله سال بعد قسمت بشه با شما و خواهرشوهر گل‌تون…»
خانم مامان، گوشي را که گذاشت ـ يعني کوبيد ـ يک توپ مثل هميشه توي تلويزيون ترکيد و يکي عين هر سال گفت: «آغاز سال…» آقاي بابا سرش را خاراند و باز به دوردست‌ها خيره شد. خانم مامان دوباره گوشي را برداشت.
***

يک داستان آزاردهنده: مهماني
شما وارد سالن پذيرايي خانه عمه‌ جان مي‌شويد که همه فک و فاميل پدري جمع هستند و احساس مي‌کنيد به دليل حضور پسر عموهاي‌تان فضا سنگين و ناامن است. به محض ورود دو پسرعمو با صداي بلند از ديدن شما افتخار مي‌کنند و شما را در آغوش مي‌گيرند. دارد خوش خوشان‌تان مي‌شود که چه عجب، اين دو نفر مؤدب شده‌اند و بقيه فاميل هم دارند دست مي‌زنند… که ناگهان احساس مي‌کنيد همه حضار وارونه شده‌اند. بعد دوزاري‌تان مي‌افتد که پسرعموها به شيوه کلاسيک شوخي‌هاي خودشان، شما را از پاهاي‌تان گرفته‌اند و دارند بقيه را مي‌خندانند. به اين قبيل شوخي‌ها البته عادت داريد و وقتي با مغز روي زمين مي‌آييد، موظف هستيد که چون دورِ هم هستيد، حتي بخنديد.
داريد خودتان را به خنده‌هاي تمسخرآميز حضار عادت مي‌دهيد که ناگهان، پسرعموي کوچکتر درحالي‌که وانمود مي‌کند تعادل ندارد، يک ليوان چاي را روي شما چپه مي‌کند و همراه با ديگران هرهر مي‌خندند؛ مي‌خواهيد واکنش نشان بدهيد، اما پدرتان با چشم‌غره مي‌گويد که ظرفيت شوخي را داشته باشيد. شما از اين که مايه سرگرمي و تفريح و تمسخر ديگران قرار گرفته‌ايد، احساس ديوار بودن مي‌کنيد، اما پسرعمو مي‌گويد «معذرت؛ شوخي کردم پسرعمو؛ خواستيم دور هم بخنديم بابا؛ بخند!»
داريد خورش فسنجان مي‌کشيد و با طمأنينه با عمو جان حرف مي‌زنيد و از برنامه‌هاي درازمدت‌تان براي تحصيل در اروپا حتي حرف مي‌زنيد که ناگهان حس مي‌کنيد يک سيب بزرگ با شتاب توي بشقاب خورش‌تان افتاد و قطره‌هاي فسنجان هم سر تا پاي شما را خال‌خالي کرد؛ صداي خنده پسرعموها و پسرخاله‌ها آن‌طرف بلند است. دور هم همين‌طور دارد خوش مي‌گذرد.
آخر ميهماني‌ است و سعي مي‌کنيد خودتان را آدم باظرفيتي نشان بدهيد و حتي وانمود کنيد که خوشحاليد که خاندان پدري را با هر شکل ممکن خندانده‌ايد؛ عمه جان از اين که برادرزاده‌هاي ماشالا شيطانش کمي شما را براي شوخي و خنده آزار داده‌اند، با خنده عذر مي‌خواهد. پدر اما هنوز اصرار دارد که شما خيلي خشک و عبوس هستيد و اين شوخي‌ها براي عوض شدن قيافه درهم شما خيلي هم خوب است؛ همه خاندان پدري دارند ريز ريز به صحنه‌هاي ضايع شدن شما مي‌خندند و شما سرخ شده‌ايد. احساس مي‌کنيد که بايد خودتان را نشان بدهيد، پس همه را ساکت مي‌کنيد تا درباره اين که خيلي ظرفيت شوخي داريد و همين خاطره‌هاست که بعداً مي‌ماند نطق بلند بالايي کنيد… که ناگهان برق قطع مي‌شود و صداي چند جيغ مي‌آيد و شما حس مي‌کنيد که از بالا به پايين سردتان شده است. برق دوباره برمي‌گردد و دنيا جلوي چشم شما سفيد است. همه بلند بلند به شما مي‌خندند و شما مي‌بينيد که چند کيلو ماست از سر تا پاي شما و کت و شلوارتان را در آغوش گرفته است. اين شب و شوخي‌هاي به ياد ماندني‌اش هرگز از خاطره‌ شما و اين خاندان پاک نخواهد شد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید