دلواپس پزشک های غیر متخصص
نویسنده: هادی مومن
دبیرستان که بودم یکی از بچهها همیشه ردیف عقب کلاس مینشست. وقتی من شب امتحان کابوس مشتق و تابع میدیدیم او تا پاسی از شب فیلم میدید و اصلا مقوله امتحان و استرس برایش تعریف نشده بود. موقع درس دادن هم یا تیکه پرانی میکرد یا در کتابش نقاشی میکشید.
به کنکور رسیدیم. من قلم چی را جزئی از زندگی کرده بودم و حتی غذا خوردن و سرویس بهداشتی را با برنامههایش میرفتم، با تستهای گاج میخوابیدم، از خیلی سبز خیلی بدم میآمد، ولی مجبور بودم بخوانم؛ اما این دوست ردیف آخری ما روزی ۲ بار استخر میرفت و هفتهای ۳ بار فوتبال، آخر هفتهها شمال و تفریحش به راه بود.
دلواپس پزشک های غیر متخصص
خلاصه کنکور دادیم و رتبهها آمد. من با آن همه مطالعه مفید و غیر مفید و بیخوابی و حبس در اتاق، رتبه دلخواهم را نیاوردم. اما این دوست ما در عین عدم شایستگی پزشکی قبول شد.
بعدها فهمیدیم که پدرش سهمیه داشته و او از همان اول خیالش راحت بوده.
فورا به خانه رفتم و پدرم را خوب بررسی کردم ببینم میتوانم چیزی از سهمیه گیر بیاورم، اما پدرم خندید و گفت عمرا چیزی پیدا کنی، من اصلا تفنگم از نزدیک ندیدم.
حالا که بحث خانم نعمت زاده و رشته پزشکی داغ است این سوال ایجاد میشود که چرا این سازو کار غلط در کشور ما تغییر نمیکند که هر کسی را بخواهند به هر دلیلی تشویق کنند مستقیم خودش یا فرزندش را وارد رشته دلخواهش میکنند که اکثر انتخابها پزشکی است.
چرا این درک به وجود نیامده که که کسی که شاید توان هوشیاش در حد آبخیز داری جوبهای تهران است. نباید توسط سهمیه پدرش وارد رشتهای شود که با جان آدمها سرو کار دارد.
باز خانم نعمت زاده به هر حال زحمتی کشیده و توانسته برای کشور افتخار آفرینی کند، ولی تکلیف آن همه آدم که فقط به واسطه داشتن پدری متمایز وارد این رشتهها میشوند چیست؟
خلاصه مطلب اینکه واقعا در این کشور همه چی به همه چی میآید. حتی وقتی میخواهیم کسی را تشویق کنیم کاری میکنیم که شاید بالقوه تهدیدی برای هزاران نفر دیگر باشد.
پایان
برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید



