شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ داستان رستم و سهراب

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ داستان رستم و سهراب

شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ داستان رستم و سهراب

نویسنده: محمدحسن صادقی

در این یادداشت‌ها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخ‌طبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصله‌ای استثنایی! پیش می‌رویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقت‌فرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.

یادآوری

«از میان همه نوشته‌های نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان به‌در برده و به دست ما رسیده‌اند، هیچ نوشته‌ای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینش‌ها و آیین‌های باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)

«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحال‌کردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)

داستان رستم و سهراب

پرسش فلسفی طنزآمیز فردوسی (که شاید متأثر از مرگ غریبانه و رقت‌انگیز سهراب جوان به دست پدرش است) دربارۀ ماهیت مرگ [پیش از آغاز داستان رستم و سهراب] (ص ۱۱۷):

اگر مرگ دادست بیداد چیست؟!

ز داد این‌همه بانگ و فریاد چیست؟!

و پاسخ حکیمانۀ خود فردوسی به این پرسش (ص ۱۱۸):

به رفتن مگر بهتر آیدْت جای

چو آرام گیری به دیگرسرای

این نوع طنز، یعنی طنز فلسفی، بارزترین طنز فردوسی در شاهنامه است که در آثار خیام هم کاملاً نمایان است. طنز فلسفی شاید عمیق‌ترین و متفکرانه‌ترین نوع طنز باشد و چون معمولاً به اساسی‌ترین پدیده‌های جهان و هستی می‌پردازد، آفریدنش حکمت و خرد کافی می‌خواهد.

البته فردوسی و خیام هر دو حکیم و خردمند بوده‌اند، بنابراین مو لای درز طنزهای فلسفی‌ این دو استاد جاویدان نمی‌رود و آثارشان سرمشق همگان است.

ماجرای غفلت (خواب خوش) رستم در شکارگاه توران و ربوده‌شدن رخش‌ (ص ۱۲۰):

چو‌ بیدار شد رستم از خواب خَوش

به کار آمدش بارۀ دست‌کش      (باره: اسب؛  دست‌کش: عصای دست، کارامد)       

غمی گشت چون بارگی را نیافت     (بارگی: اسب)

سراسیمه سوی سمنگان شتافت

همی گفت کاکنون پیاده نَوان     (نَوان: ناتوان)       

کجا پویم از ننگ تیره‌روان؟

ابا ترکش و گرز بسته میان     (ترکش: تیردان)

چُنین تَرگ و شمشیر و ببر بیان     (تَرگ: کلاهخود؛  ببر بیان: جامۀ رزم رستم از پوست ببر)

چه گویند گُردان که: اسبش که برد؟

 تهمتن بدانجا بخفت؟ ار بمرد؟     (ار: یا)       

کنون رفت باید به بیچارگی

به غم دل‌سپردن به یکبارگی

همی بست باید سلیح و کمر     (سلیح: سلاح)       

به جایی نشانش بیابم مگر

در اینجا از شگرد «گفت‌و‌گو با خود» (از نوع طنزآمیزش) استفاده شده است. چیزهایی که رستم از خودش می‌پرسد، نمایندۀ ملامت و شماتت است و با شناختی که ما از رستم دستان، پهلوان خردمند و هوشیار داریم، نوعی قلقلک ذهنی ایجاد می‌کند که از خصوصیات و اثرات طنز است.

تهدید هولناک رستم خطاب به شاه سمنگان، اگر رخش را نیابد (ص ۱۲۱):

بدو گفت رخشم بدین مرغزار     (مرغزار: چراگاه، مرتع)       

ز من دور شد بی لگام و فَسار     (فَسار: افسار)

کنون تا سمنگان نشان پی است     (نشان پی: رد پا)       

بدان سر کجا جویبار و نی است

تو را باشد، ار بازجویی سپاس

بیابد به پاداش، نیکی‌شناس

ور ایدونکْ ماند ز من ناپدید     (ایدونک: اکنون)

سران را بسی سر بباید برید

رستم که خودش با غفلت رخش را گم کرده است، دیگران را مسئول می‌داند و بازخواست و حتی تهدید جانی می‌کند. این رفتارِ دیکتاتورانه با خرد و انصافی که ما از رستم پهلوان سراغ داریم در تضاد است و این تضاد، طنزآفرین است.

بنده اگر در آنجا حاضر و مخاطب رستم بودم، می‌گفتم:

گنه کرده در بلخ آهنگری     به لندن مزن گردن لشکری!

 

ماجرای اغفال و اغوا شدن رستم مجرد توسط دختر شاه پریان … ببخشید! دختر شاه سمنگان، سرکار خانم تهمینه آ.س.میلانی و اعتراف جالب او (ص ۱۲۳):

شب تیره تنها به توران شوی

بگردی برآن مرز و هم بغنوی     (بغنوی: بیارامی، بخوابی)

به‌تنها یکی گور بریان کنی     (به‌تنها: تنهایی؛  گور: گور خر)

هوا را به شمشیر گریان کنی

هر آنگه که گرز تو بیند به چنگ‌

بدرّد دل شیر و چنگ پلنگ

برهنه چو تیغ تو بیند عقاب

نیارد به نخچیرکردن شتاب     (نیارد: نتواند؛  نخچیر: شکار)       

نشان کمند تو دارد هُژبر     (هُژبر: شیر)

ز بیم سِنان تو خون بارد ابر     (سِنان: نیزه)       

چُن این داستانها شنیدم ز تو

بسی لب به دندان گزیدم ز تو

بجُستم همی کتف و یال و برت

بدین شهر کرد ایزد آبشخَورت     (آبشخور: منزل، اقامتگاه)       

تو را یم کنون گر بخواهی مرا

نبیند جزین مرغ و ماهی مرا

یکی آنک بر تو چُنین گشته‌ام

خرد را ز بهر هوا کُشته‌ام

وُدیگر که از تو مگر کردگار

نشاند یکی پورم اندر کنار

مگر چون تو باشد به مردی و زور

سپهرش دهد بهرِ کیوان و هور

سه‌دیگر که اسبت به‌ جای آورم

سمنگان همه زیر پای آورم

نقطۀ عطف این دیالکتیکِ عاشقانه، مصرع «خرد را ز بهر هوا کُشته‌ام» است. خدا را صدهزار مرتبه شکر که تهمینه‌بانوی فریبا، صراحتاً نیت پاکش را اعلام و خیال رستم و ما را راحت کرده است.

ان‌شاءالله منظور ایشان از لفظ «هوا» هوای نَفَس است نه هوای نفس! تشخیص این هوا را به هواشناسان عزیز واگذار می‌کنیم. و اما چرا گفتیم نقطۀ عطف؟ چون همانطور که استاد بزرگ «آلبرت اینشتین» فرموده‌اند: «عشق مانند ساعت شنی است؛ همزمان که قلب را پرمی‌کند، مغز را خالی می‌کند.» اگر با نهایت خوش‌بینی هوای تهمینه‌بانو را همان عشق فرض کنیم، خردش را هم می‌توانیم عقل فرض کنیم و در معادله بالا قرار دهیم تا ادعای ایشان از نظر علمی (نخسوزاً فیزیک) درست از آب درآید و اعترافش پذیرفته شود. وگرنه آدمِ آدم، خرد را فدای هوا می‌کند؟ آدمِ حوا و حوای آدم چطور؟ (۲۰ نمره) 

سوءاستفادۀ صلح‌آمیز از صنایع غیرادبی مخ‌زدن، وعدۀ انتخاباتی دادن و سرِ جوان صاف و سادۀ مردم را گول مالیدن و اسیر تأهل و زنبیل‌‌کِشی و صف ارزاق و هزار مصیب دیگر کردنِ پسران مجرد ناسربه‌زیر! و چه خوش بافته است نگارندۀ خیالباف این سطور:

«پسرهای سرمایه‌دار سران     نگردند جز با ابر‌دختران»

گفتار اندر زادن سهراب از مادر

اغراق در توصیف سهراب نوجوان (ص ۱۲۵):

چو ده‌ساله شد در زمین کس نبود

که یارست با او نبرد آزمود     (یارستن: توانستن)

تهدید جانی سهراب، مادرش تهمینه را ]وقتی‌که سراغ پدرش را از او می‌گیرد[ (ص ۱۲۵):

برِ مادر آمد بپرسید ازوی

بدو گفت گستاخ: با من بگوی

که من چون ز همشیرگان برترم؟

همی بآسمان اندر آید سرم؟

ز تخم کیَم؟ وز کدامین گهر؟

چه گویم چو پرسند نام پدر؟

گر این پرسش از من بماند نهان

نمانم تو را زنده اندر جهان

پسر لقمان را گفتند: «وَ بِالوالِدَیْنِ إحسانا» (نیکی به پدر و مادر) را از که آموختی؟ گفت: از «سهراب ناسپهری».

ببینید سهراب نوجوانمان چقدر مادرش (تهمینه) را دوست دارد که اگر جواب پرسشِ «پدرم کیست؟» را از او نگیرد، او را زنده نمی‌گذارد! مرحبا دلاور! احسنت بر غیرتت پهلوان! شیر مادر حلالت! مادر چه قابل دارد؟! عالم فدای حقیقت!

به نظرتان اگر خبرِ این تهدید جانی سهراب (خطاب به مادرش) به گوش رستم می‌رسید، شاهنامه آخرش ناخوش می‌شد یا خوشتر؟ پاسخهای خود را به نشانی آرامگاه فردوسی در طوس ارسال کنید و یکی از میلیاردها برندۀ خیالی ما باشید.

 

اغراق تهمینه در توصیف سرافرازی پسرش سهراب و پدرش رستم و جدش سام  (ص ۱۲۵):

بدو گفت مادر که بشنو سخُن

بدین شادمان باش و تندی مکن

تو پور گَو پیلتن رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

ازیرا سرت زآسمان برترست

که تخم تو زان نامورگوهرست

جهان‌آفرین تا جهان آفرید

سواری چو رستم نیامد پدید

چو سام نریمان به گیتی که بود؟

سرش را نیارست گردون پَسود      (پَسودن: لمس‌کردن)       

استفاده از آرایه‌های اغراق و غلو و صنعت مادرانۀ قربان‌صدقۀ فرزند رفتن و صنعت زنانۀ بزرگنمایی شوهر و پدرِ پدرشوهر.

کاش می‌دانستم «زال» (دستان) پدرشوهر تهمینه، چه هیزم تری به او فروخته که در این شجرنامه‌خوانی از تعریف و تبلیغ عروسِ گلش محروم مانده است! امیدوارم زال‌بودنش با ملاکهای زیبایی‌شناختی تهمینه در تضاد نبوده باشد و عروس‌خانمِ پهلوان‌پسند، سفیدبرفی‌بودنِ پدرشوهر را بهانۀ این کم‌محلی نکرده باشد تا «رستم دستان» برایش داستان درست کند!

پهلوان‌نمایی غرورآمیز سهراب نوجوان در پاسخ مادرش که او را از پیوستن به پدر نادیده‌اش بازمی‌دارد (ص ۱۲۷-۱۲۶):

بزرگانِ جنگاور از باستان

ز رستم زنند این زمان دستان

نبَرده‌نژادی که چونین بود      (نبَرده: جنگجو، سلحشور)       

نهان‌کردن از من چه آیین بود؟

کنون من ز ترکانِ جنگاوران

فراز آورم لشکری بی‌کران      (فراز آورم: فراهم ‌کنم)       

برانگیزم از گاه کاووس را      (برانگیزم: بلند کنم؛   گاه: تخت شاهی)       

ز ایران ببرّم پی طوس را      (پی: پا)       

به رستم دهم تاج و تخت و کلاه

نشانمْش بر گاه کاووس‌شاه

از ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سر نیزه بگذارم از آفتاب

چو‌ رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی یکی تاجور

چو روشن بود روی خورشید و ماه

ستاره چرا برفرازد کلاه؟      (برفرازد کلاه: افتخار و مباهات کند)

طعنۀ راویان (یا شاید فردوسی) به جنگ‌طلبی سهراب نوجوان و تولد آن مثَل معروف (ص ۱۲۸):

خبر شد به نزدیک افراسیاب

که افکند سهراب کشتی بر آب

هنوز از دهن بوی شیر آیدش

همی رای شمشیر و تیر آیدش

زمین را به خنجر بشوید همی

کنون رزم کاووس جوید همی

سپاه انجمن شد بَروبر بسی

نیاید همی یادش از هر کسی

سخن بین درازی نباید کشید:

هنر برتر از گوهر آمد پدید

شاید بدانیم منظور از «هنر» در مصرع معروف «هنر برتر از گوهر آمد پدید» پهلوانی و رزمندگی است نه هنرهای دیگر (هنرهای هفتگانه) و اصلاً شاخصۀ حماسه و بالأخص شاهنامه همین پهلوانی و رزمندگی در کنار خرد و خردورزی است.

شناخت کامل افراسیاب از روحیۀ جنگجویی همیشگی رستم و سوءاستفادۀ سیاستمدارانه‌اش از این روحیه (ص ۱۲۸):

چُنین گفت کین چاره اندر جهان

بسازید و دارید اندر نهان

پسر را نباید که داند پدر     (داند: بشناسد)

که بندد بدان مهرِ جان و گهر

چو روی اندر آرند هر دو به روی

تهمتن بود بی گمان جنگجوی

مگر کان دلاورگَو سالخَورد     (سالخَورد: سالخورده)            

شود کشته بر دست این شیرمرد

افراسیابِ سالخورده که خودش از رستمِ جوان مفتضحانه شکست خورده و با هزار زحمت از چنگش گریخته است، با خوش‌خیالی گمان می‌کند رستمِ سالخورده‌تر از سهرابِ نوجوان هم، از پسرش شکست خواهد خورد. به نظرم در دل همین تخیل قوی، طنز نامحسوسی هست. (اگر نیست به بزرگی خودتان ببخشید!) اما در سیاستِ پلید پدر و پسر را به جانِ هم انداختن با نیت از میان برداشتنِ دشمن (در اینجا رستم) فقط نامردی و پستی وجود دارد. البته از افراسیابِ برادرکش که خیرِ سرش پهلوان‌مفرد و پادشاه توران هم هست، این حجم از ناپاک‌رایی و خباثت بعید نیست و همین تضاد پهلوانی افراسیاب با نامردی‌هایش نوعی طنز رفتاری است، نیست؟

گفتار اندر آمدن سهراب به ایران و رسیدن به دژ سپید

رجزخوانی هُجیرِ دژبان و سهراب نوجوان برای هم  (ص ۱۳۱-۱۳۰):

دژی بود ‌کِه‌ش خواندندی سپید

بدان دژ بُد ایرانیان را امید

نگهبان دژ رزم‌دیده‌هُجیر

که با زور دل بود و و با دار و گیر

چو سهراب نزدیکی دژ رسید

هُجیر دلاور مرو را بدید

نشست از بر بادپایی چو گرد      (بادپا: اسب تندرو)

ز دژ رفت پویان به دشت نبرد      (پویان: دوان، شتابان، جوینده)

چو سهراب جنگاور او را بدید

برآشفت و شمشیر کین برکشید

ز لشکر برون تاخت بر سان شیر

به پیش هُجیر اندرآمد دِلیر

چُنین گفت با رزم‌دیده‌هُجیر

که تنها به جنگ آمدی خیرخیر      (خیرخیر: بی‌دلیل، بی‌سبب)

چه مردی و نام و‌ نژاد تو چیست؟

که زاینده را بر تو باید گریست      (زاینده: مادر)

هُجیرش چُنین داد پاسخ که بس

به ترکی نباید مرا یار کس

هُجیر دلاورسپهبَد منم

هم‌اکنون سرت را ز تن برکنم

فرستم به‌ نزدیک شاه جهان

تنت را کَند کرکس اندر نهان

پایان قسمت هفتم

منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹

پایان

قسمت‌های دیگر را از این لینک دنبال کنید

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید