خاطرات نوروزي | نسيم عرب اميري

 

هنگام خانه‌تکاني عيد، وسيله‌اي برقي را تميز مي‌کردم که يکهو برق مرا گرفت. پدرم در همان لحظه سر رسيد و ماجرا را برايش تعريف کردم. چند دقيقه فکر کرد و بعد با افسوس گفت: «برق هم برق‌هاي قديم، وقتي مي‌گرفت درجا خشک مي‌کرد.»

همراه خواهرزاده‌ام به بوتيک رفتيم. همه اجناس بوتيک را زير و رو کردم، اما دست آخر آن چيزي که مي‌خواستم پيدا نکردم. به فروشنده گفتم: «ببخشيد ما يک دوري بزنيم، برمي‌گرديم!» ناگهان خواهرزاده‌ام با عصبانيت رو به فروشنده کرد و گفت: «دروغ مي‌گه آقا. از صبح به ده نفر ديگه هم همين رو گفته. منتظر ما نباشيد.»

خواهرزاده ام به خانه مان آمده بود. به محض ديدن من گلي که به دست داشت را به من داد و گفت: «تقديم به خاله عزيزم!» با ذوق و شوق بوسيدمش و پرسيدم: «خاله جون! اين گل خوشگل رو از کجا خريدي؟! توي چشمانم زل زد و  گفت: «رفته بوديم بهشت زهرا روي زمين پر از گل بود از اونجا برات آورديم!»

خواهرزاده ام  عاشق بادام است امروز همه را به قرآن توي سفره هفت سين قسم داد که کسي لب به بادام ها نزند!

پدربزرگ شوهرخاله‌ام فوت کرد. مانده بوديم که چگونه در ايام عيد اين خبر ناگوار را به او بدهيم. دست آخر من ساعت 7 صبح به موبايلش زنگ زدم و بعد از کلي مقدمه‌چيني خبر مرگ پدربزرگش را به او دادم. هنوز حرفم تمام نشده بود که با عصبانيت گفت: «مردم‌آزار! سر صبحي بيدارم کردي که چي؟! مُرد که مُرد. بگير بخواب!»

براي عيد ديدني به خانه خواهرم رفته بوديم. تلفن زنگ خورد و خواهرزاده ام تلفن را برداشت و گفت: «سلام عمو جون. ممنون… سال نو شما هم مبارک… نه امروز نياين. آخه ما  آجيل نداريم… همه آجيل‌ها رو  خاله‌اينا غارت کردن…»

موفق به کشف کاربردي‌ترين روش جهت کمک به اقتصاد خانواده در ايام عيد شدم. کافي است شما هم با گفتن جمله «چقدر چاق شدي» به خانم‌هايي که به عيدديدني‌تان مي‌آيند آنها را از همان لحظه ورود به منزل‌تان به رژيم غذايي تشويق کنيد!

برادرم گفت: «کاش ديد و بازديد هاي عيد مثل جام حذفي فوتبال بود. مي رفتيم  و اقوام را مي ديديم و همان جا حذف مي شدند و برگشتي هم در کار نبود.»

خواهرزاده‌ام مي‌خواست تراول صد توماني که عيدي گرفته بود را خُرد کند. پول‌هايم را شمردم. 85000 تومان بيشتر نداشتم. پول ها را از دستم گرفت و بُرد. گفتم: «پس تراول چي شد؟!» گفت: «خاله‌اي که توي اين اوضاع  100 تومن پول توي جيبش نباشه لياقت داشتن تراول رو نداره.»

عمه‌ام با تلفن همراهم تماس گرفت و گفت که چند بار با منزل‌مان تماس گرفته و کسي تلفن را جواب نداده و مي‌خواهد براي عيدديدني به خانه‌مان بيايد.
گفتم: «تشريف بياريد اما امروز بابا نيست!»
گفت: «اشکالي نداره. مامان که هست؟»
گفتم: «نه. مامان و بابا همراه هم  براي کاري به کرج رفتند.»
گفت: «خودت کجايي؟»
گفتم: «سينما.»
گفت: «اگه بيايي خونه ما 5 دقيقه ميايم و زود ميريم!»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


The reCAPTCHA verification period has expired. Please reload the page.

به بالا بروید