شوخ طبعی و طنز در شاهنامه؛ داستان جنگ هاماوران
نویسنده: محمدحسن صادقی
در این یادداشتها، نگاهی مفصل خواهیم داشت به انواع شوخطبعی و طنز در شاهنامه فردوسی (به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق) و فعلاً با آوردن ابیات واجد شرایط و تفسیر و تأویل صادقانه! آنها آهسته و پیوسته و با صبر و حوصلهای استثنایی! پیش میرویم تا به حول و قوه الهی از این مرحله دشوار و طاقتفرسا با موفقیت و سربلندی و سلامت! عبور کنیم.
یادآوری
«از میان همه نوشتههای نیاکان ما ایرانیان که از دستبرد زمانه جان بهدر برده و به دست ما رسیدهاند، هیچ نوشتهای اهمیت شاهنامه فردوسی را در شناخت تاریخ و فرهنگ و ادب و هنر و بینشها و آیینهای باستان ایران و زبان و ادب فارسی و هویت ملی ما ندارد.» (دکتر جلال خالقی مطلق)
«طنز شاهنامه برای قهقهه نیست، برای شادابی یا خوشحالکردن انسان است. هرچند شاهنامه به عنوان اثری حماسی معروف است ولی بسیاری از انواع ادبی از جمله تعلیمی، غنایی و حتی طنز در آن موجود است، آن هم در بهترین وجه ممکن.» (قدمعلی سرامی)
داستان جنگ هاماوران (هاماوران: نام قدیم یمن)
اغراق و غلو در وصف سپاه ایران (ص۶۸):
بتوفید گیتی چو لشکر براند (بتوفید: جنبید، لرزید)
به روز اندرون روشنایی نماند
اغراق و غلو در وصف سپاه و رزمگاه (ص۷۱-۷۰):
سپاهی که صحرا و دریا و کوه
شد از نعل اسپان ایشان ستوه (ستوه: درمانده، خسته)
نبُد شیر درنده را جایگاه
نه گور ژیان یافت بر دشت راه (ژیان: تندخو)
پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب
همان در هوا مرغ و پرّانعقاب
همی راه جستند و کی بود راه
دد و دام را بر چُنان جایگاه؟!
چو کاووس لشکر به خشکی کشید
کس اندر جهان کوه و صحرا ندید
جهان گفتی از تیغ و از جوشنست (جوشن: زره)
ستاره ز نوک سنان روشنست (سنان: نیزه)
ز بس خود زرّین و زرّینسپر (خود: کلاهخود)
به گردن برآورده رخشانتبر
تو گفتی زمین گشت زرّ روان
همی بارد از تیغ هندی روان
ز مِغفر هوا گشت چون سَندَروس (مِغفر: کلاهخود؛ سَندَروس: سرو کوهی، زردرنگ)
زمین سربهسر تیره چون آبنوس (آبنوس: درختی گرمسیری و سیاهرنگ)
بدرّید کوه از دَم گاودُم (گاودُم: بوق دراز شبیه دم گاو، نوعی کرنا)
زمین آمد از سمّ اسپان به خُم (خُم: همان خَم که از جبر قافیه به این روز افتاده و به کوزه تبدیل شده!)
وصف رعنایی سودابه [دختر شاه هاماوران] (ص۷۲):
به بالا بلند و به گیسو کمند (کمند: طناب شکار)
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
استفادۀ هنرمندانه از آرایۀ جناس (ص۷۳):
(نامۀ کیکاووس با موضوع خواستگاری سودابه از پدرش شاه هاماوران)
چو داماد یابی چو پور قباد
چُنان دان که خورشید دادِ تو داد
پاسخ سودابه به چارهجویی پدر نگرانش و مواجهۀ جاهطلبانهآمیزِ (!) او با خواستگار قدرش کیکاووس (ص۷۴):
همی خواهد از من که بی کام من (کام: مراد، خواسته)
ببرّد دل و خواب و آرام من
چه گویی همیّ و هوای تو چیست؟ (هوا: میل، خواسته)
بدین کار بنگر که رای تو چیست
بدو گفت سودابه: گر چاره نیست
ازو بهتر امروز غمخواره نیست
[کسی کو بود شهریار جهان
بر و بوم خواهد همی از مهان]
ز پیوند با او چه باشی دُژم؟ (دُژَم: آشفته)
کسی نشمُرد شادمانی به غم
بدانست سالار هاماوران (سالار: شاه)
که سودابه را آن نیامد گران
سودابI دلباخته و واداده، با زبانبازی سعی دارد پدر سیاستمدارش را به این وصلت [با کیکاووس] راضی کند ولی پدرِ پدرسوختهاش … (ادامه این داستان را در ادامه این داستان بخوانید!)
ماجرای فریبکاری شاه هاماوران (پدر سودابه) و برملاشدن نیت پاک او با لودگی دختر شوهرذلیلش و باورنکردن کیکاووس [به علت اعتقاد راسخش به مردسالاری و بیاعتمادی خللناپذیرش به زنان] (ص۷۷-۷۶):
غمی شد دل شاه هاماوران
ز هرگونهای چاره جست اندرآن
چو یک هفته بگذشت هشتمپگاه
فرستاده آمد به کاووسشاه
که گر شاه بیند به مهمان خویش
بیاید خِرامان به ایوان خویش
شود تخت هاماوران ارجمند
چو بر وی شود شهریار بلند (بلند: والاقدر)
بدین گونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست (یعنی باطناً تدبیرش زندانیکردن کیکاووس بود)
مگر شهر و دختر بماند بِدوی
نباشدْش بر سر یکی باژجوی (باژجوی: باجگیر)
بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد به سر (پرخاش: خصومت)
به کاووسکی گفت کین رای نیست
تو را خود به هاماوران جای نیست
نباید که با سور جنگ آورند
تو را بی بهانه به چنگ آورند
ز بهر منست اینهمه گفتوگوی
تو را زین خُرام اندُه آید به روی (خُرام: ضیافت، مهمانی)
ز سودابه گفتار باور نکرد
که کم داشت زیشان کسی را به مرد
بشد با دلیران و گُنداوران (گُنداوران: پهلوانان)
به مهمان سوی شاه هاماوران
این ماجرا صرفاً برای اینکه در جریان داستان قرار بگیرید آمده و شرح ماوقع است.
ظرافت فردوسی در نقد ابنای بشر و جهان (ص ۷۸):
چو پیوستۀ خون نباشد کسی (پیوستۀ خون: همخون)
نباید برو بودن ایمن بسی
[بود نیز پیوستۀ خون که مهر
ببرّد ز تو تا بگرددْت چهر]
چو مهر کسی را بخواهی بسود (بسودن: آزمودن)
بباید به سود و زیان آزمود
پسر گر به جاه از تو برتر شود
هم از رشک مهر تو لاغر شود (رشک: حسادت)
چُنینست کیهان ناپاکرای
به هر باد خیره بجنبد ز جای
رفتار بیثبات آدمی و جهان، همواره فردوسی را به روشنگری و هشدار رهنمون شده است؛ به طوری که بعد از ناصرِ خسرو که شاکیترین نوازندۀ جهان است و در این مسابقه نفر اول است (ناصرِ خسرو بیش از چهل قصیدۀ سنگین علیه جهان سروده یا بهتر است بگویم تنظیم کرده است!) و خیام که نفر دوم است (تعداد متعددی (!) از رباعیات خیام نیز خوشبختانه یا بدبختانه علیه جهان است)، فردوسی در جایگاه سوم دلبری میکند. جالب اینجاست که ناصرِ خسرو خودش در همان اوایل دیوانش [در قصیده بسیار مشهور چرخ نیلوفری] صراحتاً فرموده است:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین را نشاید نکوهش ز دانش بری را
بعد بلافاصله با بیت سوم، بیت دوم را انگار نقض کرده است:
همی تا کند پیشه عادت همی کن جهان مر جفا را تو مر صابری را
یعنی به لطف ناصرِ خسرو جهانی داریم که هم از افعال بری است یعنی عملاً کارهای نیست [بلکه مأمور است و معذور] و هم جفاکار است. خدا آخر و عاقبتمان را با این جهان و در این جهان ختم به خیر کند! (آمین!)
طعنه سودابه به پدر سیاستمدارش (شاه هاماوران) که شوهرش (کیکاووس) و سرداران ایران (گودرز، گیو و طوس) را ناجوانمردانه (علیرغم اینکه کیکاووس به او و سپاهش امان داده بود) در مجلس بزم و مهمانی به میزبانی خودش، غافلگیر و اسیر و در بند کرده است]در صحبت با فرستادگان پدرش که برای بازگرداندن او به قصر پدرش آمدهاند[ (ص۸۰-۷۹):
بدیشان چُنین گفت کین کارکرد
ستوده ندارند مردان مرد
چرا روز جنگش نکردید بند
که جامهش زره بود و تختش سمند (سمند: اسب)
سپهدار گودرز و چون گیو و طوس
بدّرید دلْتان از آوای کوس (کوس: طبل و دهل)
همی تخت زرین کمینگه کنید
ز پیوستگی دست کوته کنید (پیوستگی: وصلت)
فرستادگان را سگان کرد نام
سمن کرد پُرخون از آن ننگ و نام (سمن: در اینجا یعنی چهره، صورت)
جدایی نخواهم ز کاووس گفت
وُگر چه بود خاک ما را نهفت (نهفت: قبر)
چو کاووس را بند باید کشید
مرا بی گنه سر بباید برید
ظرافت فردوسی در نقد رفتار ابنای بشر و جهان (ص۸۰):
چنینست رسم سرای سپنج
همه از پی آز ورزند رنج (آز: زیادهخواهی، حرص)
سرانجام نیک و بدش بگذرد
شکارست مرگش همی بشکرد
رسم دنیا بر این است که همه را به جرم زیادهخواهی به تحمل رنج وا میدارد و همه (کلهم اجمعین) طعمه اویند و با مرگ شکارشان میکند.
در طنز حکیمانۀ فردوسی هر جا رفتار جهان مورد اشاره و بیان است، منظور اصلی خودِ جهان نیست و حکما و ظرفا بخوبی میدانند چیست یا [فاشتر بگویم] کیست! فعلاً بیشتر از این نمیتوانم زیراب فردوسی را بزنم، باقیاش بماند برای وقتی نامناسبتر!
نامۀ کوبندۀ رستم به شاه هاماوران برای پیادهکردنش از خر شیطان (ص۸۲):
یکی نامه بنوشت با گیر و دار
پر از گرز و شمشیر و پُرکارزار
که: بر شاه ایران کمین ساختی
به پیوستگیدر بد انداختی (پیوستگی: وصلت)
نه مردی بود چارهجستن به رنگ (رنگ: حیله، افسون)
نرفتن به رسم دلاورپلنگ
که در بزم هرگز نسازد کمین
اگرچند باشد دلش پر ز کین
اگر شاهکاووس گردد رها
تو رستی ز چنگ و دم اژدها (اژدها: رستم)
وُگرنه بیارای جنگ مرا (بیارای: آماده شو، تدارک ببین)
به گردن بپیمای هنگ مرا (هنگ: سپاه)
پاسخ طنزآمیز شاه هاماوران به نامۀ کوبندۀ رستم (ص۸۳):
چُنین داد پاسخ که: کاووسکی
به هامون دگر نسپَرد نیز پی (سپَردن: درنوردیدن، طیکردن؛ پی: پا)
تو هر گه که آیی به بربرسِتان (بربرسِتان: سرزمینی در شرق ایران باستان)
منم برکشیده به پشتت عِنان
همین بند و زندانت آراستهست
اگر رایت این آرزو خواستهست
بیایم به جنگ تو من با سپاه
برین گونه جوییم آیین و راه
اعتماد به سقف کاذب شاه هاماوران (پدر سودابه) در اینجا با رشد نجومی تورموارش سر به فلک کشیده است، طوری که به رستم دستان که تبر هم گردنش را نمیزند (نه اینکه نمیخواهد، نمیتواند) «وعدۀ وعید» داده است. بیت «همین بند و زندانت آراستهست، اگر رایت این آرزو خواستهست» طنز قلندرانهای دارد؛ چون بند و زندان را برای یل سیستان، رستم دستان آراستن، کاریست کارستان!
طعنۀ رندانۀ فردوسی به جنگ و خونریزی بی ترحم و تأمل سپاه ایران (رستم) در جنگ هاماوران (ص۸۳):
به تاراج و کشتن بیاراستند (بیاراستند: آماده شدند، صف بستند)
از آزرم دلها بپیراستند (آزرم: شرم و حیا، عفت، مهربانی، ملایمت)
شاید انصاف و مروت اجازه ندادهاند فردوسی حکیم از کنار این صحنۀ خشونتآمیز بیتفاوت بگذرد که با این بیت طنزآمیزِ رندانه از انتقامجویی بیرحمانه رستم و سپاهش انتقاد کرده است.
پیراستن به معنی اصلاح یا زدودن و پاککردن چیزی از زوائد (اضافات) و چیزهای نامطلوب و بیاهمیت است؛ پس پیراستنِ دل از آزرم (که چیز خوب و مطلوبی است) معقول و منطقی نیست، مگر وقتیکه پای رندی و طنز در میان باشد.
امیدوارم خوانندگان عزیز منطق طنز را دریابند و آن را الزاماً با مناطقِ (جمع مندرآوردی منطق) دیگر یکسان ندانند. اصلاً همین منطق خاص طنز، آن را از آثار و سخنان منطقی معمولی (جدی) متمایز میکند و معمولاً موجب بانمک و خوشمزهشدن آن میشود.
بنابراین اگر به طنزی برخوردید که ظاهراً منطق ندارد، گول ظاهرش را نخورید! چون باطناً منطق دارد و منطقش همان چیزی است که ظاهراً ندارد.
اغراق در وصف سپاه ایران (ص۸۵):
نهادند سر سوی هاماوران
زمین کوه گشت از کران تا کران
سپه کوه تا کوه صف برکشید
تو گفتی که خورشید لشکر کشید
اغراق و غلو در وصف نبرد هاماوران (ص۸۸-۸۶):
تو گفتی جهان سربهسر آهنست
وُگر کوه البرز در جوشنست
پسِ پشت گُردان درفشاندرفش
به گَرد اندرون سرخ و زرد و بنفش
از آواز گُردان بتوفید کوه
زمین آمد از نعل اسپان ستوه
بدرّید چنگ و دل شیر نر
عقاب دلاور بیفکند پر
همآن ابر بگداخت اندر هوا
برابر که دید ایستادن روا؟!
…
ز خون خاک گل گشت و هامون چو کوه
ز بس کُشته افکنده از هر گروه
…
ز کُشته زمین گشت با کوه راست
ز هاماوران شاه زنهار خواست
و اما … سیمرغ بلورین بهترین طراحی صحنه (دکوپاژ) برای خلق تصویری خارقالعاده و حیرتانگیز از صحنۀ نبرد و حماسهای حماسیتر از جومونگ میرسد به … استاد بلامنازع حماسهسرایی، حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی. [که متأسفانه الان خودشون در قید حیات تشریف ندارن و بناچار باید سیمرغ بلورین ایشون رو به سی مرغ هورمونی دولتی تبدیل کنیم و در بازار آزاد به نرخ روز بفروشیم تا شاید بخشی از کسری بودجۀ دولت حماسهساز رو جبران کنیم.]
نامۀ تحقیرآمیز کیکاووسِ تازه از بند خلاصشده به افراسیابِ فرصتطلب و پاسخ زیرکانه و نیشدار افراسیاب (ص۹۲-۹۰):
چو نامه برِ شاه ایران رسید
برآنگونه گفتار بایسته دید
ازیشان پسند آمدش کارکرد
به افراسیاب آنگهی نامه کرد
که ایران بپرداز و بیشی مجوی (بپرداز: خالی کن؛ بیشی: زیاده)
سرِ ما شد از تو پر از گفتوگوی
تو را شهر توران بسندهست خَود
که خیره همی دست یازی به بد
فزونی مجوی ار شدی بینیاز (فزونی: زیاده)
که درد آردت پیش و رنج دراز
تو را کهتری کاربستن نکوست (کهتری: فرمانبری، بندگی)
نگهداشتن بر تن خویش پوست
ندانی که ایران نشست منست؟
جهان سربهسر زیر دست منست؟
پلنگ ژیان گرچه باشد دلیر
نیارد شدن پیش چنگال شیر (نیارد: جرأت ندارد)
چو این نامه برخواند افراسیاب
سرش پُر ز کین گشت و دل پُرشتاب
[فرستاد پاسخ که این گفتوگوی
نزیبد جز از مردم زشتخوی
تو را گر سزا بودی ایران، همان (سزا: درخور)
نیازت نبودی به مازندران
کنون آمدم جنگ را ساخته
درفش درفشان برافراخته] (درفش: علم؛ درفشان: درخشان)
…
که تورِ فریدون نیای منست
همه شهر ایران سرای منست (شهر: سرزمین)
وُدیگر به بازوی شمشیرزن
تَهی کردم از تازیان انجمن
به پیغام نسپارم این تاج و تخت
مگر تیره گردد ز ما روی بخت
کیکاووس ناقلا در اینجا نیز خودش را مصلح بشریت نموده و برای طرف مقابلش (افراسیاب) مانند طرف مقابلش در مازندران (دیو سپید) زیادهنخواهی و اطاعت و بندگی تجویز میکند، علیرغم اینکه خودش اِند زیادهخواهان و سلطهجویان است و خوشبختانه افراسیابِ ناقلاتر از او (کیکاووس) هم نامردی نمیکند و با نهایت ظرافت و رندی، زیادهخواهی خودِ کیکاووس را به کمک جلوههای ویژه بزرگ کرده و در چشم تنگش فرو میکند تا اینقدر [تابلو] جانماز آب نکشد و یاد بگیرد آنچه را که برای خود میپسندد برای دیگران هم بپسندد.
نمیدانم چرا این رفتار کیکاووس مرا یاد بعضی دولتها میاندازد. (أعوذ بالله من الشیطان الکبیر الآمریکای دراکولا!)
پایان قسمت پنجم
منبع: شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، دفتر دوم، بنیاد میراث ایران، نیویورک ۱۳۶۹
پایان
قسمتهای دیگر را از این لینک دنبال کنید



