بزک نمیر بهار میاد
نویسنده: فرزانه مصیبی
*این داستان در بخش «داستان» کتاب پنجمین جشنواره سراسری طنز مکتوب سال 1389 منتشر شده است*
«بزک نمیر بهار میاد»
وقتی کارشناس مربوطه در یک برنامه اقتصادی از رادیو اعلام کرد: «جذب سرمایههای بلامصرف مردم مثل جواهرات، پولهای نقد داخل گاوصندوقها و غیره و وارد کردن آنها به چرخه سازندگی – اقتصادی شود و در راستای باروری هرچه بیشتر میهن باید تدابیری بیندیشیم.»، بلافاصله در اولین بخش خبری اخبارگو گفت: «کلیه اتوبانها و آزادراهها برای خرید عموم به فروش گذاشته شد. چنانچه تمایل به خرید دارید…»
حاج رشید با شنیدن خبر یاد عیال افتاد. به خانه که رسید با لگد در را باز کرد و هندوانهها را پرت کرد وسط حوض، یک دفعه آب پاشید رو سر و صورتش. دست کشید رو چشمها و ابروهاش، بعد دماغش را گرفت و دستش را مالید به شلوارش.
زن حاجی پرده را کنار زد پنجره چوبی را با سر و صدا و قیژوقوژ باز کرد و گفت: «سلام حاجی دست شما درد نکنه. نهار نون، پنیر و هندونه حسابی میچسبه.»
حاج رشید صدایی صاف کرد و گفت: «اگه هندونه نخریده بودم چی میچسبید؟»
زن حاجی که حالا تو ایوان ایستاده بود و دست را سایهبان چشمهایش کرده بود گفت: «خربزه داشتیم تو یخچال. رو تخت تو حیاط بخوریم یا بریم پای کولر؟»
حاج رشید لحظهای به زن نگاه کرد. برق طلاهای زن چشمهای حاجی را زد. سر چرخاند و نشست لبه تخت. پشت کرد به زن، کت و جورابهایش را در آورد. همین طور که استغفراله میگفت، آستینهاش را زد بالا رفت کنار حوض.
مرضیه و محبوبه، سفره و بشقاب و سینی به دست، پشت سر هم از پلهها آمدند پایین. هم صدا گفتند: «سلام» و نشستند رو تخت.
حاج رشید وضو میگرفت و زن حاجی مشغول قاچ کردن هندوانه بود. زن حاجی گفت: «حاجی بیا ناهارت رو بخور بعد برو.»
حاجی رو به زن گفت: «چیه میترسی دست کارت از دهن بیفته. زود بخور باید بریم جایی.»
بزک نمیر بهار میاد
زن حاجی چادر را کیپ گرفته بود جلو صورتش. همین طور که دنبال حاجی میدوید، پچپچ کنان میگفت: «حاجی تو رو ارواح خاک مادرت آبروم رو نبر. لااقل بریم یه جا دیگه، تو محل زشته، هزار جور حرف پشت سرت در میارن. میگن حاجی از گشنگی این کار رو کرد. بابا دو تا دختر داریم. آخه مادری که…»
حاجی برگشت، یکی از ابروهاش را داد بالا، چشمهاش را تا جایی که میشد باز کرد گفت: «آنقدر غرغر نکن زن.»
زن حاجی با گوشه چادر قطره اشکی که گوشه چشمش گیر کرده بود و نمیدانست باید بچکد یا برگردد داخل را از تو چشمش در آورد و ساکت دنبال حاجی دوید.
حاجی دست راستش را از جیب درآورد. در را هل داد، خواست برود داخل مغازه ولی پشیمان شد. با دست چپ اشاره کرد که اول زن حاجی وارد مغازه شود.
بعد از کلی سلام و احوالپرسی، طلافروش پرسید: «حاج خانم چیزی پسندیدند؟ براشون بیارم؟»
زن حاجی یواشی خندید و گفت: «نه دست شما درد نکنه.»
حاج رشید گفت: «خدا بیامرز بابات رو. پونزده سال پیش این النگوها رو ازش خریدم.» و با سر اشاره کرد که زن دستش را از زیر چادر بیاورد بیرون.
زن دست راستش را گذاشت روی میز، آستینش را تا آرنج زد بالا، طلافروش یکی یکی النگوها را که تقریباً رفته بود تو گوشت دست زن قیچی کرد، حاجی هم گردنبندها و سینه ریزها را که گردن زن را خم کرده بود و او را تبدیل به یک گوژپشت حسابی کرده بود باز کرد.
هجده انگشتر از انگشتان زن به زور در آورد. تنها از خیر حلقه ازدواجش گذشت، چون تقریبا با پوست و گوشت دستهای زن یکی شده بود و فقط باریکهای از آن دیده میشد.
طلافروش گفت: «در که نمیاد، اگر هم بخواهیم ببریمش گوشت و پوست دست خانم زخمی میشه، آن قدری هم که نمیارزه.» حاج رشید دست زن را ول کرد و گفت: «بله حلقه باید دست زن بمونه».
سر جمع طلاها با دستبندها و گوشواره، البته بدون دو تا گردنبند نازک دخترها که بعد از قسم حاجی به خاک پدرش از آنها گذشته بود، آن قدری بود که میز طلافروش را سراسر به درخشش درآورد.
حاجی پول طلاها را گرفت و ریخت تو ساک زن، بعد کلی به خود بالید که حساب همه چیز را کرده و ساک دستی زنش را برای بردن پولها و البته مشکوک نشدن دزدها با خود آورده است.
حاجی همچنین گفت: «آقا من حواسم به همه چیز هست و خوب میدانم هر لحظه چکار کنم که خانم بچه ها از بقیه پیش باشند.» بعد برای اینکه طلافروش بین همسایه و آشنا چو نیندازد که حاج رشید، پول لازم بوده و طلای اهل و عیال را فروخته، گفت که میخواهد جایی سرمایهگذاری کند و یک ماه بعد از سود آن کار دو برابر این طلاها را برای زن حاجی میخرد.
همچنین گفت: «خدا را شکر دستمان به دهانمان میرسه، ولی میخواهم این کار مخصوص برای زن حاجی باشه و از سرمایه خودش» در ادامه سخنرانی یک کمی فمینیستی خود مثل گوینده رادیو توضیح داد: «زنها آینده میخواهند، باید برای اقتصاد و موقعیت خود تلاش کنند.»
جمله آخر را وقتی داشت از مغازه بیرون میرفته این طور گفت: «میخواهم چند متر اتوبان برای زن حاجی بخرم.»
زن شب از حاجی پرسید که قضیه اتوبان چیه؟ و گفت: «بهتر بود یه بهونه دیگه میآوردی. صغریخانم میگفت یه دوستی داشته که شوهرش میبره طلاهاش رو میفروشه تا مهریه زن دومش رو بده.»
محبوبه گفت: «زن بابا!». مرضیه خندید و گفت: «میگفت بیست و پنج سالشه!»
زن حاجی تشر زد به مرضیه و گفت: «مگه زن بیست و پنج ساله، خله، که بیاد زن بابای شصت ساله شما بشه.»
حاجی داد زد: «بلند شید برید به اتاق دیگه.»
دخترها رفتند و حاجی توضیح داد صبح باید ساعت پنج بروند تو صف، تا نوبت بهشان برسد. بعد گفت: «اگه یه تیکه از اتوبان بخرم حتی چند متر، ماه به ماه کلی سود میگیریم و در عوض میتونیم ده برابر طلاها رو بخریم.»
زن حاجی شب خواب دید دو تا دخترش را شوهر داده و رو جهیزیه پر و پیمان هر کدامشان یک تکه اتوبان گذاشته است. صبح که بیدار شد، به خاطر خواب دیشبش حسابی خوشحال و سرحال بود.
به حاج رشید گفت تصمیمی که گرفته حرف ندارد و حسابی عاقلانه است. مدام تو این فکر بود که چرا نتوانسته دامادهاش را ببیند.
در خیال، قسمتهایی از خواب را که ندیده بود، می ساخت. به خود امید میداد، حتماً دامادهاش آدم حسابی بودند که همچین جهیزیهای را برای دخترهاش فراهم کرده بود.
بزک نمیر بهار میاد
ساعت پنج و نیم جلو در (اداره کل پخش و فروش یک دست اتوبانها و آزادراهها) صفی بود که تهش حتماً به قیامت میرسید. حاج رشید با آغوش باز رفت سمت پیرمرد عصا به دستی که تقریباً وسط صف به دیوار تکیه داده بود.
شروع کرد به احوالپرسی با او. از حال خانم و بچههای پیرمرد پرسید. از دست پخت همسر پیرمرد هم تعریف کرد. پیرمرد بعد از یک ربع گفت که پیری است و فراموشی.
آقا بفرما تو صف، بعد برای افرادی که جلو و پشتش ایستاده بودند توضیح داد، حاج رشید از شاگردهای قدیمی او در دبیرستان بوده، دست بر قضا چون شاگرد اول کلاس ریاضی بوده، بعد از این همه سال او را به یاد میآورد.
ماجرا جالب شد. مردم ریختند سر حاج رشید تا برایشان حساب کند هر کدام با پولی که دارند چند متر اتوبان یا لااقل آزادراه میتوانند بخرند. همه محاسبات را پیرمرد انجام میداد و حاج رشید فقط با صدای بلند به گوش سؤال کننده میرساند.
حاجی فهمید به پولش میتواند دویست و هشتاد کیلومتر اتوبان بخرد. با توضیح یکی از مردم متوجه شد، هر کس بالای دویست کیلومتر از اتوبان را بخرد اجازه احداث عوارضی در آن را دارد. حاجی فکر کرد علاوه بر سود سهام دویست و هشتاد کیلومتر، کلی هم عوارضی روزانه نصیبش میشود.
حاجی و زنش کل چند ساعتی را که منتظر بودند تا نوبتشان بشود، فکر می کردند آن همه پول را چطور خرج کنند که بالاخره نوبتشان شد.
وقتی وارد سالن شدند تعداد زیادی میز دیدند که خانمها و آقایلی با لباسهای یک رنگ پشت آنها نشسته بودند. جلوی هر کدام هم یک کامپیوتر بود. با سرعت محاسبه میکردند که هر کسی با پولی که دارد میتواند چقدر اتوبان بخرد.
حاجی و زنش رفتند سراغ یکی از میزها که تازه مشتریاش رفته بود. خانم فروشنده عینکش را در آورد. چشمهایش را مالید و دوباره عینک را زد. از بالای عینک به حاج رشید نگاه کرد و گفت: «چقدر داری؟»
حاجی کیسه پول را از زیر چادر زنش درآورد، زن حاجی گلوی کیسه را محکم چسبیده بود. حاجی کیسه را از دست زن کشید، زن ناله آرامی کرد و ناخنهای برگشتهاش را مکید. حاج رشید کیسه را کوبید رو میز و گفت: «همهاش همینه.» فروشنده در کیسه را باز کرد و با یک نگاه، مقدار پول را تخمین زد.
حاجی خندهای کرد، سر تکان داد به زنش نگاه کرد و گفت: «تو هم دختر بزرگ کردی، دو تا خنگ، نیگا» و به خانم فروشنده اشاره کرد.
خانم فروشنده پرسید: «کجا میخوای؟» حاجی گفت: «به جای خوب.»
زن سریع دکمههای کیبورد را زد و گفت: «اتوبان اونجا آباد به اینجا آباد خوبه؟» حاجی و زنش لبخند زدند و گفتند: «عالیه!»
فروشنده گفت: «دو متر و هشتاد سانت» و صدای پرینتر درآمد.
حاج رشید هنوز هاج و واج بود که خانم فروشنده یک دسته از پولها را گذاشت داخل پولشمار.
حاجی گفت: «اشتباه میکنی دویست و هشتاد کیلومتر میشهها. مگه متری آنقدر نیست؟»
خانم فروشنده همین طور که دستههای پول را عوض میکرد، توضیح داد که: «آن مبلغ برای متراژ اتوبانهایی است که قرار است در کویر لوت و دشت کویر در سیصد سال آینده احداث شود.» و ادامه داد: «اگه میخواهید تغییرش بدم.» و دلسوزانه گفت: «سرمایهگذاری خوبی است و بسیار آینده نگرانه، چنانچه میخواهید برای نواده و نتایج خود سرمایهگذاری کنید، فکر فوق العادهای است.»
حاج رشید لبخندی زد و گفت: نه بابا خدای اونا هم بزرگه.»
فروشنده کاغذ را که مدتی رو پرینتر منتظر بود برداشت و داد به حاجی، بعد آنها را راهنمایی کرد تا از در پشت ساختمان خارج شوند. وقتی حاجی و زنش بیرون آمدند متوجه شدند سه خیابان پایینتر از در ورودی هستند. هیچ کدام حرفی نمیزدند. حاجی تسبیح را تو مشتش میفشرد و زن چادرش را میجوید.
حاجی تاکسی دربست گرفت، نشست رو صندلی جلو و زن تنها نشست عقب، حاجی رو به راننده گقت: «اخباره، آقا قربونت رادیو رو زیاد کن.»
اخبار گو گفت: «دانشمندان طبق نظری اعلام کردند، در نسیصد سال آینده کلیه جادههای داخلی و زمینی شهر تبدیل به مناطق مسکونی پارک و جنگل خواهد شد و اتومبیلهای پرنده جای اتومبیلهای چهار چرخ کنونی را خواهند گرفت، اینک به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید: (اداره کل پخش و فروش یک دست اتوبانها و آزادراهها) پس از پخش خبر قبلی اعلام ورشکستگی کرد و اعلام داشت؛ متأسفانه طرح به کارگیری مفید سرمایههای بلا مصرف مردم از آن جهت که بدون فکر و بررسیهای لازم و با تعجیل انجام شده تا مدتی برای تحقیقات بعدی مطلق خواهد ماند. سهامداران گرامی برای باخبر شدن از وضعیت خود پیگیرانه به اداره کل مربوطه مراجعه نمایند.»
بزک نمیر بهار میاد
حاجی ٤٨ جفت کفش چرم اعلای دستدوز در مسیر پیگیریهای مجدانه خود باره کرد و بالاخره در یکی از روزهای پیگیری به رحمت خدا رفت.بعد از او همسرش هم چند باری جهت پیگیری مراجعه کرد تا اینکه عمر حق او هم سر رسید.
بیست و سه سال بعد روزی مرضیه و محبوبه جلوی در یک صدا به بچههایشان سفارش کردند که: «اگه تا ظهر نیومدیم و گرسنه بودید، هندوانهها رو از تو حوض بردارید و با نون پنیر بخورید.»
داخل کوچه برای تاکسی هوایی دست تکان دادند، تاکسی نشست جلو در و آنها سوار شدند. چند دقیقه بعد در حالی که برگه مچاله و کهنه پرینت، در دست محبوبه بود، از تاکسی هوایی پیاده شدند.
وارد ساختمان بزرگی شدند. جلوی میز خانمی ایستادند و گفتند به آنها تلگراف هوایی شده که بیایند و پول دو متر و هشتاد سانت اتوبان پدرشان را بعد از کسر مالیات و ضرر و زیان ورشکستگی سازمان پس بگیرند.
زن با احترام کاغذ قدیمی را از آنها گرفت و چشم چرخاند رو دکمههای ژلهای کیبورد. نتیجه محاسبه را از روی صفحه معلق و طلق مانند مانیتور خواند و گفت: «اگر قصد سرمایه گذاری مجدد دارید اتوبانهای هوایی در حال فروش است. خانمهای خانهدار بهتر است برای آینده خود سرمایهگذاری کنند.»
نگاهی کرد به النگوها و انگشترهای محبوبه و مرضیه و گفت: «سرمایههای بلااستفاده باید وارد چرخه اقتصادی شود.» بعد یک چک از کشو در آورد گذاشت جلوی آنها و یاد دست به در خروجی اشاره کرد.
مرضیه و محبوبه وارد طلافروشی شدند، چک را گذاشتند رو میز و یک زنجیر به باریکی مو، که فقط وقتی میگرفتند جلوی نور میتوانستند آن را ببینند، برای نوه مشترکشان خریدند.
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



