مدیریتی برای بارش ها
نویسنده: الهه ایزدی لایبیدی
رئیس سازمان هواشناسی گفته: «بخش قابل توجهی از آب حاصل از بارشهای اخیر وارد دریا شده، چرا که این آبها مدیریت و جمعآوری نشدند.»
در پی این ماجرا، رئیس اتحادیه بارانهای دیرهنگام استعفا داد. وی با لحنی اندوهناک متنی در جراید کثیرالانتشار منتشر کرد: «قطرات باران ماهها بود که با ریاضت و خودکنترلی شدید، خودشان را برای یک بارش درست و حسابی آماده کرده بودند.
آنها با اضافهکاری بدون حقوق، خالصانه در انتظار خدمترسانی بودند. اما تمام زورهایی که زده بودند، با سهلانگاری زمینیان به دریا رفت!»
در این بین، یکی از قطرات باران به خبرنگار ما گفت: «چند ماه انتظار کشیدیم و دندون روی مولکولمون گذاشتیم تا یهسره بریم توی بخش کشاورزی و صنعت مشغول بشیم. اونوقت کجا فرستادنمون؟ پیش جد و آباءمون. شماها چی میگین بهش؟ آها، همونجا که عرب نی انداخت!»
خبرنگار گفت: «کارشناسها میگن اگه قبلش یهکم زودتر هماهنگ میکردین، میشد یه کارایی کرد.»
قطره که اکسیژن و هیدروژن قاتی کرده بود، پاچه خبرنگار را گرفت: «اگه حقوق کارمندای هواشناسیتون رو بهموقع میدادین، اونا هم یهکم تلاش میکردن دقیقتر پیشبینی کنن. فتوسنتز که نمیکنن. دل و دماغ دارن کار کنن با این حقوقا؟ اصلا میخوام بدونم ردیف بودجهای که اختصاص دادن به اونجا چقدره؟»
خبرنگار که داشت به همکارش اشاره میکرد از پایینتنهاش فیلم نگیرد و فوری برایش یک شلوار جدید بیاورد، تتهپته کرد: «این یه گزارش اجتماعیه. لطفا با چیز دیگهای قاتیش نکنین. خب… مثل این که وقتمون تمومه. برمیگردیم به استودیو خبر.»
توی استودیو یکی از مسئولان صدایش را صاف کرد: «اصلا قرار نبوده ابرها اینقدر ببارن. بارشهای پیشبینی شده، قابل مدیریت بوده. این ابرهایی که معلوم نیس مال کدوم آسمونن، سر راه باردار شدهن.»
مجری پرید توی حرفهای مسئول: «خواهش میکنم بدون توهین پیش بره برنامه.»
مسئول داد زد: «آقااا! آخه اینجا مگه نوانخانه است؟»
آن یکی مسئول شروع کرد به حرف زدن: «خب حقیقتش اینه که ما برای خشکسالی آماده بودیم، نه بارش.»
مجری گفت: «خب بارش که بهتره.»
مسئول عینکش را آورد نوک دماغش: «مگه نمیبینین همه طلبکار شدن؟ ما طرح جمعآوری آبهای سرگردان رو هم در دستور کار داشتیم که متاسفانه غافلگیری اخیر باعث شد طرح فعلا از دستور کار خارج بشه.»
در این بین، مجری اعلام کرد که مصاحبه قطره دیگری آماده است و همه با هم به مانیتور استودیو زل زدند.
قطره گفت: «ما بعدِ چند ساعت علافی و وِیلون و سِیلونی توی جوب و خیابون، دیدیم هیچکی منتظرمون نیس. چالهچولهها هم پشت چشم نازک کردن که اینا چرا اومدن اینجا!
والا دریا هم از دیدن این حجم قطره خودش رو خیس کرد. گفت از این به بعد حتما هماهنگ کنیم، بعد بیایم. بعد هم گفت اینجا مگه خونه مادربزرگهس که همه با هم سرتون رو میندازین پایین میاین تو؟»
خبرنگار گفت: «البته مدیریت کردن این همه قطرهی یهویی هم انصافا کار سختیه.»
قطره عصبانی شد: «ما که هیچوقت مدیریتی ندیدیم. هر وقت اومدیم، یا غافلگیر شد یا بودجه نداشت، یا داشت عوض میشد.»
دوربین سریع برگشت به استودیو. مجری اعلام کرد: «خب بینندگان عزیز، تیتراژ داره میره. بدرود!»
پایان
بخش «متن طنز» را در دفتر طنز دنبال کنید



