انتقال پایتخت؛ اگر بشود چه میشود!
نویسنده: گیتی قاسم زاده
دو روز پیش دوباره سروکله آقای «اردوخانی» پیدا شد. اسم این حضرت اشرف اردوخانی نیست، ما به او میگوییم اردوخانی. چرا؟ چون هر دفعه که به خانه آقا جان میآید، حداقل نصف روز آنجا اردو میزند. برای چی؟ برای اینکه خبری که شنیده را به گوش آقاجان برساند.
پس از آن روال کار همیشه یکی است. رودرروی هم مینشینند و ساعتها درباره خبر بحث میکنند، با چنان سروصدایی که نه تنها گوش ما که دهان همسایهها را هم سرویس میکند. اگر خبر رسیده، نیاز به چاره اندیشی داشته باشد که دیگر فبها. ناهار هم مهمان ماست. مینشینند و درباره تکخالی که هر کدام به عنوان راهحل از جیبش درمیآورد، بحث میکنند.
مثل همین چند وقت پیش که آقای اردوخانی آمد و خبر فوت یکی از همکاران قدیمیشان را به آقا جان داد که گویا در اثر سکته قلبی به رحمت خدا رفته بود. هر دو بلافاصله و متفقالقول به این نتیجه رسیدند که قاتل آلودگی هوا بوده و باید راهحلی برای نفله کردنش پیدا کنند.
پس از آن تکخالهاشان را رو کردند. رای آقاجان سوراخ کردن کوههای البرز بود، به منظور ایجاد کریدوری هوایی بین شمال و تهران؛ مثل باز کردن پنجره که به کمک کوران هوا، دود سیگار را بیرون میفرستد. تکخال اردوخانی، انتقال پایتخت بود. در انتها هم هیچکدام زیر بار قبول راهحل آن دیگری نرفت.
دیروز دوباره سروکله آقای اردوخانی پیدا شد. این بار اما به محض دیدن آقاجان، به سبک ارشمیدس در حمام، بانگ زد که: گفتم! گفتم! و بدون آنکه منتظر سوال آقاجان در اینباره شود ادامه داد: گفتم پایتخت باید عوض شود.
پس از آن بی تعارف نشست و خبری که در این مورد خوانده بود را فاتحانه برای آقاجان نقل کرد. آقاجان که آچمز شده بود، بیدفاع نشست و به حرفهایش گوش کرد. من هم بیسروصدا از اتاق بیرون آمدم و آنان را به حال خود گذاشتم.
نیم ساعت بعد که با سینی چای برگشتم دیدم جروبحثشان بالا گرفته که کدام شهر باید پایتخت شود. آقاجان برای خدمت به همشهریانش چسبیده بود به تبریز و کوتاه نمیآمد و آقای اردوخانی هم به همین دلیل چسبیده بود به کرمان و کوتاه نمیآمد. معلوم بود که به این زودیها به تفاهم نمیرسند. از اتاق زدم بیرون.
یک ساعت بعد که شیرینی بردم، دیدم آقا جان رایش را تغییر داده به دلفان. بیخبر نبودم که زمانی آقا جان سود خوبی از فروش بنشنهای دلفان به جیب زده. رای اردوخانی هم تغییر پیدا کرده بود به تربتحیدریه. وقتی از او پرسیدم حالا چرا تربتحیدریه؟ گفت: فقط بهخاطر زعفران خوبش!
موقعی که میوه را بردم دیدم انگار، شکرخدا، در یک مورد به توافق رسیدهاند: پایتخت میتواند هرجا باشد جز مکران. در هر حال مکران علامت سوال بزرگی بود که هیچ جوره با سوابق ذهنی آنها از شهرهای مختلف راه نمیآمد.
یک ساعت بعد که دوباره چای بردم، دیدم دارند گل میگویند و گل میشنوند و از خاطرات سفرشان به شهرهای مختلف میگویند. بهخیال اینکه لابد به توافقی رسیدهاند، پرسیدم: «آقا جان مبارکه. بالاخره پایتخت بعدی کجا شد؟»
آقا جان خنده نمکینی کرد و گفت: «باباجان، تو اگر از اول در جریان بحثهای ما بودی، میدانستی که ما تا بهحال چندین بار در این مورد بحث کردهایم و هیچ وقت هم به نتیجه نرسیدهایم. همیشه نتیجه هر بحثهامان ختم به این شده که مثل حالا بنشینیم و از خاطرات سفرمان به شهرهای مختلف بگوییم. به قول معروف «نمیشود که بشود، اما اگر بشود چه میشود!».
صرف صحبت درباره انتقال پایتخت، هر بار باعث میشود که کورهراه تنفسی ما بشود بزرگراه و ما تا چند روز راحتتر نفس بکشیم. حالا ببین اگر در عمل پایتخت عوض شود چه میشود!»
بعد هم با خنده گفت: «بابا جان میخواهی تو هم برای باز شدن چاکرای تنفسیات، دفعات بعد بیا و در بحثهای ما در اینباره شرکت کن.»
آقا مسعود، نوه اولی آقا بزرگ.
پایان
برای مطالعه سایر مطالب اینجا کلیک کنید



