چندي پيش براي شعرخواني به نمايشگاه فرهنگي ـ هنري «خيمه خورشيد» دعوت شده بودم. در سردر ورودي، چيزي توجهم را جلب کرد. يک بنر در عرض حدود دو متر و طول چندين متر را از لبه پشتبام ساختمان چند طبقه کانون روي ديوار رو به خيابان آويخته بودند و روي آن از راست به چپ اين شعر مرحوم عمران صلاحي نوشته شده بود:
بادها
نوحهخوان
بيدها
دستهزنجيرزن
لالهها
سينهزنان حرم باغچه
بادها
در جنون
بيدها
واژگون
لالهها
غرق خون
خيمه خورشيد سوخت
برگها
گريهکنان ريختند
آسمان
کرده به تن پيرهن تعزيه
طبل عزا را بنواز اي فلک…
تهران 1348
از شما چه پنهان، از چندي پيش دوبهشک بودم که به مناسبت ماه محرم و صفر درباره عمران صلاحي و نسبتي که او با عاشورا در شعرهايش برقرار کرده است، بنويسم يا نه؛ وقتي اين بنر را ديدم، انگار پيامي دريافت کرده باشم که: «بله، حتما بنويس» عزمم را جزم کردم که دست به قلم ببرم!
اگر بخواهيم رد اين مساله (يعني مواجهه شخصي شاعر با عاشورا) را از قديمترين دفترهاي او پي بگيريم بايد به سراغ دفتر «قطاري در مه» برويم؛ اين دفتر در سال 2535 محمدرضا پهلوي يعني همان 1355 خودمان توسط نشر چکيده منتشر شده است و شامل يک شعر بلند است. اين شعر بلند 29 صفحهاي، به فارسي محاورهاي سروده شده است و تاريخ سرايش آن مهر ماه 1349 است. شاعر در اين شعر ، خاطرات کودکي خود را بيان کرده است و ميشود آن را نمونهاي از «زندگينامه خودنوشتِ منظوم» به حساب آورد؛
شعر، اينگونه آغاز ميشود:
اون روزا خوب يادمه
ما تو شهر قم بوديم
تو هواي پر اذون
تو اذوني که ميزد مثل درختا
سرشو به آسمون
تو غبار
تو غبار ده بيس تا درشکه
گم بوديم
چرخاي مست درشکه
رو خاکا خط ميکشيد
جيرجير چرخ درشکه
ما رو که بچه بوديم
صدا ميزد:
«سر اين خط و بگير بيا جلو»
تا يکي داد ميکشيد:
«درشکهچي سواره»
غيبمون ميزد
پيريه شلاقشو دور سرش تکون ميداد
جاي ما پوست هوا کنده ميشد…
شعر به همين کيفيت در يک هيجان عاطفي يکپارچه ادامه پيدا ميکند و شاعر، خود را به جريان تداعي خاطرات، ميسپرد و صميمانه گزارش ميدهد:
همه خاطرهها
صندلي آوردن و
اينجا نشستهن روبهروم
اصلا چرا شاعر اسم اين دفتر را «قطاري در مه» گذاشته است.
بند آخر شعر به اين سوال جواب ميدهد:
خودتون خوب ميدونين
خاطرهها
با آدم قايمموشکبازي دارن
هر کدوم يه گوشهاي قايم شدهن
ميتونم پا شم برم دنبالشون
همه رو يکييکي پيدا کنم
همه خاطرهها
مخصوصا خاطرههاي بچگي
يه قطارن که پره از بار شادي
که پره از بار غم
يه قطارن که تو «مه» سوت ميکشن…
تهران ـ مهر 49
بعدا ميبينيم که قيصر امينپور هم، قطار را با خوابهاي کودکياش در شعري اينگونه گره ميزند:
در خوابهاي کودکيام
هر شب طنين سوت قطاري
از ايستگاه ميگذرد
دنباله قطار
انگار هيچ گاه به پايان نميرسد
انگار
بيش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجرههايش
تنها تويي که دست تکان ميدهي
آنگاه
در چارچوب پنجرهها
شب شعله ميکشد
با دود گيسوان تو در باد
در امتداد راه مهآلود
در دود
دود
دود …
از دفتر «گلها همه آفتابگردانند»
آنچه از خلال خاطرات منظوم عمران صلاحي در اين دفتر برميآيد، اين است که پدرش کارمند راهآهن بوده است و آن زمانها که قطار با سوخت ذغالسنگ کار ميکرده است، پدر او کارگر کارخانهاي بوده است مربوط به راهآهن. همچنين فهميده ميشود که عمران، در خانوادهاي سنتي و پدرسالار و دچار فقر، نشو و نما يافته است:
اون روزا خوب يادمه
يه روزي بابام اومد
مادرمو کتک زدش
بعدشم فرشامونو برد و فروخت
مادرم گريه ميکرد
من ميخواستم بابامو نفله کنم
من هنوز بچه بودم
خبر نداشتم که بايد
يه نفر پيدا ميشد «فقر» و ميزد
عمران صلاحي، شخصيتي سالم و بيگره داشت، عقده نداشت. با وجود آن که در کودکي فقر و محروميت کشيد و در عنفوان جواني پدرش را از دست داد، اين مصيبتها هرگز او را به يک آدم تلخنگار سياهبين بدل نکرد، بلکه برعکس، او همه اين محروميتها و دربهدريها را (پدرش کارگر راهآهن بوده است و مدام محل ماموريتش منتقل ميشده است) در بافت طنزي شيرين و معصومانه بيان کردهاست.
شعر «من بچه جواديهام» که معروفترين شعر اوست نيز ناظر به روايت فقر و محروميت خودش و مردم جنوب شهر تهران است ولي نگاه طنازانه او، گاهي وقتها به بغض در گلو رسوبکرده شاعر، تنها به شرط «خنده» اجازه گريه ميدهد:
در اين محله اکثر مردم
محصول نالههاي قطارند
زيرا که نصف شب
چندين بار
هر مادر و پدري
از خواب ميپرند
از شعر «من بچه جواديهام»
بيرون از دنياي روياپردازيهاي کودک و خيالبافيهاي او و آن سوي دايره ولگرديها و شيطنتهاي مرسوم بچهمحلهاي فقير کمپ کارمندان راهآهن، آنچه بعدها در خاطرات او بار دنياي آدم بزرگها را به دوش ميکشد، تداعي خاطره پدر و رنجهاي مکتوم اوست:
پدرم يه روز منو کارخونه برد
صداها همديگه رو هل ميدادن
دندهها تو همديگه ميچرخيدن
مااگه حرف ميزديم
دندهها دندون ميشدن
حرفامون خورده ميشد
پدرم
با اون لباس روغني
براي لکوموتيوا
لقمه چربي ميشد
پدرم
با اون لباس کارگري
مثل نون سوخته از توي تنور درمياومد
با زغال سنگاي سرخ
پدرم حيووني
هيچ فرقي نداشت.
در صفحه تويي جلد، شاعر، زندگياش را به نثر در چند خط نوشته است. در آنجا سوگمندي او را به خاطر از دست دادن پدرش ميبينيم:
«نهالي را در مختاري اميريه کاشتند، نهالي که ريشهاش در آذربايجان بود. نهال را رشد نکرده بردند به قم و کنار خط راهآهن کاشتند. نهال با صداي قطار رشد ميکرد. باد که ميوزيد، صداي قطار را با خود ميآورد.
نهال، رشد ميکرد و براي مسافراني که در ايستگاه راهآهن قم توقف ميکردند با برگهاي کوچکش دست تکان ميداد. نهال را آوردند به تهران و از آنجا به تبريز. صاحب نهال براي قطارها کار ميکرد. يک شب، قطارها صاحب نهال را براي هميشه با خود بردند و نهال تنها ماند.
نهال تنها با شاخ و برگش آمد به تهران و در جواديه رشد کرد. نهال هر روز کنار پنجره مينشست و به خط راهآهن زل ميزد.
آن نهال، امروز درختي سي ساله است و هنوز هم رگبرگهايش پر از عبور قطارهاست.»
کودک در اين دفتر، کودکي عمران صلاحي است که در دنياي خيالاتش سير ميکند و بازيهاي او عموما با تخيل درآميخته است؛ البته شايد اين تخيل «بازنمايي» باشد، به اين معنا که شاعر، اکنون که در هنگام سرودن شعر 24 ساله است،آن بازيهاي کودکي را که به ياد ميآورد، تخيلش، از گوشهاي پا به صحنه ميگذارد و خاطره آن بازي ها را اينگونه بازسازي ميکند ولي من برآنم که واقعا عمران صلاحي مثل بقيه هنرمندان بزرگ، در کودکي همه چيز را از پشت پنجره رنگارنگ و نامرئي خيال ميديده است.
در کنار کودک و پدر، سومين کاراکتر سازنده اين روايت، قطار است. فيالواقع، روايت، روايت سالهايي از کودکي شاعر است که در قم به سر ميبردند کنار خط راهآهن ولي مساله شاعر اين است که اکنون هم در سي سالگي در هنگام انتشار اين دفتر شعر، با اين که «صاحب نهال را قطارها براي هميشه با خود بردهاند و نهال تنها مانده است» باز هم خانهشان در تهران در جواديه پشت خط راهآهن است، تو گويي سرنوشت او با قطار و ريل پيوند خورده است يعني «من بچه جواديهام» را بايد دنبالهاي بر شعر بلند «قطاري در مه» دانست. اصولا چون با شاعري طرفيم که با شعر، پيوندي حسي – عاطفي دارد و غريزي و جوششي شعر ميگويد و از طرف ديگر چندان پابند نگاه ايدئولوژيک (چه اسلامياش چه چپ مارکسيستياش) نيست، شعرهايي که «حسب حال» و «خاطره» تلقي شوند، در کارهاي او کم نيستند.
داشتم ميگفتم که سه ضلع «کودک»، «پدر» و «قطار» کالبد و پيکره اين شعر را ساختهاند. از ضلع اول ، دو بند روايت ميکنم:
مثل بوتههاي خشک
يه روزي نشسته بودم
پاي ديوار گلي
رو خاکا
عکس گل ميکشيدم که از شکاف اون ديوار
يه دفعه يه پوست مار
اومد افتاد جلو پام
اولش ترسيدم و جيع کشيدم
اما بعدش فهميدم
رفته باد
تو پوست مار
خواسته منو بترسونه
مارو ورداشتم و بردم با خودم به بچهها نشون بدم.
يادمه
با بچهها نزديک ظهر
رو زمين
طوقهمونو قل ميداديم
يه چوبو
وسط طوقه ميذاشتيم و اونو هل ميداديم
طوقه ميچرخيد و ردّ پاش رو خاک
واز ميشد
مثل نخ يه قرقره
يادمه خورشيد قم
پدر بچهها رو در ميآورد
روي آسفالت خيابوناي شهر
پاهاي برهنهمون
تخمه بو داده ميشد
تو خيابونا
«تابستون»
مث ما بچه ميشد
دنبال طوقه خورشيد ميدويد
پابرونه
و از ضلع سوم که قطار باشد نيز اين دو بند را:
اون روزا
سکه دهشاهي رو
با بچهها
غروبا
ميذاشتيمش رو خط «قم»
چشم سوزنبانا رو دور ميديديم
وقتي که قطار کاشون مياومد
سکه ما بزرگ ميشد
وقتي از توي غروب
قطار کاشون مياومد
واگوناي چوبي رو
يکي يکي ديد ميزديم
واگونا دمب همو ميچسبيدن
جلويي داد ميکشيد:
«گرگم و گله ميبرم»
از شکاف گونيها
هندونه ميدزديديم با بچهها
آخ اگه سفيد از آب در مياومد
اون روزا
يکي از لوکوموتيوا
بخارشو خالي ميکرد
دويديم توي بخارا گم شديم
من چقدر دلم ميخواست
بتونم يه روز
تو ابر آسمون
شنا کنم
يکي از لوکوموتيوا
واسهم حالا
يه ابر آورده بود
من تو ابراي بخار
دلم ميخواست
اسممو خورشيد بذارم
گفتم که از شعر بر ميآيد که شاعر، خانوادهاي سنتي داشته است، جغرافياي شعر هم که شهر قم باشد، مزيد بر علت شده است و برخي از خاطرههاي شاعر از دوران کودکياش در شهر قم ، با برخي از نمودهاي مذهب پيوند خورده است. به محض يادآوري خاطرات دوران کودکياش اولين چيزي که در ذهنش زنده ميشود، طنين اذانهايي است که در کودکي در آن شهر شنيده است و شعر را با يادآوري اذانهاي قم آغاز ميکند:
اون روزا خوب يادمه
ما تو شهر قم بوديم
تو هواي پر اذون
تو اذوني که ميزد مثل درختا
سرشو به آسمون
در يک جاي ديگر اين شعر، باز هم اذان و خاطرهاش که براي شاعر عزيز است، وارد صحنه مي شود:
«خواب» من
يه دونه فرشته بود
شبا از جاده مهتاب ميومد
پشهبندو وا ميکرد
پلکامو رو هم ميذاشت
چشمامو ميبسّم و خواب ميديدم
ميديدم
پشهبندمون
رو آسمون ميره
انگار از ابراي شب بافته بودن
ميديدم از پشهبند
تو حرم
بانگ اذون
شده نيلوفر و پيچيده به شاخههاي نور
ميديدم بانگ اذون قد ميکشه
هي به من سلام ميده
دستامو دراز ميکردم
يه دونه گل بچينم
از ساقههاش
ناگاه يک نگاه ـ عمران صلاحي
ناگاه يک نگاه ـ نشر دارينوش ـ چاپ اول 79
اينکه ميگويم خاطره اذان براي عمران صلاحي عزيز است به خاطر آن است که در دفتر «ناگاه يک نگاه» نيز او شعري درباره اذان دارد که تاريخ سروده شدن آن مربوط به همان سالهاست: سال 1352
شکل اذان
شکوه دستهي گل بر فراز گلدسته
صداي توپ شکفت و اذان عصر شکفت
خوشا صداي شکفتن
فضاي شهر پر از برگهاي سبز اذان شد
اذان مغرب
به شکل تاک تمام حياط را پوشاند
و سايهاش در مهتاب
به روي حوض، شناور شد
اذان عصر، به شکل گلمحمدي است
اذان مغرب
در کوچه
دوره گردي شد
و روي دوشش
خورجين شيشههاي گلاب
اذان مغرب
به شکل دسته پروانههاست
به روي گلدسته
اذان مغرب جوشيد
صداي غلغل آن
توي کوچهها
جاري است
اذان
به شکل سيد پيري گذشت از کوچه
صداي گرم اذان
به شکل قافلهاي تا تمام صحرا رفت
در همان دفتر«ناگاه يک نگاه» نيز، شعر ديگري به نام «تشنگي» هست که مربوط به دوران اقامت شاعر در مراغه است، و باز در آنجا، اذان به عنوان يک خاطره عزيز، دستمايهاي ميشود براي خطاب قرار دادن درخت توت:
تشنگي
آه اي درخت توت
اي قامت سکوت
اي سايبان ميدانچه
اي آيه بلند
همچون اذان مسجد کهنه
با من سخن بگو
از شير آب گوشه ميدانچه
وقتي که آب نيست
وقتي زبان سطل
از تشنگي
چسبد به حلق چاه
مراغه – مرداد 51
برگرديم به شعر موردنظرمان، شعر بلند «قطاري در مه»، سنت سحوريخواني الان برافتاده است ولي من که متولد 1356 هستم يادم هست که حوالي سن شش هفت سالگي، يک شب ماه رمضان که در فريدونکنار، مهمان يکي از دوستان قديمي خانوادگي بوديم، نزديکهاي سحر با صداي کسي که توي کوچه آواز ميخواند، بيدار شدم و پدرم برايم توضيح داد که: اين يک رسم است؛ توي کوچهها ميگردند و شعر ميخوانند و مردم را براي سحري خوردن بيدار ميکنند.
حالا ببينيم عمران صلاحي چه خاطرهاي از اين سحوريخواني دارد:
شب ماه رمضون
يه نفر
با يه پيت حلبي
راه ميافتاد تو محل
که:
«آهاي! بيدار بشين
ديگه وقت سحره»
با يه چوب
ميزد به پيت حلبي
خوابا رو
مثل يه گربه سياه
از در هر خونهاي فرار ميداد
صداي الله اکبر مياومد
رو سر هر خونهاي دس ميکشيد
به ما دلداري ميداد.
اينجا علاوه بر يادآوري خاطره سحوريخواني، ميبينيم که يک بار ديگر خاطره الله اکبر اذان صبح ماه رمضان، گرما و مهرباني را به ياد شاعر ميآورد. خاطره ديگر او مربوط به خورشيدگرفتگي ميشود و اينجا نيز به شکلي عزيز و دوستداشتني اين خاطره با نماز آيات گره خورده است و با مسجد:
يادمه يه روز ناهار
روز روشن
آسمون سيا شدش
خورشيد از دست فلک افتاده بود
اميدا غروب ميکرد
ترس و وحشت
ماسه رودخونه بود
تو دل اهل محل
رسوب ميکرد
يه نفر مرد خدا
رفته بود رو پشت بوم مسجد محلهمون
نماز ميخوند
آسمون
خورشيدشو پيدا ميکرد
زير لب
همسايهمون دعا ميکرد
سياهي
سايهشو از سرمون کوتا ميکرد
ترسا
بارون ميشد و
زمين ميريخت
يکي زيرلب ميگفت:
«دود ظلمه
اين سياهي که تو چشمون ميره»
پدر در اين شعر ـ خاطره يا در اين «زندگينامه خودنوشت منظوم» حضوري مقتدر و گاهي اوقات خشن دارد و در عين حال يک مهرباني عميق در شخصيت او هست، او پناه کودک است:
يادمه وقتي زمستون ميومد
مادرم کرسي ميذاشت
شبا از پشت شيشه
صداي زوزه کفتار مياومد
من و خواهر کوچولوم
سرمون زير لحاف بود هميشه
باد که شلاق ميکشيد
سينهمون زيرلحاف
عينهو کرسي ميشد
دلمون
عين منقل ميشدش
يادمه وقتي بابام
منو شبهاي زمستون ميومد بغل ميکرد
کفتارا تو ذهن من موش ميشدن
پيش اين آفتاب داغ
ترس من
مثل آدم برفي ميشد
جراتم مثل گلولهي برفي ميشد
جراتم مثل گلوله برفي بود
قل ميخورد و کم کمک زياد ميشد
خانواده به رغم فقر، محيطي امن و گرم براي کودکان خانواده است. پدر، مثل مردهاي قديم که رسمشان بود با دست خالي به خانه نيايند، هميشه با دست پر به خانه ميآيد و مادر مثل مادرهاي قديم، فوري چايي را دم ميکند؛ بدينگونه ،ورود پدر موجي از شادي را براي بچه ها به ارمغان ميآورد؛ کنجکاوري پرشور و شتاب براي ديدن تحفه امشب دستهاي پينهبستهي پدر و دور هم جمع شدن و چايي خوردن و محبت عميق ولي ناملموس ميان پدر و مادر که مثل اتمسفر خانه و خانواده را در بر ميگيرد و کودک، اين را با حواس عاطفي اش درک ميکند، همه و همه اينها در اين بند از شعر آمده است:
يادمه شب که بابام
از سرکار مياومد
من و خواهر کوچولوم
پاکتاي ميوه رو
قاپ ميزديم
مادرم چايي رو فوري دم ميکرد
خستگي
وزنشو تو بخار قوري کم ميکرد
پدرم
اگه شب با دست خالي ميومد
دلشو دستاي غم مثل پاکت
ميترکوند
و اندوه پدر را شبهايي که با دست خالي به خانه ميآمد ،کودک آن روز و شاعر آينده با طبع ظريف و حساسش درک ميکرد، طبعي اين همه ظريف و درونگرا و پرانژري:
وقتي آفتاب غروب
پشت کوه
مثل غريق کمک ميخواست
يادمه دور خودم ميچرخيدم
همه ساختمونا مثل قطار
دور من ميچرخيدن
از همون بچگيها
کار من
يه جوري
تمرين سرگشتگي بود
چنين طبع ظريفي، اندوه و فقر پدر را ميفهمد و قلک دلش از ديدن گريه پدر به زمين ميافتد و ميشکند. شاعر ،محروميت کودکان فقير کمپ کارگران راهآهن را به لطيفترين شکل ممکن وصف ميکند، کودکاني که يا پول توجيبي هفگي ندارند يا اگر دارند آنقدر کم است که هرگز به پسانداز و پر کردن قلک و شادماني ناشي از شکستن قلک پر شده قد نميدهد، آنها تنها قلکشان، قلبشان است که شادي کودکانه همراه با ولگرديها و شيطنتهاي کودکان آن روزگار آن را پر ميکند:
ميزديم به کوه و دشت
دلمون قلکمون بود و همه
پول ميکرديم شادي رو
توش ميريختيم که يه روز
تو راه مدرسه خرجش بکنيم
اما زود
قلک چن تامون افتاد و شکست
يادمه يه روز بهار
پدرم
سرشو خسته به ديوار خراب باغ گذاشت
يه تيکه ابر شد و
گريه رو سر داد و
نشست
يادمه
منو بردش حرم حضرت معصومه يه روز
تو حرم
رفت و سرقبري نشست
دستمالش خيس شده بود
کفترا پر ميزدن
دونههاي اشکشو بلکه به منقار بگيرن
پدرم وقتي که داشت گريه ميکرد
من ديدم حوض حرم سه تا شده
پدرم گودي چشمش مث طاق
آينه کاري شده بود
شايد مقصود از طاق در اينجا، ايوان آيينه صحن اتابکي (صحن بزرگ) حرم حضرت معصومه باشد که حوض حرم هم در همين صحن است. چقدر يک پدر در ذهن پسر اکنون 24 سالهاش که در مهرماه 1349، خاطراتش را به نظم ميکشد، بايد پاک و پاکيزه و بيآلايش باشد که کبوتران حرم را در عالم خيال اينگونه تصور کند که پر ميزدند تا دانههاي اشک پدر را به منقار بگيرند.
چقدر اشکهاي پدر نزد پسر که اکنون ياد او را ميسرايد، معصوم بودهاند که او دو چشم اشکبار پدر را اينگونه ميستايد:
پدرم وقتي که داشت گريه ميکرد
من ديدم حوض حرم سه تا شده
و در فلاش بعدي که دوربين خيال از دو چشم خيس پدر مياندازد، از حوض حرم به ايوان آيينه منتقل ميشود؛ شايد لحظهاي که پدر، سرش را بالا گرفته است، در چشم لبريز از اشک او، تصوير «طاق آيينه کاري» يا همان ايوان آيينه صحن اتابکي، منعکس شده بوده است:
پدرم گودي چشمش مث طاق
آيينه کاري شده بود
ميرسيم به آن مواجههاي که عمران صلاحي در کودکي با عاشورا داشته است و اتفاقا اين مواجهه نيز با خاطره پدر و خاطره حرم حضرت معصومه گره خورده است:
روز عاشورا ميشد
گريه ميشد
زاري ميشد
دستهها سيل ميشد
سوي حرم جاري ميشد
آدما موج ميزدن
توي راه
يک طرف پرواز کاه
يک طرف ابراي آه
پيرهنا همهش سياه
يه نفر امام ميشد
يه نفر شمر ميشد
يه نفر شير ميشد
يه نفر اسير زنجير ميشد
طبلا روي شترا صدا ميکرد
صداها با همديگه دس ميدادن
باغ ملي
ميلههاش پر ميشد از پير و جوون
مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا ميکرد
يادمه من رو دوش بابام بودم
دستاي گريه يواش
شونههاي بابامو تکون ميداد
من دلم همهش ميخواست
شمره بيچاره بشه
زنجيرا پاره بشه
حالا شعر ديگري از عمران صلاحي را بخوانيم که باز هم در آن رد پاي سوگ حسين را ميبينيم و اين شعر هم مربوط به همان سالهاست:
اسفند 1348
گريه در آب – نشر نيلوفر – چاپ دوم 1357
مرثيه
صداي مرثيه ميآيد
صداي مرثيه را از شکاف پنجره
باد
به خانه مياندازد
صداي مرثيه چون نامههاي تسليت است
صداي مرثيه تنها پرندهاي که رهاست
چه پرشکسته چه غمگين
چقدر شيشه کثيف است
کنار پنجره سکوي راهآهن را
چه مرده ميبينم
صفوف خشک درختان
کنار خط سياه
در انتظار که هستند؟
قباي خاک به دوش نسيم ميافتد
صداي مرثيه ميآيد
و خانههاي محقر در آن سوي سکّو
به کار دستي دوران کودکي ماند
کنار پنجره در آفتاب بعداز ظهر
صداي مرثيه مثل غبار
ميريزد
قطاري آمد و با خود، مرا از اين جا برد
کنار ساحل درياچه
کنار آن بندر
به آب مينگرم
به آب و اسکله چوبي
به جمع باربراني که بارشان درد است
وروي عرشه کشتي نشسته تنهايي
پرندهاي از دور
به عرشه ميآيد
ـ پدر نگاه کن
ـ چه ديدهاي پسرم؟
ـ پدر نگاه کن
چه سرزمين قشنگي از آن طرف پيداست
مرا ببر آنجا
ـ نميشود پسرم
مگر نميبيني
که روي عرشه کشتي پرنده تخم گذاشت؟
مگر نميبيني
که پاي اسکله ميلرزد؟
هوا عجب گرم است
هوا ز همهمه دستهها عجب گرم است
صداي طبل شترها، صداي نوحه و ماتم
و من نشسته سبک روي شانه پدرم
غريو سينهزنان را چه خوب ميشنوم:
«روز عاشوراست امروز ـ کربلا غوغاست امروز»
غبار کاه، فضا را ملولتر کرده است
ـ پدر بيا برويم
نگاه کن من از آن شير و نعره ميترسم
ـ نترس فرزندم
که شير و نعره اين صحنهها حقيقي نيست
ـ پدر چرا اينها
سياه پوشيدند؟
ميان اين دسته
کداميک شمر است؟
دلش گرفته و حرفي نميزند پدرم
و دستمالش را
به من که ميدهد از اشک غصه نمناک است
ميان گورستان
درخت، برگش را
به شکل قطره اشکي به خاک ميريزد
هوا مهآلود است
هواي سينه من پيش از آن مهآلود است
بلور اشک من از لاي برف ميگذرد
بلور اشک من از لاي سنگ ميگذرد
ـ پدر! بيا بيرون
بيا قدم بزنيم
بگير دست مرا و ببر دوباره به بازار
ببر دوباره به ساحل ببر دوباره به باغ
پدر نگاه بکن
چه سرزمين قشنگي از آن طرف پيداست
صداي مرثيه ميآيد
صداي مرثيه را از شکاف پنجره
باد
به خانه مياندازد
چقدر شيشه کثيف است
چقدر شيشه کثيف است چقدر منظره از پشت شيشهها زشت است
چراغها کمکم
به شکل شعلهي کبريت ميشوند از دور
صداي مرثيه ميآيد…
از کتاب : گريه در آب
تهران – 1/12/1348
اين شعر، ديگر گريزي به دنياي خاطرهها نيست. کودک، آن سرزمين قشنگي که از آن طرف پيداست را ميبيند ولي آن کشتي که با آن ميشود به آن سرزمين آن سوي دريا رفت، سالهاي سال است که از کنار اسکله تکان نميخورد، آنقدر که پرندهها برعرشه آن آشيانه کردهاند. اسکله هم يک پا در نابودي دارد (مگر نميبيني که پاي اسکله ميلرزد؟)
کودک از پدر ميپرسد: «کدام يک از اينها که سياه پوشيدهاند، شمرند؟» کودک، مرزي ميان رويا و واقعيت نميشناسد؛ او همانطور که در بيداري آن آرمانشهر – که به قول قيصر امين پور شاعران آن را آفريدند و در خواب هم خواب آن را نديدند – آن سرزمين آن سوي دريا – شهر پشت درياها، به قول سهراب سپهري – را ميبيند و به پدر ميگويد: «چه سرزمين قشنگي از آن طرف پيداست»، شبيهخواني و تعزيه را هم نميتواند مثل آدم بزرگها غيرحقيقي تلقي کند. پدر به او ميگويد:
«نترس فرزندم
که شير و نعره اين صحنهها حقيقي نيست»
ولي او در ميان آدمهايي که ميبيند، به دنبال شمر ميگردد.
شمر، براي او قصه نيست، اگر چه از نظر آدمبزرگها، او بچه است و خيالاتي و مثل همه بچهها تعزيه را باور کرده است يا دست کم نميتواند باور کند که تعزيه واقعي نيست ولي درست به همين سبب، او به عکس آدمبزرگها به دنبال شمر در همين دنياي واقعي در همين زمان حال ـ نه شمر هزار و سيصد و اندي سال پيش ـ ميگردد.
در اين شعر، دو زمان داريم. يکي زمان حال که شاعر در خانه نشسته است و از پشت شيشه کثيف، سکّوي راهآهن را مرده مي بيند همان راهآهن و همان سکو که در شعر «قطاري در مه» کانون بازيگوشيها و شيطنتها و روياپردازيهاي او بود. حالا او با دنياي واقعي طرف است. جامعهاي راکد که «صفوف خشک درختان کنار خط سياه» به جاي آنکه شبيه کودک، به دنبال شمر بگردند، در انتظارند و شاعر ميپرسد: در انتظار که هستند؟
اينجا شاعر ديگر خود در ميان دستههاي عزاداري نيست. او در خانه نشسته است و صداي مرثيه را باد از شکاف پنجره مثل نامه تسليت به درون خانه مياندازد، مرثيه مثل پرندهاي رها از شکاف پنجره به خانه ميافتد ولي اين پرنده پرشکسته و غمگين است؛ ميبينيم که شاعر، همچنان حس خوبي نسبت به صداي مرثيه دارد اگر چه خود ديگر در ميان دسته عزاداران يا تماشاگران گريان تعزيه حاضر نميشود.
او مرثيه را نامه تسليتي ميداند که باد از شکاف پنجره به درون خانه انداخته است. جامعه، مرده است، حرکت از ان گرفته شده است و اين مرثيه، صرفا تسلايي، مرهم زخمي است که ناسور شده است:
«صداي مرثيه ميآيد
و خانههاي محقر در آن سوي سکو
به کار دستي دوران کودکي ماند»
خانهها کج و کوله و توسريخورده و قناس در محله پشي خط، جواديه و کشتارگاه، شاعر را به ياد کاردستيهاي دوران کودکي مياندازد و از آنجا با قطاري که «در مه سوت ميکشد» به خاطرههاي دوران کودکي سفر ميکند.
اينجا باز هم کاراکتر پدر حضور دارد و بازهم مثل شعر «قطاري در مه»، شاعر خود را روي دوش پدر ميبيند اما اينجا شاعر قصد تعريف خاطره ندارد. او در اينجا «خاطره سرايي» ميکند يعني خاطره دوران کودکياش را از تماشاي دستههاي عزاداري و ديدن تعزيه روي دوش پدر، دستمايه شعر ميسازد. صداي اين کودک که از پدر ميپرسد:
ـ پدر چرا اينها
سياه پوشيدند؟
ميان اين دسته
کدام يک شمر است؟
صداي شاعر بيست و سه ساله است که از حلقوم کودک شعر بيرون ميآيد. شاعر بيست و سه سالهاي که «تنها پرندهاي که رهاست» يعني تنها پناهگاه و گريزگاه رنجهاي مردم را همين مرثيه ميداند ولي ميبيند که اين پرندهي رها، پرشکسته و غمگين است :
صداي مرثيه تنها پرندهاي که رهاست
چه پرشکسته چه غمگين
زيرا «شير و نعره اين صحنهها حقيقي نيست». زيرا پرسش کودک شعر آنگاه که ميپرسد:
ميان اين دسته
کدام يک شمر است؟
از طرف پدر بيپاسخ ميماند:
دلش گرفته و حرفي نميزند پدرم
و دستمالش را
به من که ميدهد که از اشک غصه نمناک است
باري؛ تنها عنصري که در «خاطره سرايي» در اين شعر از خاطره کودکي شاعر، واقعا دست نخورده باقي مانده است، اندوه کتمان شده و بغض به آهستگي شکسته پدر است.
در «قطاري در مه» که «خاطرهي منظوم» است، کودک، با ديدن صحنه تعزيه نه ميترسد نه ميپرسد:
من دلم همهش ميخواست
شمره بيچاره بشه
زنجيرا پاره بشه
شاعر وقتي از زمان حال فاصله ميگيرد و به خاطره رجوع ميکند، از دريچه چشمهاي کودکياش، عزاداري پرشکوه است؛
روز عاشورا ميشد
گريه مي شد
زاري ميشد
دستهها سيل ميشد
سوي حرم جاري ميشد
آدما موج ميزدن
يه طرف پرواز کاه
يه طرف ابراي آه
يه نفر شمر ميشد
يه نفر امام ميشد
يه نفر شير ميشد
يه نفر اسير زنجير ميشد
اين شير يک معنايش شير تعزيه است ولي در مجاورت با سطرهاي بالا و پايين، معني «شير در زنجير» را هم افاده ميکند و در ادامه، قلبها همنوا با طبلهاي روي شترها، به طبلي سرخ بدل مي شوند و به طنين در ميآيند :
طبلا روي شترا صدا ميکرد
صداها با همديگه دس ميدادن
باغ ملي
ميلههاش پر مي شد از پيرو جوون
مرد و زن
طبل سرخ دلشون صدا ميکرد
شاعر اينجا صادق است زيرا واقعا از چشم کودکي و در جايگاه بيان خاطره – ولو به شکل منظوم – واقعا همين حس از يادآوري عزاداريهايي که در دوران کودکي ميديده است، در خاطرش زنده ميشود ولي اکنون و درست به موازات همين تداعي شکوهمند دوران کودکي، وقتي از ديد شاعر جوان بيستوسهساله به ماجرا مينگرد، «نقد» آنهم «نقد اجتماعي» در کالبد يک روايت شاعرانه، متولد ميشود. در اينجا يک نمونه خوب تطبيقي از کارنامه يک شاعر در دست داريم. تاريخ سروده شدن شعر «مرثيه»، 1/12/1348 است و تاريخ سروده شدن «قطاري در مه» مهر 1349 است اگرچه آن را شش سال بعد چاپ کرده است، همانطور که «مرثيه» را 9 سال بعد منتشر کرده است. بنابراين، اين دو شعر تقريبا محصول يک دوره زماني هستند.
قطاري در مه – عمران صلاحي
منظومه قطاري در مه _ نشر چکيده
مساله عاشورا نه به عنوان خود واقعه تاريخي عاشورا بلکه سنت برآمده از عاشورا يعني عزاداري و دسته روي و شبيهخواني در اين دو شعر، اشتراک در موضوع درست کرده است اگر چه اين موضوع در «قطاري در مه» موضوع مرکزي شعر نيست بلکه يکي از مجموعه تداعيهاي شاعر از يادآوري خاطرات دوران کودکياش در قم است و هر يک از خاطراتش در وحدت حسي است که با ساير خاطرات، ربط و شيرازه پيدا ميکند. پس سنت برآمده از واقعه عاشورا، موضوع مشترک اين دو شعر است و هر دو شعر هم مکمل هم هستند زيرا در يک دوره زماني سروده شدهاند اما حاصل، دو چيز متفاوت از آب درآمده است زيرا زاويه ديد متفاوت است. در «قطاري در مه» شاعر خاطره گفته است و در اين خاطرهگويي، عنصر «عاطفه»، مقدم بر هر عنصري ديگري، موتور جستوجوي ذهن و زبان شاعر بوده است؛ خاطره را ميشود با عناصر ديگري هويت بخشيد مثلا ممکن است کسي خاطره را براي ثبت تاريخي بنويسد يا ديگري خاطره را براي عبرتگيري و پندآموزي بنويسد ولي در «شعر – خاطره» عمراه صلاحي با عنوان «قطاري در مه» عنصر اصلي «عاطفه» است. اين عاطفه از جنس نوستالژي است و البته روحيه طنازانه عمران صلاحي، از اينکه حس نوستالژيک به ورطه غمبارگي درغلتد – چنانکه عموما نوستالژيها در شعر معاصر فارسي چنين هستند – يا رنگ افسردگي بگيرد – مثل «آن روزها»ي فروغ فرخزاد – جلوگيري کرده است بلکه بر عکس، طنازي و شوخي و شنگي خيال و زبان، به کمک اين حس آمده است تا شاعر به «بازيابي روياها»ي کودکي بپردازد و صدالبته به قول بورخس کارش از آنجا به «تزئين رويا»هاي کودکي بکشد (که اين دو، مرز چندان مشخصي اصولا ندارند) اما در شعر «مرثيه»، شاعر با شنيدن صداي مرثيه، به ياد خاطرات کودکي ميافتد. در اينجا دو تصوير داريم. يکي تصوير بندر و اسکله چوبي و جمع باربراني که بارشان درد است و آن چشماندازي که کودک ميبيند و ميگويد:
«پدر نگاه کن، چه سرزمين قشنگي از آن طرف پيداست، مرا ببر آنجا»
و ديگري تصوير دستههاي عزاداري و تعزيه است و آن پرسش پسر از پدر که:
«ميان اين دسته کدام يک شمر است»
و ترس او از «آن شير و نعرهاش» و پاسخ پدر که:
«نترس فرزندم
که شير و نعره اين صحنهها حقيقي نيست»
انگار شاعر، کلّ دنياي رويايي کودکي را در تصوير اول خلاصه کرده است و کلّ گسستي که با آن دنيا پيدا کرده است را در تصوير دوم نشان داده است، توگويي دارد به خودش ميگويد: «اگر الان به کودکي برگردم، از آن شير و نعره ميترسم و ديگر برايم جالب نخواهد بود و از پدرم حتما خواهم پرسيد که: ميان اين دسته ک


