نگاهي به شوخ‌طبعي در شاهنامه، قسمت يازدهم

دفتر دوم (قسمت پنجم: داستان جنگ هاماوران)

(هاماوران: نام قديم يمن)

 

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

اغراق و غلو در وصف سپاه ايران:

 

بتوفيد گيتي چو لشکر براند     (بتوفيد: جنبيد، لرزيد)

به روز اندرون روشنايي نماند

 

داستان جنگ هاماوران (ص??-??)

 

اغراق و غلو در وصف سپاه و نبرد:

 

سپاهي که صحرا و دريا و کوه

شد از نعل اسپان ايشان ستوه     (ستوه: درمانده، خسته)

نبُد شير درنده را جايگاه

نه گور ژيان يافت بر دشت راه     (ژيان: تندخو)

پلنگ از بر سنگ و ماهي در آب

همان در هوا مرغ و پرّان‌عقاب

همي راه جستند و کي بود راه

دد و دام را بر چُنان جايگاه؟!

چو کاووس لشکر به خشکي کشيد

کس اندر جهان کوه و صحرا نديد

جهان گفتي از تيغ و از جوشن‌ست     (جوشن: زره)

ستاره ز نوک سنان روشن‌ست     (سنان: نيزه)

ز بس خود زرّين و زرّين‌سپر     (خود: کلاهخود)

به گردن برآورده رخشان‌تبر

تو گفتي زمين گشت زرّ روان

همي بارد از تيغ هندي روان

ز مِغفر هوا گشت چون سَندَروس     (مِغفر: کلاهخود؛ سَندَروس: سرو کوهي، زردرنگ)

زمين سر‌به‌سر تيره چون آبنوس     (آبنوس: درختي گرمسيري و سياه‌رنگ)

بدرّيد کوه از دَم گاودُم     (گاودُم: بوق دراز شبيه دم ‌گاو، نوعي کرنا)

زمين آمد از سمّ اسپان به خُم    (خُم: همان خَم که از جبر قافيه به اين روز افتاده و به کوزه تبديل شده است!)

استفاده از آرايه‌هاي تشبيه، استعاره، تمثيل و مبالغه (اغراق و غلو).

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

وصف برّندگي زبان سودابه (دختر شاه هاماوران):

 

به بالا بلند و به گيسو کمند     (کمند: طناب شکار)

زبانش چو خنجر لبانش چو قند

نمي‌دانم اين بيت منشوري چطور در امان مانده است.

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

استفاد? هنرمندانه از آراي? جناس:

 

(نام? کي‌کاووس با موضوع خواستگاري سودابه از پدرش شاه هاماوران):

چو داماد يابي چو پور قباد

چُنان دان که خورشيد دادِ تو داد

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

پاسخ سودابه به چاره‌جويي پدر نگرانش و مواجه? جاه‌طلبانه‌آميزِ! او با خواستگار قدرش کي‌کاووس:

 

همي خواهد از من که بي کام من     (کام: مراد، خواسته)

ببرّد دل و خواب و آرام من

چه گويي هم?ّ و هواي تو چيست؟     (هوا: ميل، خواسته)

بدين کار بنگر که راي تو چيست

بدو گفت سودابه: گر چاره نيست

ازو بهتر امروز غمخواره نيست

[کسي کو بود شهريار جهان

بر و بوم خواهد همي از مهان]

ز پيوند با او چه باشي دُژم؟     (دُژَم: آشفته)

کسي نشمُرد شادماني به غم    

بدانست سالار هاماوران     (سالار: شاه)

که سودابه را آن نيامد گران

سوداب? دلباخته ، با زبان‌بازي سعي دارد پدر سياستمدارش را به اين وصلت (با کي‌کاووس) راضي کند ولي پدرِ پدرسوخته‌اش … (ادام? اين داستان را در ادام? اين داستان بخوانيد!)

 

داستان جنگ هاماوران (ص??-??)

 

ماجراي فريبکاري شاه هاماوران (پدر سودابه) و برملاشدن نيت پاک او با لودگي دختر شوهرذليلش و باورنکردن کي‌کاووس (به علت اعتقاد راسخش به مردسالاري و بي‌اعتمادي خلل‌ناپذيرش به زنان):

 

غمي شد دل شاه هاماوران

ز هرگونه‌اي چاره جست اندرآن

چو يک هفته بگذشت هشتم‌پگاه

فرستاده آمد به کاووس‌شاه

که گر شاه بيند به مهمان خويش

بيايد خِرامان به ايوان خويش

شود تخت هاماوران ارجمند

چو بر وي شود شهريار بلند     (بلند: والاقدر)

بدين گونه با او همي چاره جست

نهان بند او بود رايش درست     (يعني باطناً تدبيرش زنداني‌کردن کي‌کاووس بود)

مگر شهر و دختر بماند بِدوي

نباشدْش بر سر يکي باژجوي    (باژجوي: باجگير)

بدانست سودابه راي پدر

که با سور پرخاش دارد به سر     (پرخاش: خصومت)

به کاووس‌کي گفت کين راي نيست

تو را خود به هاماوران جاي نيست

نبايد که با سور جنگ آورند

تو را بي بهانه به چنگ آورند

ز بهر منست اين‌همه گفت‌وگوي

تو را زين خُرام اندُه آيد به روي     (خُرام: ضيافت، مهماني)

ز سودابه گفتار باور نکرد

که کم داشت زيشان کسي را به مرد

بشد با دليران و گُنداوران     (گُنداوران: پهلوانان)

به مهمان سوي شاه هاماوران

اين ماجرا صرفاً براي اينکه در جريان داستان قرار بگيريد آمده است و شرح ماوقع است.

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

ظرافت فردوسي در نقد ابناي بشر و جهان:

 

چو پيوست? خون نباشد کسي     (پيوست? خون: همخون)

نبايد برو بودن ايمن بسي

[بود نيز پيوست? خون که مهر

ببرّد ز تو تا بگرددْت چهر]

چو مهر کسي را بخواهي بسود     (بسودن: آزمودن)

ببايد به سود و زيان آزمود

پسر گر به جاه از تو برتر شود

هم از رشک مهر تو لاغر شود     (رشک: حسادت)

چُنين‌ست کيهان ناپاک‌راي

به هر باد خيره بجنبد ز جاي

 

رفتار بي‌ثبات آدمي و جهان، همواره فردوسي را به روشنگري و هشدار رهنمون شده است؛ به طوري که بعد از ناصرِ خسرو که شاکي‌ترين نوازند? جهان است و در اين مسابقه نفر اول است (ناصرِ خسرو بيش از چهل قصيد? سنگين عليه جهان سروده يا بهتر است بگويم تنظيم کرده است!) و خيام که نفر دوم است (تعداد متعددي! از رباعيات خيام نيز خوشبختانه (يا بدبختانه) عليه جهان است)، فردوسي در جايگاه سوم دلبري مي‌کند. جالب اينجاست که ناصرِ خسرو خودش در همان اوايل ديوانش (در قصيد? بسيار مشهور چرخ نيلوفري) صراحتاً فرموده است:

 

نکوهش مکن چرخ نيلوفري را     برون کن ز سر باد خيره‌سري را

بري دان از افعال چرخ برين را     نشايد نکوهش ز دانش بري را

بعد بلافاصله با بيت سوم، بيت دوم را انگار نقض کرده است:

همي تا کند پيشه عادت همي کن     جهان مر جفا را تو مر صابري را

 

يعني به لطف ناصرِ خسرو جهاني داريم که هم از افعال بري است يعني عملاً کاره‌اي نيست (بلکه مأمور است و معذور) و هم جفاکار است. خدا آخر و عاقبتمان را با اين جهان و در اين جهان ختم به خير کند! (آمين!)

 

داستان جنگ هاماوران (ص??-??)

 

طعن? سودابه به پدر سياستمدارش (شاه هاماوران) که شوهرش (کي‌کاووس) و سرداران ايران (گودرز، گيو و طوس) را ناجوانمردانه (علي‌رغم اين‌که کي‌کاووس به او و سپاهش امان داده بود) در مجلس بزم و مهماني به ميزباني خودش، غافلگير و اسير و در بند کرده بود (در صحبت با فرستادگان پدرش که براي بازگرداندن او به قصر پدرش آمده‌اند):

 

بديشان چُنين گفت کين کارکرد

ستوده ندارند مردان مرد

چرا روز جنگش نکرديد بند

که جامه‌ش زره بود و تختش سمند     (سمند: اسب)

سپهدار گودرز و چون گيو و طوس

بدّريد دلْتان از آواي کوس     (کوس: طبل و دهل)

همي تخت زرين کمينگه کنيد

ز پيوستگي دست کوته کنيد     (پيوستگي: وصلت)

فرستادگان را سگان کرد نام

سمن کرد پُرخون از آن ننگ و نام     (سمن: در اينجا يعني چهره، صورت)

جدايي نخواهم ز کاووس گفت

وُگر چه بود خاک ما را نهفت     (نهفت: قبر)

چو کاووس را بند بايد کشيد

مرا بي گنه سر ببايد بريد

استفاده از آرايه‌ها‌ي کنايه (چرا روز جنگش نکرديد بند … )، توهين و هجو! (سگان)، استعاره (سَمن: چهره، صورت) و پارادوکس (مرا بي گنه سر ببايد بريد).

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

ظرافت فردوسي در نقد رفتار ابناي بشر و جهان:

 

چنين‌ست رسم سراي سپنج

همه از پي آز ورزند رنج     (آز: زياده‌خواهي، حرص)

سرانجام نيک و بدش بگذرد

شکارست مرگش همي بشکرد

 

رسم دنيا بر اين است که همه را به جرم زياده‌خواهي به تحمل رنج وا مي‌دارد و همه (کلهم اجمعين) طعم? اويند و با مرگ شکارشان مي‌کند. در طنز حکيمان? فردوسي هر جا رفتار جهان مورد اشاره و بيان است، منظور اصلي خودِ جهان نيست. فعلاً بيشتر از اين نمي‌توانم زيراب فردوسي را بزنم، باقي‌اش بماند براي وقتي نامناسب‌تر!

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

نام? کوبند? رستم به شاه هاماوران براي پياده‌کردنش از خر شيطان:

 

يکي نامه بنوشت با گير و دار

پر از گرز و شمشير و پُرکارزار

که: بر شاه ايران کمين ساختي

به پيوستگي‌در بد انداختي     (پيوستگي: وصلت)    

نه مردي بود چاره‌جستن به رنگ     (رنگ: حيله، افسون)

نرفتن به رسم دلاورپلنگ

که در بزم هرگز نسازد کمين

اگرچند باشد دلش پر ز کين

اگر شاه‌کاووس گردد رها

تو رستي ز چنگ و دم اژدها

وُگرنه بياراي جنگ مرا     (بياراي: آماده شو، تدارک ببين)

به گردن بپيماي هنگ مرا     (هنگ: سپاه)

استفاده از آرايه‌هاي تمثيل، استعاره (اژدها: رستم) و نيش و کنايه (به گردن بپيماي هنگ مرا).

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

پاسخ نيشدار شاه هاماوران به نام? کوبند? رستم:

 

چُنين داد پاسخ که: کاووس‌کي

به هامون دگر نسپَرد نيز پي    (سپَردن: درنورديدن، طي‌کردن؛ پي: پا)

تو هر گه که آيي به بربرسِتان     (بربرسِتان: سرزميني در شرق ايران باستان)

منم برکشيده به پشتت عِنان

همين بند و زندانت آراسته‌ست

اگر رايت اين آرزو خواسته‌ست

بيايم به جنگ تو من با سپاه

برين گونه جوييم آيين و راه

استفاده از کنايه.

 

اعتماد به سقف کاذب شاه هاماوران (پدر سودابه) در اينجا با رشد نجومي تورم‌وارش سر به فلک کشيده و او را به توليد محتوايي به اين کيفيت رهنمون شده است؛ به طوري که رستم دستان که تبر هم گردنش را نمي‌زند (نه اين‌که نمي‌خواهد، نمي‌تواند) را لفظاً با خاک يکسان کرده و به او «وعد? وعيد» داده است و همانطور که ان‌شاءالله مي‌دانيد «وعيد» نقيض «وعده» است؛ بنابراين بيت «همين بند و زندانت آراسته‌ست، اگر رايت اين آرزو خواسته‌ست» معناً اجتماع نقيضين و طنز پارادوکسيکال دارد؛ چون اصولاً براي استقبال و پذيرايي، سراي آسايش و عيش و نوش را مي‌آرايند (آماده مي‌کنند) نه بند و زندان را و بند و زندان را براي يلي به نام رستم آراستن، مسلتزم مجهزبودن ميزبان (زندانبان) به جگر شير و زرهِ ضدموشک و توپخان? لياخوف و بمب اتمي است که به علت تحريمات بعيد مي‌دانم شاه هاماوران از اين ميزباني روسفيد و زنده بيرون بيايد و اگر آمد مطمئن باشيد تحريمات را با خر شيطان دور زده است.

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

طعن? رندان? فردوسي به جنگ و خونريزي بي ‌ترحم‌وتأمل سپاه ايران (رستم) در جنگ هاماوران:

 

به تاراج و کشتن بياراستند     (بياراستند: آماده شدند،  صف بستند)

از آزرم دلها بپيراستند     (آزرم: شرم و حيا، عفت، مهرباني، ملايمت)

 

شايد انصاف و مروت اجازه نداده‌اند فردوسي حکيم از کنار اين صحن? خشونت‌آميز بي‌تفاوت بگذرد که با اين بيت طنزآميزِ رندانه از انتقامجويي بي‌رحمان? رستم و سپاهش انتقاد کرده است. طنز مضاعف اين بيت به خاطر پارادوکس مصرع دوم است. اصولاً پيراستن همان  اصلاح و به معني زدودن و پاک‌کردن چيزي از زوائد (اضافات) و چيزهاي نامطلوب و بي‌اهميت است؛ پس پيراستنِ دل از آزرمِ به اين خوبي و مطلوبي، معقول و منطقي نيست، مگر وقتي‌که پاي رندي و طنز در ميان باشد. اصلاً همين منطق خاص طنز، آن را از آثار و سخنان منطقي معمولي (جدي) متمايز مي‌کند و معمولاً موجب بانمک و خوشمزه‌ شدن آن مي‌شود. بنابراين اگر به طنزي برخورديد که ظاهراً منطق ندارد، گول ظاهرش را نخوريد! چون باطناً منطق دارد و منطقش همان چيزي است که ظاهراً ندارد.  

 

داستان جنگ هاماوران (ص??)

 

اغراق در وصف سپاه ايران:

 

نهادند سر سوي هاماوران

زمين کوه گشت از کران تا کران

سپه کوه تا کوه صف برکشيد

تو گفتي که خورشيد لشکر کشيد

 

داستان جنگ هاماوران (ص??-??)

 

اغراق و غلو در وصف نبرد هاماوران:

 

تو گفتي جهان سر‌به‌سر آهنست

وُگر کوه البرز در جوشنست

پسِ پشت گُردان درفشان‌درفش

به گَرد اندرون سرخ و زرد و بنفش

از آواز گُردان بتوفيد کوه    

زمين آمد از نعل اسپان ستوه

بدرّيد چنگ و دل شير نر

عقاب دلاور بيفکند پر

هم‌آن ابر بگداخت اندر هوا

برابر که ديد ايستادن روا؟!

ز خون خاک گل گشت و هامون چو کوه

ز بس کُشته افکنده از هر گروه

ز کُشته زمين گشت با کوه راست

ز هاماوران شاه زنهار خواست

 

استفاده از آرايه‌هاي تشبيه و تمثيل.

 

 

داستان جنگ هاماوران (ص??-??)

 

نام? تحقيرآميز کي‌کاووسِ تازه از بند خلاص‌شده به افراسيابِ فرصت‌طلب و پاسخ زيرکانه و نيشدار افراسياب:

 

چو نامه برِ شاه ايران رسيد

برآن‌گونه گفتار بايسته ديد

ازيشان پسند آمدش کارکرد

به افراسياب آنگهي نامه کرد

که ايران بپرداز و بيشي مجوي     (بپرداز: خالي کن؛ بيشي: زياده)

سرِ ما شد از تو پر از گفت‌وگوي

تو را شهر توران بسنده‌ست خَود

که خيره همي دست يازي به بد

فزوني مجوي ار شدي بي‌نياز     (فزوني: زياده)

که درد آردت پيش و رنج دراز

تو را کهتري کاربستن نکوست     (کهتري: فرمانبري، بندگي)

نگه‌داشتن بر تن خويش پوست

نداني که ايران نشست منست؟

جهان سر‌به‌سر زير دست منست؟

پلنگ ژيان گرچه باشد دلير

نيارد شدن پيش چنگال شير     (نيارد: جرأت ندارد)

چو اين نامه برخواند افراسياب

سرش پُر ز کين گشت و دل پُرشتاب    

[فرستاد پاسخ که اين گفت‌وگوي

نزيبد جز از مردم زشت‌خوي

تو را گر سزا بودي ايران، همان     (سزا: درخور)

نيازت نبودي به مازندران

کنون آمدم جنگ را ساخته

درفش درفشان برافراخته]      (درفش: علم؛ درفشان: درخشان)

که تورِ فريدون نياي منست

همه شهر ايران سراي منست     (شهر: سرزمين)

وُديگر به بازوي شمشيرزن

تَهي کردم از تازيان انجمن

به پيغام نسپارم اين تاج و تخت

مگر تيره گردد ز ما روي بخت

استفاده از تمثيل و کنايه (طعنه).

 

کي‌کاووس ناقلا در اينجا نيز خودش را مصلح بشريت نموده و براي طرف مقابلش (افراسياب) مانند طرف مقابلش در مازندران (ديو سپيد) زياده‌نخواهي و اطاعت و بندگي تجويز مي‌کند، علي‌رغم اين‌که خودش اِند زياده‌خواهان و سلطه‌جويان است و خوشبختانه افراسيابِ ناقلاتر از او (کي‌کاووس) هم نامردي نمي‌کند و با نهايت ظرافت و رندي، زياده‌خواهي خودِ کي‌کاووس را به کمک جلوه‌هاي ‌ويژه بزرگ کرده و در چشم تنگش فرو مي‌کند تا اين‌قدر تابلو جانماز آب نکشد و ياد بگيرد آنچه را که براي خود مي‌پسندد براي ديگران هم بپسندد.

 

پايان قسمت پنجم

 

منبع

شاهنامه، بکوشش جلال خالقي مطلق، دفتر دوم، بنياد ميراث ايران، نيويورک ????

 

 

لینک کوتاه مطلب : http://dtnz.ir/?p=313809
نظر بدون فحش شما چیست؟

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.